سناریو ساسونارو
مقصر
پارت ۱۲
این پارت تقدیم به این فالور عزیزم که خیلی دوسش دارم هدیه من بهت هدیه خدافظی موقتی🥰🎀
تو یه چیز دیگه هستی* شوخی* ( به کسی نگو😅😉)
@989979_5435
کمی قبل تر
ساسوکه الفا رو پرت کرد سمت بقیهی الفاهای دیگه مرد از سرتا پاش خون بود و بیهوش افتاد کنار پای بقیه همه چشماشون گرد شد و از تعجب داشتن شاخ درمیاوردن
مرد ۱: اینجا چه خبره ساسوکه
زن ۲: زده به سرت بچه جون
💙: همتون خفه شید این به امگای من دست زده کسی که به اون دست بزنه رو خودم میکشم این الفای خودتون رو بگیرد تا خونشو نریختم 💢
ساسوکه با عصبانیت رفت بیرون و در دو هم پشتش کوبید اونا هم بهم نگاه کردن و بعدم به الفای نیمه جونی که روی زمین بود نگاهی انداختن
مرد۳: برو بگو بیان این مردک رو جمع کنن
و خدمتکار سریع رفت بیرون تا یکی رو خبر کنه
ساسوکه با عصبانیتی که داشت تو راهرو حرکت میکرد و به چند دقیقه پیش فکر میکرد
*فلش بک به اون موقع*
ساسوکه داشت با خدمتکار راجب اینکه چه ساعتی به ناروتو سر بزنه و غذا ببره حرف میزد که صدای جیغ بلندی رو شنید و بعد کسی اسمشو داد زد
" ساااااااااا سوووووو کههههه
ساسوکه درجا تشخیص داد صدای کیه صدای امگاش بود با سرعت به سمت اتاق رفت و در رو باز کرد و دید یکی از الفاها افتاده روی ناروتو و داره لباسشو باز میکنه با خشم رفت سمتش و با یه ضربه پرتش کرد
*پایان*
ساسوکه رسید به در اتاق و رفت داخل ناروتو سرش پایین بود و داشت اشک میریخت ساسوکه رفت کنارش و نشست روی زمین ناروتو سرشو بلند کرد و ساسوکه رو دید اشکاش بیشتر شد و افتاد تو بغل ساسوکه . ساسوکه همچنان بی حس داشت به رفتار های ناروتو نگاه میکرد سر ناروتو رو شکمش بود و شونههاش از گریه میلرزیدن
ساسوکه ناروتو رو از روی خودش بلند کرد و با نگاه سردش بهش خیره شد و بعد بلند شد و ناروتو رو بغل کرد و از اتاق رفت بیرون
ناروتو تو بغلش به دلیل ترس و گریه میلرزید صدای هقهقای ارومش به گوش ساسوکه میرسید اشکاش لباس ساسوکه رو خیس میکردن قلبش وحشیانه میکوبید و ساسوکه میتونست حسش کنه سر ناروتو روی سینهی ساسوکه و بدلیلی که دستاش زنجیر بود جفت دستاشو روی سینهی ساسوکه گذاشته و لباسشو مشت کرده بود
بالاخره به یه اتاق رسیدن و رفتن تو اتاق از اونکی بزرگتر بود و سرویس و حموم داشت و تختشم بزرگتر بود ساسوکه ناروتو رو اروم گذاشت روی تخت و دستاشو باز کرد ناروتو اشکاشو پاک کرد و به ساسوکه نگاه کرد ساسوکه با نگاه سردش داشت نگاهش میکرد و بعد اومد نزدیک
🍥: س..سا..سوکه..م..من..کاری...ن..نکردم...
💙: ناروتو برو حموم..... خودتو تمیز کن میدونی که دوست ندارم اثر الفایی روت باشه پس زود باش
ساسوکه با لحن خشک و کاملا بی احساس گفت ناروتو اروم سرشو تکون داد و رفت سمت حموم اول لباس سیاه رو دراورد و رفت توی وان حس اب گرم خیلی خوب بود تمام نقاطی که اون مرد لمس کرده بود رو چند بار صابون کشید تا اثرش بره و باعث عصبانی شدن ساسوکه نشه و بعدم اومد بیرون و حوله پیچید دورش ساسوکه همون جا واستاده بود و بعد ناروتو اومد بیرون
ساسوکه به لباسای روی تخت اشاره کرد ناروتو رفت جلو و یکی رو برداشت نارنجیش رو برداشت و حوله رو باز کرد و جلوی ساسوکه لباسشو پوشید فرقی هم نمیکرد ساسوکه هرچی که لازم بود ببینه رو قبلا دیده بود و بعد که پوشید ساسوکه اومد جلوتر و روبهروش واستاد ناروتو رفت نزدیک و سرشو تکیه داد به سینهی ساسوکه و چشماشو بست ساسوکه هنوز واکنشی نداد و
💙: ناروتو برو دراز بکش و بخواب
ناروتو از ساسوکه جدا شد و رفت سمت تخت و نشست روش و بعد به زنجیر ها وصل شده به تخت نگاه کرد و بعد به ساسوکه نگاه کرد و بعدم یه نفس عمیق کشید و خودش زنجیر رو گرفت و دستشو بست و دراز کشید و خوابید و چشماشو بست ساسوکه به ناروتو نگاه کرد و بعد رفت روی مبل نشست
ناروتو چشماشو باز کرد روی قفس کوراما و اون داشت را قیافهی حق به جانب نگاهش میکرد
کوراما: ناروتو تو واقعا مایهی تاسف شدی چرا به این وضع افتادی💢
ناروتو چیزی نگفت
کوراما: چرا نزاشتی بیام کمکت هان چرا چکرامو قبول نکردی💢
ناروتو هنوز ساکت بود
کوراما: چرا ساکتی ما میتونیم همه رو نارود کنیم و بریم مخصوصا اون ساسو...
🍥: نه
کوراما: نه .... نههه اون اینکار رو باهات کرده ولی تو بازم طرف الفای عزیزتی یه نگاه به وضعیتت کردی💢 ...... احمقی این چه جور حسی هست💢.... نکنه به اون ماجرای گذشته مربوطه.... اره درست گفتم مربوط به اون ماجرا هست.... اخ ناروتو ... امیدوارم تصمیم درست بگیری احمق جون
ناروتو چشمشو باز کرد ساسوکه روی مبل نشسته بود و به در زل زده بود و بعد وقتی دید ناروتو بیدار شده اومد نزدیک و زنجیر رو باز کرد و گرفت تو دستش و
💙: راه بیوفت
🍥: هان
/////////////////////////////////////////////
پایان 😉
پارت ۱۲
این پارت تقدیم به این فالور عزیزم که خیلی دوسش دارم هدیه من بهت هدیه خدافظی موقتی🥰🎀
تو یه چیز دیگه هستی* شوخی* ( به کسی نگو😅😉)
@989979_5435
کمی قبل تر
ساسوکه الفا رو پرت کرد سمت بقیهی الفاهای دیگه مرد از سرتا پاش خون بود و بیهوش افتاد کنار پای بقیه همه چشماشون گرد شد و از تعجب داشتن شاخ درمیاوردن
مرد ۱: اینجا چه خبره ساسوکه
زن ۲: زده به سرت بچه جون
💙: همتون خفه شید این به امگای من دست زده کسی که به اون دست بزنه رو خودم میکشم این الفای خودتون رو بگیرد تا خونشو نریختم 💢
ساسوکه با عصبانیت رفت بیرون و در دو هم پشتش کوبید اونا هم بهم نگاه کردن و بعدم به الفای نیمه جونی که روی زمین بود نگاهی انداختن
مرد۳: برو بگو بیان این مردک رو جمع کنن
و خدمتکار سریع رفت بیرون تا یکی رو خبر کنه
ساسوکه با عصبانیتی که داشت تو راهرو حرکت میکرد و به چند دقیقه پیش فکر میکرد
*فلش بک به اون موقع*
ساسوکه داشت با خدمتکار راجب اینکه چه ساعتی به ناروتو سر بزنه و غذا ببره حرف میزد که صدای جیغ بلندی رو شنید و بعد کسی اسمشو داد زد
" ساااااااااا سوووووو کههههه
ساسوکه درجا تشخیص داد صدای کیه صدای امگاش بود با سرعت به سمت اتاق رفت و در رو باز کرد و دید یکی از الفاها افتاده روی ناروتو و داره لباسشو باز میکنه با خشم رفت سمتش و با یه ضربه پرتش کرد
*پایان*
ساسوکه رسید به در اتاق و رفت داخل ناروتو سرش پایین بود و داشت اشک میریخت ساسوکه رفت کنارش و نشست روی زمین ناروتو سرشو بلند کرد و ساسوکه رو دید اشکاش بیشتر شد و افتاد تو بغل ساسوکه . ساسوکه همچنان بی حس داشت به رفتار های ناروتو نگاه میکرد سر ناروتو رو شکمش بود و شونههاش از گریه میلرزیدن
ساسوکه ناروتو رو از روی خودش بلند کرد و با نگاه سردش بهش خیره شد و بعد بلند شد و ناروتو رو بغل کرد و از اتاق رفت بیرون
ناروتو تو بغلش به دلیل ترس و گریه میلرزید صدای هقهقای ارومش به گوش ساسوکه میرسید اشکاش لباس ساسوکه رو خیس میکردن قلبش وحشیانه میکوبید و ساسوکه میتونست حسش کنه سر ناروتو روی سینهی ساسوکه و بدلیلی که دستاش زنجیر بود جفت دستاشو روی سینهی ساسوکه گذاشته و لباسشو مشت کرده بود
بالاخره به یه اتاق رسیدن و رفتن تو اتاق از اونکی بزرگتر بود و سرویس و حموم داشت و تختشم بزرگتر بود ساسوکه ناروتو رو اروم گذاشت روی تخت و دستاشو باز کرد ناروتو اشکاشو پاک کرد و به ساسوکه نگاه کرد ساسوکه با نگاه سردش داشت نگاهش میکرد و بعد اومد نزدیک
🍥: س..سا..سوکه..م..من..کاری...ن..نکردم...
💙: ناروتو برو حموم..... خودتو تمیز کن میدونی که دوست ندارم اثر الفایی روت باشه پس زود باش
ساسوکه با لحن خشک و کاملا بی احساس گفت ناروتو اروم سرشو تکون داد و رفت سمت حموم اول لباس سیاه رو دراورد و رفت توی وان حس اب گرم خیلی خوب بود تمام نقاطی که اون مرد لمس کرده بود رو چند بار صابون کشید تا اثرش بره و باعث عصبانی شدن ساسوکه نشه و بعدم اومد بیرون و حوله پیچید دورش ساسوکه همون جا واستاده بود و بعد ناروتو اومد بیرون
ساسوکه به لباسای روی تخت اشاره کرد ناروتو رفت جلو و یکی رو برداشت نارنجیش رو برداشت و حوله رو باز کرد و جلوی ساسوکه لباسشو پوشید فرقی هم نمیکرد ساسوکه هرچی که لازم بود ببینه رو قبلا دیده بود و بعد که پوشید ساسوکه اومد جلوتر و روبهروش واستاد ناروتو رفت نزدیک و سرشو تکیه داد به سینهی ساسوکه و چشماشو بست ساسوکه هنوز واکنشی نداد و
💙: ناروتو برو دراز بکش و بخواب
ناروتو از ساسوکه جدا شد و رفت سمت تخت و نشست روش و بعد به زنجیر ها وصل شده به تخت نگاه کرد و بعد به ساسوکه نگاه کرد و بعدم یه نفس عمیق کشید و خودش زنجیر رو گرفت و دستشو بست و دراز کشید و خوابید و چشماشو بست ساسوکه به ناروتو نگاه کرد و بعد رفت روی مبل نشست
ناروتو چشماشو باز کرد روی قفس کوراما و اون داشت را قیافهی حق به جانب نگاهش میکرد
کوراما: ناروتو تو واقعا مایهی تاسف شدی چرا به این وضع افتادی💢
ناروتو چیزی نگفت
کوراما: چرا نزاشتی بیام کمکت هان چرا چکرامو قبول نکردی💢
ناروتو هنوز ساکت بود
کوراما: چرا ساکتی ما میتونیم همه رو نارود کنیم و بریم مخصوصا اون ساسو...
🍥: نه
کوراما: نه .... نههه اون اینکار رو باهات کرده ولی تو بازم طرف الفای عزیزتی یه نگاه به وضعیتت کردی💢 ...... احمقی این چه جور حسی هست💢.... نکنه به اون ماجرای گذشته مربوطه.... اره درست گفتم مربوط به اون ماجرا هست.... اخ ناروتو ... امیدوارم تصمیم درست بگیری احمق جون
ناروتو چشمشو باز کرد ساسوکه روی مبل نشسته بود و به در زل زده بود و بعد وقتی دید ناروتو بیدار شده اومد نزدیک و زنجیر رو باز کرد و گرفت تو دستش و
💙: راه بیوفت
🍥: هان
/////////////////////////////////////////////
پایان 😉
- ۴.۱k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط