˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارت


صبح روز بعد، وقتی از پله‌ها پایین اومدم، اولین چیزی که دیدم چند نفر بودن که جلوی ورودی عمارت ایستاده بودن.

یکی از اون‌ها یه تابلوی بزرگ و طلایی در دستش داشت.

چند لحظه با تعجب نگاهش کردم.

& این دیگه چیه؟

تهیونگ که کمی جلوتر ایستاده بود، برگشت سمتم.

— تابلوی جدید.

& برای چی؟

— برای ورودی عمارت.

نگاهم رو روی تابلو چرخوندم.

خیلی بزرگ بود. اون‌قدر بزرگ که اگر بالای در نصب می‌شد، تقریباً نصف نمای عمارت رو می‌گرفت.

& به نظرم اینجا خوب نیست.

تهیونگ نگاه کوتاهی به تابلو انداخت.

— چرا؟

& زیادی بزرگه.

— اندازه‌ش مناسبه.

& نیست.

— هست.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم.

یکی از کارگرها با تردید به ما نگاه می‌کرد و معلوم بود نمی‌دونه باید حرف کدوممون رو گوش بده.

& اگه اونجا بذارینش، کل ورودی رو زشت می‌کنه.

تهیونگ خیلی جدی گفت:

— من انتخابش کردم.

& خب؟

ابرویش کمی بالا رفت.

— خب یعنی باید همون‌جا نصب بشه.

دستم رو روی کمرم گذاشتم.

& پس چرا از من نظر پرسیدی؟

— نپرسیدم.

& ولی من نظر دادم.

— متوجه شدم.

یکی از کارگرها نزدیک شد.

— آقا، بالاخره کجا نصبش کنیم؟

تهیونگ بدون مکث به بالای در اشاره کرد.

— همون‌جا.

من سریع دستم رو بالا آوردم.

& نه، کنار باغ.

تهیونگ برگشت سمتم.

— کنار باغ؟

& آره. اونجا قشنگ‌تره.

— تابلو برای ورودی ساخته شده.

& ولی قرار نیست حتماً بالای در باشه.

— چرا.

& چون من می‌گم.

تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.

بعد خیلی آرام گفت:

— ات...

& بله؟

— تو حتی نمی‌دونی تابلو قراره اسم چی رو نشون بده.

نگاهم افتاد روی تابلو.

اسم عمارت با حروف طلایی روش نوشته شده بود.

لبخند زدم.

& خب... ولی هنوز معتقدم کنار باغ بهتره.

تهیونگ دستش رو روی پیشونیش کشید و زیر لب نفس کوتاهی کشید.

— غیرممکنه.

& چی؟

— اینکه من دارم با تو سر جای یک تابلو بحث می‌کنم.

خنده‌ام گرفت.

& خودت شروع کردی.

— من فقط گفتم کجا نصبش کنن.

& و من فقط گفتم کجا نصبش نکنن.

یکی از کارگرها دوباره با احتیاط پرسید:

— پس... کنار باغ؟

من و تهیونگ هم‌زمان جواب دادیم:

& آره.

— نه.

هر دو به هم نگاه کردیم.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد خنده‌ام گرفت.

تهیونگ هم با اینکه سعی می‌کرد جدی بمونه، گوشه لبش کمی بالا رفت.

نگاهم کرد و گفت:

— خیلی خب. یک بار دیگه.

& کنار باغ.

— بالای ورودی.

& کنار باغ.

— ورودی.

& باغ.

کارگر بیچاره وسط ما ایستاده بود و فقط به تابلو نگاه می‌کرد.

تهیونگ بالاخره گفت:

— فعلاً نصبش نکنید.

کارگر با خوشحالی سر تکون داد و رفت.

من خندیدم.

& دیدی؟ آخرش هم حرف من شد.

تهیونگ نگاه کوتاهی بهم انداخت.

— هیچ‌کس برنده نشد.

& من که برنده شدم.

— ات.

& جانم؟

چند لحظه نگاهم کرد و بعد با همان لحن جدی همیشگی گفت:

— فقط برای یک تابلو، زیادی مطمئنی.

لبخند زدم.

& عادت کن.

این بار خودش خندید.

خیلی کوتاه.

اما واقعی...

--------------------------

🌤ادامه دارد...

🤍مرسی از حمایت همیشگیتون، دوستتون دارم. 🕊
دیدگاه ها (۴)

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

𝖕𝖆𝖗𝖙5عمارت جونگ کوک در شمال شهر بود.بزرگ‌تر از عمارت آقای کا...

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو میکا_____ساعت نزدیک...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط