چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
p.6
[لطفا تو کار ادمین دخالت نشه]
جونگکوک فوری اونجارو ترک کرد
رسید به پارکینگ روی پله ها نشست و فکر کرد
به چی ؟ به اینکه چه راحت ات ازش متنفر شده
برای اینکه اون حتا فرکشم نمیکرد ات اینجوری کنه
فکر میکرد اگه الان بره ات میپره بغلش و میگه دلم برات تنگ شده بود
اما اینطور نبود
بلند شد و سوار ماشین شدو رفت
(*سه ماه بعد*)
بعد از اون
ات یه کار پیدا کرد
برای خودش مشغول بود
اون معلم مهد کودک شده بود
اینکه هرروز بچه هارو میدید و باهاشون وقط میگذروند
حال ات رو بهتر کرده بود
اون معلم نمونه اون مهدکودک بود
همه ازش راضی بودن اون بچه هارو خیلی دوست داشت و باهاشون خوب بود
طوری که خودش هم اینارو میفهمید
بعضی اوقات که میرفت خونه با خودش میگفت :
_((یعنی اگه بچم به دنیا اومده بود . میتونستم مادر خوبی براش بشم ؟))
جواب سوال رو کسی نبود بده
اره چرا که نه وقتی که اینقدر با بچه های مردم کنار میاد
بچه خودش که چیزی نبود ...
یک روز که از سرکار برمیگشت
شخصی جلو اش را گرفت
_سلام ات
_جونگکوک! تو اینجا چیکار میکنی مگه نگفتم برو
_ات من متاسفم ...میدونم که کارم قابل بخشش نیست
_لطفا برو ...فقط برو و دیگه برام گل اینجور چیز میزا نفرست
اره درست شنیدی توی این همه مدت جونگ کوک برای اینکه ات باهاش اوکی بشه واسش گل و نامه میفرستاد ولی ات اونا رو مینداخت اشغالی
_ات فقط یک فرست دیگه
_فرست ؟...هه یچیزی میگم خوب تو گوشت فرو کن
همه ی ادم ها قادر به یک بار فرست هستند که تو اون رو از دست دادی
تقصیر خودت هم بود ...حالا هم برو
ات چرخید و اونجا و از اونجا دور شد
به صدا زدن های جونگکوک توجه نکرد
و همونطوری به راهش ادامه داد و رفت تا رسید به خونه
...
یک هفته بعد
اماده شده بود از در خونه خارج شد و تا خواست در پارکینگ رو ببنده
شخصی اون رو هل داد تو و به دیوار چسبوندش
توی شک بود به شخص رو به روش نگاه کرد
جونگکوک بود
_ولم کننننن..واسه یچ همش مزاحمم میشی
_چون روانیتم چرا واقعا نمیفهمی دوستت دارم ها
_چون دیگه بهت اعتماد ندار....
تا اومد حرف بزنه جونگکوک مانع شد و ل&$^بش را بو$&$*سید
این رو انقدر ادامه داد تا ات نفس کم اورد
_منو ببخش
_نم....
دوباره جونگکوک اون کارو تکرار کرد
ات ایندفه به بازوی جونگکوک مشت میزد تا ولش کنه و موفق شد
_خب
_باشه ...باشه میبخشمت فقط قول بده که دیگه ترکم نکنی
_قول میدم ...
و اون روز روزی بود که جونگکوک قول داد
اون قول یک قول معمولی نبود
قولی که داد یعنی
(من برای عشقمون و زندگیمون میجنگم و عاشق تو میمونم
یعنی تو برای من میمونی و کسی نمیتونه جلوی این عشق مارو بگیره)
The end☆...
درخواستی>>>
p.6
[لطفا تو کار ادمین دخالت نشه]
جونگکوک فوری اونجارو ترک کرد
رسید به پارکینگ روی پله ها نشست و فکر کرد
به چی ؟ به اینکه چه راحت ات ازش متنفر شده
برای اینکه اون حتا فرکشم نمیکرد ات اینجوری کنه
فکر میکرد اگه الان بره ات میپره بغلش و میگه دلم برات تنگ شده بود
اما اینطور نبود
بلند شد و سوار ماشین شدو رفت
(*سه ماه بعد*)
بعد از اون
ات یه کار پیدا کرد
برای خودش مشغول بود
اون معلم مهد کودک شده بود
اینکه هرروز بچه هارو میدید و باهاشون وقط میگذروند
حال ات رو بهتر کرده بود
اون معلم نمونه اون مهدکودک بود
همه ازش راضی بودن اون بچه هارو خیلی دوست داشت و باهاشون خوب بود
طوری که خودش هم اینارو میفهمید
بعضی اوقات که میرفت خونه با خودش میگفت :
_((یعنی اگه بچم به دنیا اومده بود . میتونستم مادر خوبی براش بشم ؟))
جواب سوال رو کسی نبود بده
اره چرا که نه وقتی که اینقدر با بچه های مردم کنار میاد
بچه خودش که چیزی نبود ...
یک روز که از سرکار برمیگشت
شخصی جلو اش را گرفت
_سلام ات
_جونگکوک! تو اینجا چیکار میکنی مگه نگفتم برو
_ات من متاسفم ...میدونم که کارم قابل بخشش نیست
_لطفا برو ...فقط برو و دیگه برام گل اینجور چیز میزا نفرست
اره درست شنیدی توی این همه مدت جونگ کوک برای اینکه ات باهاش اوکی بشه واسش گل و نامه میفرستاد ولی ات اونا رو مینداخت اشغالی
_ات فقط یک فرست دیگه
_فرست ؟...هه یچیزی میگم خوب تو گوشت فرو کن
همه ی ادم ها قادر به یک بار فرست هستند که تو اون رو از دست دادی
تقصیر خودت هم بود ...حالا هم برو
ات چرخید و اونجا و از اونجا دور شد
به صدا زدن های جونگکوک توجه نکرد
و همونطوری به راهش ادامه داد و رفت تا رسید به خونه
...
یک هفته بعد
اماده شده بود از در خونه خارج شد و تا خواست در پارکینگ رو ببنده
شخصی اون رو هل داد تو و به دیوار چسبوندش
توی شک بود به شخص رو به روش نگاه کرد
جونگکوک بود
_ولم کننننن..واسه یچ همش مزاحمم میشی
_چون روانیتم چرا واقعا نمیفهمی دوستت دارم ها
_چون دیگه بهت اعتماد ندار....
تا اومد حرف بزنه جونگکوک مانع شد و ل&$^بش را بو$&$*سید
این رو انقدر ادامه داد تا ات نفس کم اورد
_منو ببخش
_نم....
دوباره جونگکوک اون کارو تکرار کرد
ات ایندفه به بازوی جونگکوک مشت میزد تا ولش کنه و موفق شد
_خب
_باشه ...باشه میبخشمت فقط قول بده که دیگه ترکم نکنی
_قول میدم ...
و اون روز روزی بود که جونگکوک قول داد
اون قول یک قول معمولی نبود
قولی که داد یعنی
(من برای عشقمون و زندگیمون میجنگم و عاشق تو میمونم
یعنی تو برای من میمونی و کسی نمیتونه جلوی این عشق مارو بگیره)
The end☆...
- ۱.۹k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط