چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
p.5
یک سالی از اون قضیه میگذره
جونگکوک برنگشته و ات هم اون رو فراموش کرده
هر موقع حرف جونگکوک میشه ات میگه :
_شاید با همون خوشه ...دیگه برام مهم نیست
خیلی وقته که ات اون رو فراموش کرده
دیگه نه گریه میکنه.نه اعصابش رو خورد میکنه. حتا یه فکر کوچیک هم بهش نمیکنه
هیمنجوری پیش بره ات اصلا دیگه جونگکوک رو نمیشناسه
و این بده . این خیلی بده نمیشه که رابطشون به همین راحیت خراب شه
اونا خودشون خواستن . پس کاریش نمیشه کرد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
شنبه ۱۰ فوریه
(عمارت جئون)
_یعنی چی که نمیشه
_پدر ...
_خفه شو ....ات رو به راحتی از دست دادیم
کم کم صدای جونگکوک بالا رفت و با حرص لب زد:
_ولی شما خودتون گفتین که از ات جدا شم ...خودتون گفتین که دیگه نبینمش
دلیل جدا شدن منو ات شمایننن ...شما ها بودین که به راحتی بچمو از از دست دادم اگه حرف های مزخرف شما نبود منو ات داشتیم زندگیمون رو میکردیم ...ولی شما چیکار کردین ...اتتتتت رو ازم محروم کردیننننن
پدر جونگکوک به گوشه ای خیره شد
ایندفعه از نظر پدرش حق با جونگکوک بود
_پسرم ...م..من فقط فکر کردم اگه همو نبینین بهتره
گفتم رابطتون بدتر میشه اگه اینجوری شه
_دیگه شده ...اون دیگه منو دوست نداره ...ازم متنفر شده البته حقم داره منم اگه اون رو بایه پسر دیگه میدیدم اینطوری میشد
_جونگکوک این تقصیر خودته ...تو برای رابطتون نجنگیدی ...تو از عشق و قلب ات سو استفاده کردی و بهش خیانت کردی ...الانم که دیگه با اون دختره نیستی ...دیگه اینو تقصیر من ننداز
جونگکوک لحظه ای سکوت کرد و دوباره لب زد :
_دیگه برام مهم نیست که چی میگید و چی میخواید من اون رو برمیگردونم
و بعد از اتاق خارج شد
پدر جونگکوک لب زد:
_هه به همین خیال باش
جونگکوک قدم زنان به سمت ماشین رفت
سوارش شد و به سمت خونه ات حرکت کرد
بعد چندسال هنوز ادرس خونش رو بلد بود
رسید زنگ در رو زد در باز شد
سوار اسانسور شد و رسید به واحد ۵ داشت رمز در رو میزد که در باز شد
_تو اینجا چیکار میکنی
_ات ...
_گمشو از اینجا برو
_ات یلحظه گوش کن
ات جلو اومد با دستای ظریفش
جونگکوک رو هول داد
_گفتم از اینجا برو ...عوضی خیانت کار
هیمنطوری جیغ میزد
که جونگکوک بغلش کرد
_ات دلم برات تند شده بود
_داری دروغ میگی
_ات من مجبور بودم
_منظورت چیه
_پدرم... نذاشت گفت باید رابطتون رو قط کنید منم مجبور شدم ازت دور شم
_دور شی؟ عوضی تو یک سال حال منو نپرسیدی ...حتا پیام ندادی همین حرف رو بگی چرا بهم نگفتی بابات اجازه نداد ها اصلا پدرت گفت رابطون رو قط کنید ولی تو باید بهم خیانت میکردی ؟
_متاسفم ات میدونم چیکارت کردم
_هیچ وقت کاری که باهام کردی رو نمیتونی درک کنی حالا هم برو
_ات...
_گفتم برووو
دامه دارد...
درخواستی>>>
p.5
یک سالی از اون قضیه میگذره
جونگکوک برنگشته و ات هم اون رو فراموش کرده
هر موقع حرف جونگکوک میشه ات میگه :
_شاید با همون خوشه ...دیگه برام مهم نیست
خیلی وقته که ات اون رو فراموش کرده
دیگه نه گریه میکنه.نه اعصابش رو خورد میکنه. حتا یه فکر کوچیک هم بهش نمیکنه
هیمنجوری پیش بره ات اصلا دیگه جونگکوک رو نمیشناسه
و این بده . این خیلی بده نمیشه که رابطشون به همین راحیت خراب شه
اونا خودشون خواستن . پس کاریش نمیشه کرد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
شنبه ۱۰ فوریه
(عمارت جئون)
_یعنی چی که نمیشه
_پدر ...
_خفه شو ....ات رو به راحتی از دست دادیم
کم کم صدای جونگکوک بالا رفت و با حرص لب زد:
_ولی شما خودتون گفتین که از ات جدا شم ...خودتون گفتین که دیگه نبینمش
دلیل جدا شدن منو ات شمایننن ...شما ها بودین که به راحتی بچمو از از دست دادم اگه حرف های مزخرف شما نبود منو ات داشتیم زندگیمون رو میکردیم ...ولی شما چیکار کردین ...اتتتتت رو ازم محروم کردیننننن
پدر جونگکوک به گوشه ای خیره شد
ایندفعه از نظر پدرش حق با جونگکوک بود
_پسرم ...م..من فقط فکر کردم اگه همو نبینین بهتره
گفتم رابطتون بدتر میشه اگه اینجوری شه
_دیگه شده ...اون دیگه منو دوست نداره ...ازم متنفر شده البته حقم داره منم اگه اون رو بایه پسر دیگه میدیدم اینطوری میشد
_جونگکوک این تقصیر خودته ...تو برای رابطتون نجنگیدی ...تو از عشق و قلب ات سو استفاده کردی و بهش خیانت کردی ...الانم که دیگه با اون دختره نیستی ...دیگه اینو تقصیر من ننداز
جونگکوک لحظه ای سکوت کرد و دوباره لب زد :
_دیگه برام مهم نیست که چی میگید و چی میخواید من اون رو برمیگردونم
و بعد از اتاق خارج شد
پدر جونگکوک لب زد:
_هه به همین خیال باش
جونگکوک قدم زنان به سمت ماشین رفت
سوارش شد و به سمت خونه ات حرکت کرد
بعد چندسال هنوز ادرس خونش رو بلد بود
رسید زنگ در رو زد در باز شد
سوار اسانسور شد و رسید به واحد ۵ داشت رمز در رو میزد که در باز شد
_تو اینجا چیکار میکنی
_ات ...
_گمشو از اینجا برو
_ات یلحظه گوش کن
ات جلو اومد با دستای ظریفش
جونگکوک رو هول داد
_گفتم از اینجا برو ...عوضی خیانت کار
هیمنطوری جیغ میزد
که جونگکوک بغلش کرد
_ات دلم برات تند شده بود
_داری دروغ میگی
_ات من مجبور بودم
_منظورت چیه
_پدرم... نذاشت گفت باید رابطتون رو قط کنید منم مجبور شدم ازت دور شم
_دور شی؟ عوضی تو یک سال حال منو نپرسیدی ...حتا پیام ندادی همین حرف رو بگی چرا بهم نگفتی بابات اجازه نداد ها اصلا پدرت گفت رابطون رو قط کنید ولی تو باید بهم خیانت میکردی ؟
_متاسفم ات میدونم چیکارت کردم
_هیچ وقت کاری که باهام کردی رو نمیتونی درک کنی حالا هم برو
_ات...
_گفتم برووو
دامه دارد...
- ۱.۴k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط