مالکیت خونین

پارت 4

٭زمان حال

یونگی، خشمگین، عربده کشید: «کی جرئت کرده به اموال من دست بزنههههه؟»

سوهو با تمسخر خندید: «مال؟ فکر کردم دشمنته.»

یونگی اسلحه را درآورد و گفت: «اون اوایل آره. ولی الان همه چی فرق می‌کنه.» بدون تردید، تفنگش را به سمت شکم سوهو نشانه گرفت و شلیک کرد. سوهو با درد روی زمین افتاد، اما کشته نشد.

یونگی به سرعت رفت سمت ا/ت، دست و پاهایش را باز کرد و او را در آغوش گرفت و به سمت ماشین برد. ا/ت را روی صندلی کنار راننده نشاند، خودش پشت فرمان نشست و راه افتاد.

چند دقیقه سکوت حاکم بود. یونگی بالاخره سکوت را شکست: «حالت خوبه؟»

ا/ت آرام گفت: «آره..... یونگی.»

یونگی با لحنی نرم و غیرمنتظره گفت: «جانم.»

ا/ت با شنیدن این کلمه حس کرد قلبش وایساده است. خودش را کنترل کرد و پرسید: «منظورت از اون حرف چی بود؟ اموال تو؟ همچنین دشمنی ما واسه اوایل بوده؟»

یونگی دستش را روی ران ا/ت گذاشت و فشار خفیفی داد: «آره. تو مال منی. من دوست دارم، و نمی‌خوام کسی به زنم دست بزنه.»

ا/ت شوکه شد. «زنم؟... پس نظر من مهم نیست؟»

یونگی دستش را روی ران ا/ت بیشتر فشار داد و آرام آن را به سمت وسط پایش نزدیک می‌کرد. این کارش باعث شد ا/ت یکم بلرزد.

«معلومه نظرت مهمه. اگه مثبت باشه که چه عالی. ولی اگه نباشه... تمام تلاشمو می‌کنم تا عاشقم باشی.»

ا/ت به چشماش خیره شد و گفت: «لازم نیست تلاش کنی.»

یونگی برای لحظه‌ای فکر کرد: «تو... تو هم دوستم داری؟»

ا/ت با یک قیافه پوکِر، اما شیطنت ‌آمیز گفت: «نه. دوست ندارم. حتی یه ذره.»

یونگی خواست دستش را بردارد، اما ا/ت دستش را گرفت و دوباره محکم روی رانش گذاشت و اعتراف کرد: «من فکر کنم دیگه دوست ندارم. چون کم ‌کم دارم عاشقت می‌ شم.»

یونگی خندید. یک خنده‌ ی عمیق و از ته دل. او با دستش، ع.ضو ا/ت را از روی شلوار فشار داد و زمزمه کرد: «با این کارات، بدون فردا نمی‌ تونی راه بری.» و با سرعت به سمت خانه‌اش حرکت کرد.

به محض رسیدن به عمارت یونگی، ا/ت با شیطنت به سمت یونگی رفت. او کتش را درآورد و با سرعتی باورنکردنی چند دکمه پیراهن یونگی را باز کرد.

یونگی پوزخند زد. پوزخندی که اوج سلطه و میل بود: «ببین خودت کرم داری دختر.»

او پیراهنش را درآورد و سپس ا/ت را براید استایل بغل کرد و به سرعت به سمت اتاق خواب برد.




ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۴)

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

ادامه سناریو

پارت 2

سناریو ران پارت ۲

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط