مرددیوونهمن

#مرد_دیوونه_من

Part 7

¢ کوک بیا پایین اومدن ( داد )

و بعد در و باز می‌کنه ، کوک از لای در نگاهی میندازه ، تهیونگ یک نیم نگاه سردی به لای در که چشمای درشت پسر همینطور که چتری هاش صورتشو پوشونده بود میندازه

پسر متوجه میشه و سری می‌ره پشت در و خجالت می‌کشه

[ ویو کوک ]

وای پسر ، خاک تو سرت چجوری باز میخوای بری پایین؟ وایی

¢ به ، چه دامادی خیلی خیلی خوش اومدید

کوک سریع سلام می‌کنه و تعظیم کوتاهی در کنارش می‌کنه ، سرش پایین بود

می‌ره به سمت آشپزخونه و بعد با لیوان و سینی نزدیک میشه

تهیونگ یک نگاهی بهش میندازه

پسر زیبایی بود، اما برای انتقام گرفت زیادی مظلومه!

کوک کنار پدرش نشست و سرش پایین بود اما هر از گاهی به چشمای مرد نگاه میکرد ، زیبا و جنتلمن بود

اما براش آشنا بود ، این همون مردی بود که توی کافه سراغ دوستش رو گرفته بود

یا همونی که به دوستش تجاوز کرده بود

$ چرا ساکتید؟ پاشین برین حرف بزنین دیگه

بلند میشن ، توی اتاق سکوت بود ، تهیونگ نگاهی به اتاق انداخت عکسی روی میز بود و اونو برداشت بهش نگاه کرد

همون زنی بود که زندگی مادرشو به آتیش کشونده بود ، و پسر بچه دست مادرش و گرفت ه بود
نیشخندی زد ،

- این مامانته؟

پسر که توی شک بود با صدای مرد به خودش اومد

+ ا..اره

نگاهی بهش انداخت

+ میتونم یک سوالی بپرسم؟

مرد یک نیم نگاهی انداخت

- بگو

+ شما همون مردی که توی کافه ....

- خودمم

کوک سرشو تکون میده و دیگه هیچی نمیگه


بعد از چند هفته عروسیشون رو میگیرن ، موقعی که تهیونگ داشت حلقه و توی دست کوک میکرد نزدیک گوشش شد و اروم پچ زد

- از این به بعد جهنمی رو برات درست میکنم ، که خودت تصمیم مرگتو بگیری!

کوک لبخندی میزنه

همه جیغ و هورا میکشن ، با خودشون خیال میکردن که مرد توی گوش پسر چیز خوبی زمزمه کرده
اما کی میدونست؟ این حرف کیم مرگ و بدبختی کوک رو تضمین کرده بود؟
دیدگاه ها (۷)

زندانی فالو۲ لایک۱۶کامنت۱۲

tehkook

متفرقه

#مرد_دیوونه_منPart : 3مرد بوسـ/ـشون رو آغاز می‌کنه ازش جدا م...

#مرد_دیوونه_من Part 9هردو وارد عمارت میشن عمارتی که به نام ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط