𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖯𝖺𝗋𝗍:②
پسرک بیخیال کتش رو برداشت و از خونه زد بیرون.
دختر آروم از جاش بلند شد و رفت دوش بگیره..
وان رو پر کرد و آروم نشست توش..
داشت به بدبختی هاش فکر میکرد..
به اینکه شوهرش چرا انقدر باهاش سرد شده..
و فقط تو ذهنش این کلمات لعنتی رو مرور میکرد.
یعنی دیگه دوستم نداره؟!
نمیخاد باهام خوبشه؟!
داره خیانت میکنه؟!
وای نه خودش گفت عاشقانه میپرستمت!
شاید خسته شده!
از من؟!
فکر کردن بهش که منو نخواد هم سخته!
شاید تکراری شدم!
آخه من که همیشه بابِمیلش بودم
لباسایِ مختلف ، غذاهایِ مورد علاقش ، هرچی بگه بدون چون و چرا میگم چشم
حتی تو دوره pms به خواسته خودش باهام سـ**ـکـس میکنه!
و..
پسرک از خونه زد بیرون سوار ماشین شد و به سمت خونه پدرش حرکت کرد..
عصبی بود ، چرا؟!
چون باید زنِ دوم میگرفت!
و همش تقصیر پدرش بود که وارث میخاست!
درحالی که جئون دخترک رو نازا قبول کرده..
دخترک خیلی تلاش کرد واسه همسرش یه وارث بیاره ولی نشد که نشد..!
پسرک هم بارها گفته بود «تو واقعا فکر کردی من تورو بخاطر بچه میخام؟! هه احمقانست! من عاشقانه میپرستمت نور کوچولویِ جونگکوک»
حالا از اینا بدتر میدونی چی بود؟!
فردا باید میرفت خواستگاری..
بخاطر همین مست کرده بود..
بخاطر همین به دوردونش بد و بیرا گفت..
بخاطر همین کتکش زد..
بخاطر اینکه حداقل از چشم معشوقش بیوفته!
ادامه دارد..
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁴⁵
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:²⁰
𝗋𝗉:¹⁵
#کمپانی_ویکتور
𝖯𝖺𝗋𝗍:②
پسرک بیخیال کتش رو برداشت و از خونه زد بیرون.
دختر آروم از جاش بلند شد و رفت دوش بگیره..
وان رو پر کرد و آروم نشست توش..
داشت به بدبختی هاش فکر میکرد..
به اینکه شوهرش چرا انقدر باهاش سرد شده..
و فقط تو ذهنش این کلمات لعنتی رو مرور میکرد.
یعنی دیگه دوستم نداره؟!
نمیخاد باهام خوبشه؟!
داره خیانت میکنه؟!
وای نه خودش گفت عاشقانه میپرستمت!
شاید خسته شده!
از من؟!
فکر کردن بهش که منو نخواد هم سخته!
شاید تکراری شدم!
آخه من که همیشه بابِمیلش بودم
لباسایِ مختلف ، غذاهایِ مورد علاقش ، هرچی بگه بدون چون و چرا میگم چشم
حتی تو دوره pms به خواسته خودش باهام سـ**ـکـس میکنه!
و..
پسرک از خونه زد بیرون سوار ماشین شد و به سمت خونه پدرش حرکت کرد..
عصبی بود ، چرا؟!
چون باید زنِ دوم میگرفت!
و همش تقصیر پدرش بود که وارث میخاست!
درحالی که جئون دخترک رو نازا قبول کرده..
دخترک خیلی تلاش کرد واسه همسرش یه وارث بیاره ولی نشد که نشد..!
پسرک هم بارها گفته بود «تو واقعا فکر کردی من تورو بخاطر بچه میخام؟! هه احمقانست! من عاشقانه میپرستمت نور کوچولویِ جونگکوک»
حالا از اینا بدتر میدونی چی بود؟!
فردا باید میرفت خواستگاری..
بخاطر همین مست کرده بود..
بخاطر همین به دوردونش بد و بیرا گفت..
بخاطر همین کتکش زد..
بخاطر اینکه حداقل از چشم معشوقش بیوفته!
ادامه دارد..
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁴⁵
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:²⁰
𝗋𝗉:¹⁵
#کمپانی_ویکتور
- ۳.۹k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط