آرزویی که بنا نیست محقق بشود

آرزویی که بنا نیست محقّق بشود
میتواند که همان حسرتِ مطلق بشود

بینِ رفتن و نرفتن که بماند دلِ ما
همچو برگیست که بر شاخه معلّق بشود

کمترین حقِّ من از عشق تو هستی و مباد
حقِّ من سهمِ کسی آه به ناحق بشود

گرچه چشمان تو از خواستنَم میگویند
بر لب آور خبرش را که موثّق بشود

این تنِ یخ زده از بی‌ کسی و تنهایی
کِی قرار است به آغوش تو ملحق بشود

دل قسم خورده فدای تو کند جانم را
کاش و ایکاش در این راه موفّق بشود...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

پشت چشمان تو ماهی خواب دریا دیده استیا که دریا روی پلک چشم ت...

می روم شاید كمی حال شما بهتر شودمی گذارم با خیالت روزگارم سر...

وای بر من كه به هر لحظه تو را می‌ بینمای غم حسرت رویای شب شی...

آفرین بر تو که مستانه غزل می خوانی به خدا خوب و صمیمانه غزل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط