‹ می گفت : آخرش هم معلوم نشد که مآ خیلی بهش نزدیک شدیم، ی

‹ می گفت : آخرش هم معلوم نشد که مآ خیلی بهش نزدیک شدیم، یا اون خیلی از ما دور شد؟!
هرچی که بود ،
یه دفعه چشم باز کردیم دیدیم ما اینجا وایسادیمُ
اون اونطرفِ دنیا . .
صدامونم بهش نمیرسید حتی "
دیدنش که دیگه هیچی!🖤🍂 ›
دیدگاه ها (۴)

چشاتو ببند، چشاتو ببند تصور کن داری از ته دل بلند بلند میخند...

به قول مسعود کیمیایی دیگه نمیشه شب توی کوچه زَد زیر آواز یا ...

ترسناک ترین چیز در مورد دورے این است که نمےدانیدلشان برایت ت...

[ یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم[ بی‌محکمه زندانی بازوی ...

بچه ها...همین چند ساعت پیش فهمیدم که بابابزرگ‌ یکی از بهترین...

بوسه مرگ "پارت ۵"ویو ا.ت سرم به شدت درد می‌کرد...انگار چیزی ...

نامجون تعریف کرد که تهیونگ اولین کسی بود که اون رو با موزه آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط