Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_367
ده دقیقه بعد بابا و پدرجون با یه خداحافظی مختصر رفتنو بعد رفتنشون بی درنگ سمت اتاقم به راه افتادم..
همینکه خواستم درو ببندم پای جونگکوک مانع از بستن در شد
درو نیمه باز کردمو با چهره عصبیش روبرو شدم
با تته پته لـ..ب زدم
+چچته..! میخوام لباس عوض کنم
بی توجه بهم وارد اتاق شدو نشست روی مبل.
_ باهات حرف دارم این یک
دوما من که همچیو دیدم پس چیو میخوای مخفی کنی؟
جمله دومش رو گذاشتم پشت گوشو گفتم
+خب حرفت چیه؟
چشماشو ریز کردو یه نگاه عمیق بهم انداخت
_اها درسته حرفم.
میخاستم بدونم که اون شازده، کارکن بانکو میگم.
چرا باید اینقدر به جنابعالی لطف داشته باشه که یه کار یه هفته ای رو توی یه روز برات ردیف کنه؟
بعد تموم شدن جمله اش دستاشو تو سیـ..نش قفل کردو منتظر بهم زل زد
تک خنده ناباوی کردم و سمت کمد رفتم
+برو بابا فکر کردم چی میخواد بگ..
رشته کلامو ازم گرفتو با همون جدیت گفت
_اینم حرفیه واسه خودش
هرجوری بهش نگاه میکنم منطقی نیست که نیست
قطعا یه ریگی تو کفشتون هست..
با تعجب سمتش برگشتم
+جونگکوک! یعنی چی یه ریگی تو کفشمه؟؟
با همون اخمو جدیت گفت
_کفشت نه!
کفشتون....
دست به کمـ..ر نزدیکش شدم
+اصلا منظورتو متوجه نمیشم
به من چه مربوطه که اون پسر برای کارم تبعیض قائله!
_مربوطه که اینطور مخالف اومدن من بودی..
دهنم باز موند!
+چرا اینو میچسبونی به اون؟
من برای خودت گفتم نیا چون اومدنت هیچ نفعی برات نداشتو فقط خودتو خسته میکردی.!
_نه دیگه اینطوریا نیست
+ار..
دستشو بالا اوردو حرفمو قطع کرد
_بسه زیادی شنیدم
شب خوش
و پشت بند حرفش از اتاق خارج شد.
گیج توی اتاق نشستم
این پسر چش شده! مطمئنم یه اتفاقی افتاده..
قبلا اینطور نبود
اره نبود!
* * * *
صبحانه رو حاضر کردم و نشستم پشت میز
امروز بر خلاف روزای گذشته منتظر نموندم که جونگکوک بیاد و خودم شروع کردم به خوردن
اخرای صبحانه ام بود که جونگکوک با ظاهر دیشب وارد اشپزخونه شد.
نگاهی بهم انداخت و گفت
_صبح بخیر
+صبحت بخیر
زیاد اخم نداشت و بهش نمیومد که عصبانی باشه..
این موضوع انگار برام خوشایند بود که نفس عمیقی از سر خوشحالی کشیدم..
بعد صبحانه ازش خواستم بمونه تا درباره موضوع دیشب باهاش صحبت کنم.
همونطور که نگام میکرد گفت
_خب چی بود میخواستی بگی؟
زودباش باید برم شرکت کار دارم
+درباره موضوع دیشبه
جونگکوک باور کن من اصلا حتی یک درصد اون مرده توی بانک رو...
_همون دیشبی که داری راجب بهش حرف میزنی گفتم حق نداری دیگه در اون باره صحبت کنی..
ممنون بابت صبحانه
+ولی من میخوام...
جلوی چشمام از روی صندلی بلند شدو با یه خداحافظ از اشپزخونه خارج شد..
از حرکتش عصبی شدم
ولی وقتی بهتر بهش فکر کردم با خودم گفتم..
حتما دیشب در این مورد فکر کرده و فهمیده که تند رفته و همین باعث شده که نخواد چیزی دربارش بشنوه!
با این فکر خودمو اروم کردم و شروع کردم به جمع کردن میزو درست کردن ناهار..
البته چه فکری؟
یکی از مسخره ترین افکارم همین بود که جونگکوک داره به اشتباهش پی میبره!!!
همون ظهر که برگشت دیدم که سر وعضش خیلی عجیب غریبه
خیلی مقاومت کرد که نگه
ولی تونستم از زیر زبونش بکشم که رفته با پسریه توی بانک دعوا کرده!
تنها این موضوع نبود
روز ها که میگذشت حساسیتش نسبت بهم بیشترو بیشتر میشد..
سعی میکردم باهاش دعوا نکنم تا عصبی نشه و با دلایل منطقی ارومش کنم..
ولی انگار نه انگار
هی بدتر میشدو توجهی به من نداشت که چقدر با این حرفاش داره منو میشکنه.
یکی از همون روزای مسخره و خسته کننده جواب امتحانم اومدو متوجه شدم که خوشبختانه قبول شدم..
جونگکوک بهم گفت که بعدا بهم میگه چیکار باید بکنمو الان سرش شلوغه و نمیتونه یه کار درست درمون توی شرکت برام جفت جور کنه
توی یکی از اون روزای پاییزی و سرد تصمیم گرفتیم که هم برای جشن گرفتن قبولیم و هم برای تفریح بریم بیرونو یکم بگردیم
مثل همیشه به انتخاب جونگکوک یه رستوران شیکو جدید که اتفاقا همین امسال ساخته شده بودو متعلق به یکی از دوستان ارشیاست بریم
وقتی رسیدیم جونگکوک خیلی جنتلمن بازی دراوردو اومد درو برام باز کرد..
لبخند مسخره ای تحویلش دادم و با کمکش از ماشین پیاده شدم..
همینکه پامو بیرون گذاشتم یه باد سوزناک سرد به صورتم خورد
شال گـرد..ن پشـ.می قشنگو نرمم رو سفت کردمو به سمت رستوران
رفتم.
300 لایک
200 بازنشر
#season_Third
#part_367
ده دقیقه بعد بابا و پدرجون با یه خداحافظی مختصر رفتنو بعد رفتنشون بی درنگ سمت اتاقم به راه افتادم..
همینکه خواستم درو ببندم پای جونگکوک مانع از بستن در شد
درو نیمه باز کردمو با چهره عصبیش روبرو شدم
با تته پته لـ..ب زدم
+چچته..! میخوام لباس عوض کنم
بی توجه بهم وارد اتاق شدو نشست روی مبل.
_ باهات حرف دارم این یک
دوما من که همچیو دیدم پس چیو میخوای مخفی کنی؟
جمله دومش رو گذاشتم پشت گوشو گفتم
+خب حرفت چیه؟
چشماشو ریز کردو یه نگاه عمیق بهم انداخت
_اها درسته حرفم.
میخاستم بدونم که اون شازده، کارکن بانکو میگم.
چرا باید اینقدر به جنابعالی لطف داشته باشه که یه کار یه هفته ای رو توی یه روز برات ردیف کنه؟
بعد تموم شدن جمله اش دستاشو تو سیـ..نش قفل کردو منتظر بهم زل زد
تک خنده ناباوی کردم و سمت کمد رفتم
+برو بابا فکر کردم چی میخواد بگ..
رشته کلامو ازم گرفتو با همون جدیت گفت
_اینم حرفیه واسه خودش
هرجوری بهش نگاه میکنم منطقی نیست که نیست
قطعا یه ریگی تو کفشتون هست..
با تعجب سمتش برگشتم
+جونگکوک! یعنی چی یه ریگی تو کفشمه؟؟
با همون اخمو جدیت گفت
_کفشت نه!
کفشتون....
دست به کمـ..ر نزدیکش شدم
+اصلا منظورتو متوجه نمیشم
به من چه مربوطه که اون پسر برای کارم تبعیض قائله!
_مربوطه که اینطور مخالف اومدن من بودی..
دهنم باز موند!
+چرا اینو میچسبونی به اون؟
من برای خودت گفتم نیا چون اومدنت هیچ نفعی برات نداشتو فقط خودتو خسته میکردی.!
_نه دیگه اینطوریا نیست
+ار..
دستشو بالا اوردو حرفمو قطع کرد
_بسه زیادی شنیدم
شب خوش
و پشت بند حرفش از اتاق خارج شد.
گیج توی اتاق نشستم
این پسر چش شده! مطمئنم یه اتفاقی افتاده..
قبلا اینطور نبود
اره نبود!
* * * *
صبحانه رو حاضر کردم و نشستم پشت میز
امروز بر خلاف روزای گذشته منتظر نموندم که جونگکوک بیاد و خودم شروع کردم به خوردن
اخرای صبحانه ام بود که جونگکوک با ظاهر دیشب وارد اشپزخونه شد.
نگاهی بهم انداخت و گفت
_صبح بخیر
+صبحت بخیر
زیاد اخم نداشت و بهش نمیومد که عصبانی باشه..
این موضوع انگار برام خوشایند بود که نفس عمیقی از سر خوشحالی کشیدم..
بعد صبحانه ازش خواستم بمونه تا درباره موضوع دیشب باهاش صحبت کنم.
همونطور که نگام میکرد گفت
_خب چی بود میخواستی بگی؟
زودباش باید برم شرکت کار دارم
+درباره موضوع دیشبه
جونگکوک باور کن من اصلا حتی یک درصد اون مرده توی بانک رو...
_همون دیشبی که داری راجب بهش حرف میزنی گفتم حق نداری دیگه در اون باره صحبت کنی..
ممنون بابت صبحانه
+ولی من میخوام...
جلوی چشمام از روی صندلی بلند شدو با یه خداحافظ از اشپزخونه خارج شد..
از حرکتش عصبی شدم
ولی وقتی بهتر بهش فکر کردم با خودم گفتم..
حتما دیشب در این مورد فکر کرده و فهمیده که تند رفته و همین باعث شده که نخواد چیزی دربارش بشنوه!
با این فکر خودمو اروم کردم و شروع کردم به جمع کردن میزو درست کردن ناهار..
البته چه فکری؟
یکی از مسخره ترین افکارم همین بود که جونگکوک داره به اشتباهش پی میبره!!!
همون ظهر که برگشت دیدم که سر وعضش خیلی عجیب غریبه
خیلی مقاومت کرد که نگه
ولی تونستم از زیر زبونش بکشم که رفته با پسریه توی بانک دعوا کرده!
تنها این موضوع نبود
روز ها که میگذشت حساسیتش نسبت بهم بیشترو بیشتر میشد..
سعی میکردم باهاش دعوا نکنم تا عصبی نشه و با دلایل منطقی ارومش کنم..
ولی انگار نه انگار
هی بدتر میشدو توجهی به من نداشت که چقدر با این حرفاش داره منو میشکنه.
یکی از همون روزای مسخره و خسته کننده جواب امتحانم اومدو متوجه شدم که خوشبختانه قبول شدم..
جونگکوک بهم گفت که بعدا بهم میگه چیکار باید بکنمو الان سرش شلوغه و نمیتونه یه کار درست درمون توی شرکت برام جفت جور کنه
توی یکی از اون روزای پاییزی و سرد تصمیم گرفتیم که هم برای جشن گرفتن قبولیم و هم برای تفریح بریم بیرونو یکم بگردیم
مثل همیشه به انتخاب جونگکوک یه رستوران شیکو جدید که اتفاقا همین امسال ساخته شده بودو متعلق به یکی از دوستان ارشیاست بریم
وقتی رسیدیم جونگکوک خیلی جنتلمن بازی دراوردو اومد درو برام باز کرد..
لبخند مسخره ای تحویلش دادم و با کمکش از ماشین پیاده شدم..
همینکه پامو بیرون گذاشتم یه باد سوزناک سرد به صورتم خورد
شال گـرد..ن پشـ.می قشنگو نرمم رو سفت کردمو به سمت رستوران
رفتم.
300 لایک
200 بازنشر
- ۴.۵k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط