Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_366


_بی خاصیت دلت نمیسوزه میگم خوابم میاد
خستم بزار یه دیقه اروم بخوابم دیگه
دیوونم کردی..
+تو که با هرکاریت منو دیوونه میکنی
چه اشکالی داره یبارم حالا تو دیوونه بشی؟

چون توی عالم خواب بود درکی از صحبتام نداشتو متوجه نمیشد..
و قبل اینکه بتونه جوابی بهم بده دوباره اروم گرفتو خوابید.

با حـ..س سنگینیی روی شکـ.مم از خواب بیدار شدم
دستی روی چشمام کشیدم و همینکه خواستم تکونی بخورم..
متوجه شدم که دست بالم بستت.
جونگکوک کل وزنش روی من بودو توی خواب عمیقی هم فرو رفته بود
با یاداوی دیشب اخم غلیظی مهمون ابروم شد و محکم کوبیدم توی سرش..
اخی گفتو سرشو از روی شکـ..مم بلند کرد
با چشمای نیمه بازش بهم زل زدو حالت اعتراض گفت

_چته وحـ..شی
+از روی پام بلند شو سریع

از تحکم صدام کمی جا خوردو بلند شد
همینکه خواستم از تخت پایین برم متوجه شدم که پام خواب رفته
پوفی کشیدم و با یه چشم غره به جونگکوک به زور از تخت پایین اومدم و سمت سرویس رفتم..
این وزن زیادش به مثا.نه ام فشار اورده بودو حسابی دستشویی داشتم..
بعد وارد شدنم و تخلیه های لازم سمت ایینه دستشویی رفتم و مسواک زدم..
موهام حسابی شلخته شده بودن و چشمام کمی گود داشتنو شرط میبندم بخاطر بد خوابی دیشبم بوده..
برای چندمین بار پوفی کشیدم و از دستشویی خارج شدم...

*  *  *  *

رو به جونگکوک گفتم

+خیلی زود برمیگردم
اگرم دیر شد خودت یچیزی درست کن بخور
هروقت هم گرسنت شد سریع .... هارو بخور که خراب نشن چون زیادی درست کردم

برای چندمین بار نگاه کلافه اش رو بهم دوخت

_باشه باشه.. چنبار میگی؟؟؟

میدونستم این رفتارش بخاطر اینه که بهش گفتم نیاز نیست همراه ما بیاد بانک و باید خونه بمونه..
دستمو تو هوا براش تکون دادم و از خونه خارج شدم
قرار بود پدرجون و بابا بیان دنبالمو باهم سمت بانک بریم
بابا گفت حالا که مطمئن شده من جای خوبی هستم میخواد تمام کارتا و حسابا و خلاصه همه چیزایی که به خودم مربوطه رو قانونا چون به سن قانونی رسیدم..
بزنه به اسمم
هرچند جونگکوک و پدرجون خیلی اصرار کردن که من چیزی لازم ندارم
ولی
بابا میگفت که نمیتونه همینطوری تک دخترشو بی هیچ ول کنه و بگه شوهرش پولداره...
خلاصه که
پدرجون و بابا اومدن و باهم سمت بانک مورد نظر به راه افتادیم....

بانک حسابی شلوغ بودو فضای خفه ای برام ایجاد کرده بود..
وقتی نوبت رسید به ما
بعد صحبتای بابا و پدرجون قرار شد که من برمو یکسری برگه ها رو امضاء کنم...
اینجا یه پرانتز باز کنم و بگم که یکی از کارکنان بانک که پسر جوونی هم بود برای من کلی تبعیض قائل شدو بهمون حسابی لطف داشتو به جرعت میتونم بگم که اگه کمک ایشون نبود معلوم نبود کارمون کی انجام میشد..
بعد حدود دوساعت.. یا دوساعت خورده ای بالاخره کار تموم شد..

بابا یه زمین بزرگ توی روستای قدیمیمون و یه زمین هم حوالی سئول زد به نامم..
وقتی ازش پرسیدم پول این زمینارو از کجا اورد گفت که
زمین روستایی رو از بچگی برای من کنار گذاشته بودنو این زمین سئول هم تازگیا برام خریده بوده...
همه خسته رسیدیم خونه.

از قبل به جونگکوک زنگ زده بودیم که برامون ابمیوه حاضر کنه تا این خستگی از تـ.نمون در بره...

جونگکوک با سینی ابمیوه سمت ما اومدو سینی رو گذاشت روی میزو کنار بابا نشست..
یه لیوان برداشتدو گفت

_خب بگین ببینم کارا تا کجا پیش رفت؟؟؟

بابا هم همچون جونگکوک یه لیوان برداشتو گفت

_همچی عالی پیش رفت پسرم
همه کارا انجام شد

جونگکوک با تعجب گفت

_مگه میشه! این کار کَم کَمش سه روز تا یه هفته طول بکشه چطور اینقدر راحت..

جونگکوک حرفش رو قطع کردو گفت

_اره بخوایم منطقی فکر کنیم خیلی طول میکشید
ولی خوشبختانه یه جوون اونجا کار میکردو بعد اینکه پرونده لیلی رو خوند بی چون چرا و با مهربونی کارا رو برای لیلی درست کرد..

با تموم شدن حرف پدرجون سریع حرفش رو تایید کردم که یهو ابمیوه پرید تو گلوی جونگکوک و به سرفه افتاد
با نگاه تیزش به پدرجون نگاه کردو گفت:

_واسه انجام کارتون پیش بقیه سر پایین انداختین باب؟

پدرجون اخمی کردو گفت:

_این حرفا چیه بابا
سر پایین انداختن چیه؟؟
دارم میگم نمیدونم اون جوون چی تو لیلی دید که کار مارو اینقدر سریع راست ریست کرد

بعد تموم شد حرف پدرجون
جونگکوک نگاه تیزی به من انداخت و بعد با مکث سر پایین انداخت

_که اینطور..

300 لایک
200 بازنشر
دیدگاه ها (۳)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_367ده دقیقه بعد بابا و...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_368بخار نفسای منو جونگ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_365باباهم بعد کلی تشکر...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_364+چی!جدی همون امتحان...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_329+بله کلی برنامه دار...

spanish girl:19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط