I need youre body
I need you're body
part 25
در اتاق رو که باز کردم دیدم بابام داره با تلفن صحبت میکنه رفتم رو اتاق و نشستم رو صندلی و صبر کردم تلفنش تموم شه بعد که تلفنش تموم شد گوشیرو قطع کرد و گفت
آ. سلام چه عجب چشم ما جمال دخترمون روشن
چیزی نگفتم و با عصبانیت نگاهش کردم
آ. اونجوری نگام نکن العان کسی که باید عصبانی باشه منم
ن. ببخشید اونوقت چرا
آ. ببخشیدا من غیرتم اجازه نمیده دخترم تو دستای یه بچه باشه
ن. چه ربطی داره منو اون به هم نیلز داریم ما مریضیم این رو میفهمی
آ. وقتی مریضیش خوب شه تو رو عین دستمال از زندگیش میندازه بیرون
یه مکثی کردم
ن. تو از کجا میدونی ولی من که میدونم تو من رو به خاطر اینکه شرکت رو بهم بسپری آوردیم اینجا
آ. خب چه اشکالی داره شرکت باباته
ن. همین دیگه من اگه این شرکت رو قبول کنم اون جئون هم باید قبول کنه
یه نفس عمیقی کشید و گفت
آ. اون یارو به ما چه ربطی داره معلوم نیست که کیه چیکارست اصلا خانواده داره
ن. آره همه ی اینا رو داره بابا منو درک کن اولن که من نمیتونم هر بار برم بیمارستان سرم وصل کنم و اینکه نمیتونم این شرکت رو تنهایی اداره کنم
آ. من که نمردن
ن. اصلا من میخوام با یارو ازدواج کنم شما که تا حالا من رو به عجوزتون ترجیح دادید حالا هم برید پیش همون عجوزه
آ. دیگه داری از حدت رد میشی همونی که گفتم از پسره خبری نیست و تا چند روز دیگه میریم محضر( نمیدونم املاییش درسته یا نه)
چشمام پر از اشک شد و از اتاق زدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم رو فرمون و بی صدا اشک میریختم بعد از چند ماشین رو روشن کردم و از شرکت زدم بیرون
دو ماه بعد
ویو نیلا تو هواپیما
العان دو ماه از آشنایی با اون یارو جومونگ میگذره و لحضه های شیرینی که باهاش تجربه کردم هنوز مثل اون هارو تجربه نکردم و العان تو هواپیما با بابام داریم میریم به سمت آمریکا تا با یه شرکت دیگه قرارداد ببندیم تو این دوماه دهنم سرویس شد از بس که اذیت شدم ولی هر شب که سرم رو میذارم رو بالشت یاد جومونگم میوفتم و اشک هام سرازیر میشه
تو افکارم بودم که نفهمیدم کی رسیدم داشتیم فرود میومدیم که به خودم اومدم و تو فرودگاه بودیم و رفتیم به یه هتل اتاق بابام با من جدا بود تو راه که اسنپ گرفته بودیم بابام داشت با الکساندر ( رفیق باباش) صحبت میکرد که دو تا ماشین برامون جور کنن
فلش به شب
نیلا از وقتی اومدیم اینجا فقط خوابیدم میریضیم هم خوب شده ولی کامل نه دیگه اونقدر درد ندارم و میتونم تحمل کنم تنها چیزی که نمیتونم تحمل کنم حس های لعنتی که به جومونگ دارم احتمالاً منو فراموش کرده و ده تا دیگه دختر ریخته دورش بیخیال
بلند شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون روتین پوستیم رو انجام دادم و میکاپ کردم و لباس تقریبا باز زرشکی پوشیدم و موهای فرم رو باز گذاشتم داشتم عطر میزدم و که صدای در زدن اومد میدونستم که بابام هست
آ. آماده شدی عروس خانم وقت نداریم
خندیدم و رفتم در رو باز کردم
منو دید و گفت
آ. دختر بابا چه کرده عروسیه ( خنده)
ن. عه بابا باید خوشگل باشم تا بتونم مخشون رو بزنم دیگه ایششش
جفتمون خندیدیم و راه افتادیم
رسیدیم به کاخ سفید ( عزیز مگه میخوای با ترامپ مذاکره کنی ) پایین شدیم و رفتیم تو و با یه عده آدم مواجه شدیم نشستیم سر میز گرد که داشتیم با هم بحث میکردیم که رئیس شرکت هی از سفیرشون میگفت که باید با اون هماهنگ کنه که قرار شد که چند دقیقه صبر کنیم تا سفیرش بیاد چند دقیقه بعد یکنفر از پشت سرمون اومد تو همه بلند شدیم و دیدن اون صحنه ..................
The end
فصل دو داره نگران نباشید
اینبار هم شرط ها نرسید ولی گذاشتم
حمایت کنید خوشگلا
part 25
در اتاق رو که باز کردم دیدم بابام داره با تلفن صحبت میکنه رفتم رو اتاق و نشستم رو صندلی و صبر کردم تلفنش تموم شه بعد که تلفنش تموم شد گوشیرو قطع کرد و گفت
آ. سلام چه عجب چشم ما جمال دخترمون روشن
چیزی نگفتم و با عصبانیت نگاهش کردم
آ. اونجوری نگام نکن العان کسی که باید عصبانی باشه منم
ن. ببخشید اونوقت چرا
آ. ببخشیدا من غیرتم اجازه نمیده دخترم تو دستای یه بچه باشه
ن. چه ربطی داره منو اون به هم نیلز داریم ما مریضیم این رو میفهمی
آ. وقتی مریضیش خوب شه تو رو عین دستمال از زندگیش میندازه بیرون
یه مکثی کردم
ن. تو از کجا میدونی ولی من که میدونم تو من رو به خاطر اینکه شرکت رو بهم بسپری آوردیم اینجا
آ. خب چه اشکالی داره شرکت باباته
ن. همین دیگه من اگه این شرکت رو قبول کنم اون جئون هم باید قبول کنه
یه نفس عمیقی کشید و گفت
آ. اون یارو به ما چه ربطی داره معلوم نیست که کیه چیکارست اصلا خانواده داره
ن. آره همه ی اینا رو داره بابا منو درک کن اولن که من نمیتونم هر بار برم بیمارستان سرم وصل کنم و اینکه نمیتونم این شرکت رو تنهایی اداره کنم
آ. من که نمردن
ن. اصلا من میخوام با یارو ازدواج کنم شما که تا حالا من رو به عجوزتون ترجیح دادید حالا هم برید پیش همون عجوزه
آ. دیگه داری از حدت رد میشی همونی که گفتم از پسره خبری نیست و تا چند روز دیگه میریم محضر( نمیدونم املاییش درسته یا نه)
چشمام پر از اشک شد و از اتاق زدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم رو فرمون و بی صدا اشک میریختم بعد از چند ماشین رو روشن کردم و از شرکت زدم بیرون
دو ماه بعد
ویو نیلا تو هواپیما
العان دو ماه از آشنایی با اون یارو جومونگ میگذره و لحضه های شیرینی که باهاش تجربه کردم هنوز مثل اون هارو تجربه نکردم و العان تو هواپیما با بابام داریم میریم به سمت آمریکا تا با یه شرکت دیگه قرارداد ببندیم تو این دوماه دهنم سرویس شد از بس که اذیت شدم ولی هر شب که سرم رو میذارم رو بالشت یاد جومونگم میوفتم و اشک هام سرازیر میشه
تو افکارم بودم که نفهمیدم کی رسیدم داشتیم فرود میومدیم که به خودم اومدم و تو فرودگاه بودیم و رفتیم به یه هتل اتاق بابام با من جدا بود تو راه که اسنپ گرفته بودیم بابام داشت با الکساندر ( رفیق باباش) صحبت میکرد که دو تا ماشین برامون جور کنن
فلش به شب
نیلا از وقتی اومدیم اینجا فقط خوابیدم میریضیم هم خوب شده ولی کامل نه دیگه اونقدر درد ندارم و میتونم تحمل کنم تنها چیزی که نمیتونم تحمل کنم حس های لعنتی که به جومونگ دارم احتمالاً منو فراموش کرده و ده تا دیگه دختر ریخته دورش بیخیال
بلند شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون روتین پوستیم رو انجام دادم و میکاپ کردم و لباس تقریبا باز زرشکی پوشیدم و موهای فرم رو باز گذاشتم داشتم عطر میزدم و که صدای در زدن اومد میدونستم که بابام هست
آ. آماده شدی عروس خانم وقت نداریم
خندیدم و رفتم در رو باز کردم
منو دید و گفت
آ. دختر بابا چه کرده عروسیه ( خنده)
ن. عه بابا باید خوشگل باشم تا بتونم مخشون رو بزنم دیگه ایششش
جفتمون خندیدیم و راه افتادیم
رسیدیم به کاخ سفید ( عزیز مگه میخوای با ترامپ مذاکره کنی ) پایین شدیم و رفتیم تو و با یه عده آدم مواجه شدیم نشستیم سر میز گرد که داشتیم با هم بحث میکردیم که رئیس شرکت هی از سفیرشون میگفت که باید با اون هماهنگ کنه که قرار شد که چند دقیقه صبر کنیم تا سفیرش بیاد چند دقیقه بعد یکنفر از پشت سرمون اومد تو همه بلند شدیم و دیدن اون صحنه ..................
The end
فصل دو داره نگران نباشید
اینبار هم شرط ها نرسید ولی گذاشتم
حمایت کنید خوشگلا
- ۱.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط