سناریو اسلیترین: تک پارتی تام
وقتی ا/ت هافلپافی معصوم هست و تام ازش خوشش میاد و یبار وقتی که ا/ت میخواست کتاب برداره قدش نمیرسه کمکش میکنه.
*درخواستی*
(پیشنهاد: اهنگ روی ویدیو رو گوش کنید زمان خوندن)
ویو ا/ت:
دو هفته دیگه تا امتحانای هاگوارتز مونده بود و استرس تمام وجودمو فرا گرفته. به سمت کتابخونه میرم که صدمین کتاب درسی رو بردارم و بخونم.
وارد کتابخونه میشم و مثل همیشه سکوت آرامش بخشی هست. به سمت قفسه کتاب ها معجون میرم و دنبال کتاب مورد نظرم میگردم.
اها....پیداش کردم. روی نوک پاهام میایستم که یه کم درد میگیره و تقلا میکنم که کتاب لعنتی رو بردارم...
ویو تام:
برای مطالعه کتاب ممنوعه ای که از بخش ممنوعه پیدا کردم میرم یه گوشه میشینم که دراکو و دوستاش شروع میکنن به بلند بلند خندیدن و سر و صدا کردن... مرلین....
بلند میشم و به سمت کتابخونه میرم. در رو باز میکنم و سکوتی عمیق رو به وجودم راه میدم. میرم به سمت صندلی همیشگیم که میبینم. ا/ت داره تقلا میکنه یه کتاب رو از توی قفسه معجون ها برداره. خدای من خیلی خوشگل و معصومه... دلم میخواد بی هوا ببوسمش. خیلی کوچولو هست برای اینکه اون کتاب رو برداره با قدم های محکم به سمتش میرم و کتاب رو با یه حرکت برمیدارم
-بگیرش
ویو ا/ت:
صدای قدم های سنگین یک نفر رو میشنوم که به سمتم میاد بوی عطر تلخ یه نفر توی دماغم میره که میبینم تام ریدل... کتاب رو میگیره و به من میده و با صدای فوق العاده سرد و جذابش میگه
-بگیرش
+مم...ممنونم.
-قابلتو نداره کوچولو
لعنتی...قلبم یه ضربان رو جا میندازه...
ویو تام:
با اون چشمای متعجبش نگاهم میکنه وقتی اینو بهش میگم. گونه هاش سرخ میشه و دلم میخواد فقط ببوسمش.
ویو ا/ت :
کتاب رو میگیرم و فقط با تمام سرعت دور میشم. خدای من قلبم بی رحمانه میکوبه و اون نگاهش رو یادم نمیره....
با یه لایک بهم انگیزه میدی تا بیشتر فعالیت کنم🫶🏼
*درخواستی*
(پیشنهاد: اهنگ روی ویدیو رو گوش کنید زمان خوندن)
ویو ا/ت:
دو هفته دیگه تا امتحانای هاگوارتز مونده بود و استرس تمام وجودمو فرا گرفته. به سمت کتابخونه میرم که صدمین کتاب درسی رو بردارم و بخونم.
وارد کتابخونه میشم و مثل همیشه سکوت آرامش بخشی هست. به سمت قفسه کتاب ها معجون میرم و دنبال کتاب مورد نظرم میگردم.
اها....پیداش کردم. روی نوک پاهام میایستم که یه کم درد میگیره و تقلا میکنم که کتاب لعنتی رو بردارم...
ویو تام:
برای مطالعه کتاب ممنوعه ای که از بخش ممنوعه پیدا کردم میرم یه گوشه میشینم که دراکو و دوستاش شروع میکنن به بلند بلند خندیدن و سر و صدا کردن... مرلین....
بلند میشم و به سمت کتابخونه میرم. در رو باز میکنم و سکوتی عمیق رو به وجودم راه میدم. میرم به سمت صندلی همیشگیم که میبینم. ا/ت داره تقلا میکنه یه کتاب رو از توی قفسه معجون ها برداره. خدای من خیلی خوشگل و معصومه... دلم میخواد بی هوا ببوسمش. خیلی کوچولو هست برای اینکه اون کتاب رو برداره با قدم های محکم به سمتش میرم و کتاب رو با یه حرکت برمیدارم
-بگیرش
ویو ا/ت:
صدای قدم های سنگین یک نفر رو میشنوم که به سمتم میاد بوی عطر تلخ یه نفر توی دماغم میره که میبینم تام ریدل... کتاب رو میگیره و به من میده و با صدای فوق العاده سرد و جذابش میگه
-بگیرش
+مم...ممنونم.
-قابلتو نداره کوچولو
لعنتی...قلبم یه ضربان رو جا میندازه...
ویو تام:
با اون چشمای متعجبش نگاهم میکنه وقتی اینو بهش میگم. گونه هاش سرخ میشه و دلم میخواد فقط ببوسمش.
ویو ا/ت :
کتاب رو میگیرم و فقط با تمام سرعت دور میشم. خدای من قلبم بی رحمانه میکوبه و اون نگاهش رو یادم نمیره....
با یه لایک بهم انگیزه میدی تا بیشتر فعالیت کنم🫶🏼
- ۳۶۲
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط