دیگر بس است از سفر بیا

دیگر بس است از سفر بیا
بغض تمام پنجره ها در غمت شکست
چشمم به حرمت غم تو تا سحر گریست
در ساحل عبور تا صبحدم نشست
در کوچه
های حادثه تنها شدن بس ست
دیگر برای من هم طاقتی نماند
رفتی و آن قناری زیبا و مهربان
یک نغمه هم برای دل عاشقان نخواند
با دیدن طلوع دو روح همیشه سبز
قلبم برای تازه شدن تنگ می شود
تو رفته ای و نقره مهتاب آرزو
از غصه غروب تو کمرنگ می شود
یک شب به
احترام دل عاشقم بیا
دیدگاه ها (۸۵)

مے نویسم عشق و مے لرزد دلممے نویسم عشق و اشڪم مے چڪدمے نویسم...

پایِ چشم تو به چشم همه رسوا شده امبا خطِ سبزِ تو ، سر خطّ خب...

تو را در جانم در شعرهایم می گذارم تا دست هیچ حسودی به جان من...

خلسه ی عمیقی ست نبودنت. هر تلاشی برای بیداری می کنم به نتیجه...

🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃🌺خدایا❤️امروز درهای...

چقدر این دلنوشته حق و قشنگه😭💔بسم رب الشهداء و الصدیقین ...ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط