¹⁴⁰⁵'⁰⁴'¹⁶
¹⁴⁰⁵'⁰⁴'¹⁶
²² : ⁵²
part ²
.
اما کلکی هست که همیشه اجرایَش میکنم،
به نوعی در عین عاشقی کردن نامحسوس از میان مینهایِ عشق میگذرم تا مبادا درگیر شوم،
از دور دوستدار میمانم، در ذهنم دوستدار میمانم، در نوشتههایَم دوستدار میمانم؛ اما در حقیقت همیشه در گریزم. حتی زمانی که بسیار عیان درحال ابراز علاقه هستم هیچکس متوجه نخواهد شد،
چرا که در متون خویش در کنار نام بردن از تمام خصوصیات کسی که از جانم با ارزشتر است کلماتی را به کار میبرم که هیچ ربطی بر مبنایِ زندگیام ندارد، خاطراتی را یاد میکنم که هیچگاه شکل نگرفتهاند، به این منظور هیچکس به خود نمیگیرد؛
یعنی، در همان حال که آشکارا عشق میورزم ، آشکارا اعتراف میکنم این عاشقی هیچ صنمی با کسی ندارد.
هر طور که هست، حداقل خیالم از خودم راحت است، هیچگاه آنقدر نزدیک نمیشوم که کسی بویی ببرد و خدایی نکرده معشوق شود یا او از برای من عاشقی کند، و هیچگاه آنقدر دور نمیمانم که کسی را از دست بدهم؛
اگر هم روزی رسد که کسی مرا ترک کند، دستش را میبوسم و با خوشحالی آزادیام را جشن میگیرم و با خیالی راحت دور میشوم، آنقدر دور که نزدیکترین نقطه به من آن سر کیهان باشد.
چرا که همان طور که گفتم از عشق تنفر دارم، وحشت دارم، و وقتی کسی مرا از این بلاتکلیفی خلاص میکند از فرت خوشحالی قهقه میزنم.
چه بگویَم، همین است دیگر، هرکس به روش خودش پیش میرود، من اگر به همین منوال پیش بروم، فکر میکنم تا ابد در حال جشن گرفتن آزادیام باشم..
²² : ⁵²
part ²
.
اما کلکی هست که همیشه اجرایَش میکنم،
به نوعی در عین عاشقی کردن نامحسوس از میان مینهایِ عشق میگذرم تا مبادا درگیر شوم،
از دور دوستدار میمانم، در ذهنم دوستدار میمانم، در نوشتههایَم دوستدار میمانم؛ اما در حقیقت همیشه در گریزم. حتی زمانی که بسیار عیان درحال ابراز علاقه هستم هیچکس متوجه نخواهد شد،
چرا که در متون خویش در کنار نام بردن از تمام خصوصیات کسی که از جانم با ارزشتر است کلماتی را به کار میبرم که هیچ ربطی بر مبنایِ زندگیام ندارد، خاطراتی را یاد میکنم که هیچگاه شکل نگرفتهاند، به این منظور هیچکس به خود نمیگیرد؛
یعنی، در همان حال که آشکارا عشق میورزم ، آشکارا اعتراف میکنم این عاشقی هیچ صنمی با کسی ندارد.
هر طور که هست، حداقل خیالم از خودم راحت است، هیچگاه آنقدر نزدیک نمیشوم که کسی بویی ببرد و خدایی نکرده معشوق شود یا او از برای من عاشقی کند، و هیچگاه آنقدر دور نمیمانم که کسی را از دست بدهم؛
اگر هم روزی رسد که کسی مرا ترک کند، دستش را میبوسم و با خوشحالی آزادیام را جشن میگیرم و با خیالی راحت دور میشوم، آنقدر دور که نزدیکترین نقطه به من آن سر کیهان باشد.
چرا که همان طور که گفتم از عشق تنفر دارم، وحشت دارم، و وقتی کسی مرا از این بلاتکلیفی خلاص میکند از فرت خوشحالی قهقه میزنم.
چه بگویَم، همین است دیگر، هرکس به روش خودش پیش میرود، من اگر به همین منوال پیش بروم، فکر میکنم تا ابد در حال جشن گرفتن آزادیام باشم..
- ۶۲
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط