¹⁴⁰⁵'⁰⁴'¹⁵

¹⁴⁰⁵'⁰⁴'¹⁵
²¹ : ³⁵
part ¹
.
از کودکی یاد گرفتم که انسان‌ها هیچگاه نمی‌توانند دوست باشند، یار باشند، همدم باشند، معشوقه باشند، همیشه در جایی از قلبم ندایی سر می‌آمد که اعتماد فرقی با خودکشی ندارد، چه بهتر و چه آبرومندتر که خود را با دستان خود دار بزنی اما پا در دام اعتماد نگُذاری و گول محبت‌های دروغین آدمیزادها را نخوری.
برای من عشق یعنی اجازه دهم چه کسی مرا نابود کند، چه کسی مرا غرق کند، چه کسی با ضربتی مرا به کام مرگ بنشاند؛ عشق از برای من یعنی همین که تصمیم بگیرم چه کسی مرا فریب دهد، یعنی تصمیم بگیرم دروغ‌های چه کسی را باور کنم.
گاهی پیش می‌آید که در یک قدمیِ مرز عاشقی راه می‌روم، با تردید نزدیک می‌شوم و سپس دور می‌شوم، و دوباره نزدیک‌تر و دوباره دورتر، نمی‌دانم باید چه کرد، از خودم می‌پرسم؛
آیا باید اجازه دهَم که در خفت و بی‌منزلتیِ عشق غرق شوم؟
آیا الان زمان مناسبی‌ست برای انکه اجازه دهم کسی مرا به استقبال خاموشیِ احساساتم ببرد؟
آیا این شخص همان کسی‌ست که لیاقت کشتن مرا دارد؟
آیا کس دیگری هست که دلم بخواهد او برای مرگم پا پیش بگذارد؟
به خودم می‌گویَم مبادا بعدها ببینم که شخص دیگری برای نابودی من لایق‌تر بوده و من زیاد از حد عجله کردم، پیش خودم می‌گویم اگر بعدها کسی را ببینم و بگویم ای‌کاش تیر خلاصی را به دست او می‌دادم چه؟ حتی فکر این اهانت که روزی به دروغ‌های کسی خیانت کنم، مرا از خود متنفر میسازد.
هرگاه در شرف عشق هستم، پیش خودم، برایِ خودم، از تَرک شدن می‌نویسم، از نابودی خویشتن پس از کسی که دلم در کنارش می‌لرزد، از عشقی که هنوز بالغ نشده می‌نویسم، از سردی‌ها و گرمی‌ها می‌نویسم، قلم را طوری به رقص در می‌آورم که تا قرن‌ها بعد زیبایی آن صحنه دهن به دهن در میان مردم بچرخد.
دیدگاه ها (۰)

به یاد دارم که یک بار مرا جویا شدی که آیا هیچ یک از متون افس...

چه بگویَم که ناگفتنم بهتر است.

رمان جذاب -«در آغــوـش تــــــارــیکــــی»-

اما می‌دانی..من ماندن را دوست دارم، اینکه کسی باشد تا بماند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط