( Внутри — хаос — )
( Внутри — хаос — )
«عجیب است.
گاهی نه ناراحتی،
نه خوشحال،
نه حتی میدانی دقیقاً چه چیزی آزارت میدهد.
فقط یک حسِ مبهم درونت هست؛
انگار وسط یک اتاق ایستادهای
که تمام درهایش باز است،
اما نمیدانی باید از کدام طرف بروی.
ذهنم پر از سؤالهایی است
که جوابشان را پیدا نمیکنم.
بین چیزی که حس میکنم
و چیزی که باید حس کنم گیر کردهام.
گاهی دلم چیزی را میخواهد
که خودم هم نمیدانم چیست.
گاهی فقط میخواهم چند لحظه
از این همه فکر فاصله بگیرم،
نه اینکه فرار کنم...
فقط کمی سکوت.
شاید این همان لحظهای است
که آدم نه خودش را گم کرده،
نه راهش را...
فقط برای مدتی
در حال پیدا کردن دوبارهی خودش است.»
«عجیب است.
گاهی نه ناراحتی،
نه خوشحال،
نه حتی میدانی دقیقاً چه چیزی آزارت میدهد.
فقط یک حسِ مبهم درونت هست؛
انگار وسط یک اتاق ایستادهای
که تمام درهایش باز است،
اما نمیدانی باید از کدام طرف بروی.
ذهنم پر از سؤالهایی است
که جوابشان را پیدا نمیکنم.
بین چیزی که حس میکنم
و چیزی که باید حس کنم گیر کردهام.
گاهی دلم چیزی را میخواهد
که خودم هم نمیدانم چیست.
گاهی فقط میخواهم چند لحظه
از این همه فکر فاصله بگیرم،
نه اینکه فرار کنم...
فقط کمی سکوت.
شاید این همان لحظهای است
که آدم نه خودش را گم کرده،
نه راهش را...
فقط برای مدتی
در حال پیدا کردن دوبارهی خودش است.»
- ۹۵۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط