بسپار شانه‌ای ز سرِ مهر بر سرم

بسپار شانه‌ای ز سرِ مهر بر سرم
تا زیر سایه‌ی نفست جان بیاورم
بر بسترم بتاب که من در سکوتِ شب
با خود تو را به خانه‌ی مهتاب می‌برم
در من شکوفه کن که به لطفِ نگاهِ تو
در سینه‌ بذرِ خاطره‌ات را بِپروَرم
هرچند مرگ را به بغل دارمش ولی
می‌دوزم عشق را به نفس‌های آخرم
از گوشه‌یِ‌قفس که در‌آن حبس گشته‌ام
با بالِ خاطرات به سویِ تو می‌پرم
گاهی به لطف نعره‌ی مستانه‌ با قلم
از باغ واژه‌ها غزلی تازه می‌خرم
در زیر آفتابِ غمت بغض می‌کنم
ای سرو شانه‌ات بغلِ سایه‌گسترم
گاهی هم عاشقانه مرا یاد کن که من
از کوچه‌ی خیال تو با شوق بگذرم...🦋❤❤🦋

#عاشقانه
#خاصترینم◦•●◉✿
دیدگاه ها (۰)

The Last Shadow

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت یازدهم: بازیِ سایه‌ها و تایم...

......//برده ی زیبا//......

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت پایانیکوک چند ثانی...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت اول — جایی میان ماجونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد عشق یعنی پی...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط