v m volca writer
łõvē ťımê🕰️. volca writer ✒️🇰🇷
pŧ= ¹
© انیآ .. بهتره دیگه بری ..تو نمیتونی با اضافه کاری پول خیلی بیشتری دریافت کنی یادت رفته؟
& عا..میدونم..همین یه ذره بیشتر هم نیاز دارم و باید بمونم
© من از دست تو چیکار کنم .. امروز اصلا استراحت نکردی پاشو برو .. من به رئیس میگم بیشتر کار کردی
&جدی؟..مرسی کتی
©خواهش .. یکی طلبت « چشمک »
(راوی)
انیآ بعد ساعت ها کار بلاخره تونست از کافه خارج بشه و یکم استراحت کنه .. با خستهگی لباساشو عوض کرد و به سمت خونه ای که کرایه کرده بود راه افتاد
اون تنها زندگی میکرد .. پیش باباش
ولی باباش عوضی ای بیش نبود .. جوز دعوا و درد سر چیزی برای انیآ نداشت
(انیآ)
بعد چند دقیقه رسیدم دم خونه
ولی ..چرا تمام اساس ها بیرونه ..یعنی چی
@ ببین بچه جون اینجا خونه ی منههههه .. اگر تا الان گذاشتم اینجا بمونی واس خاطر این بود که دلم برات سوخت .. اجاره رو دوماهه ندادی .. اینم وسایلات
حالا گورتو گم کن برو
بازم اون صابخونه.. یه مرده چاغه بی اعصاب منحرف
آخه من با این زندگی چیکار کنم
مجبورم امشبو یه جا سر کنم .. وسایلم که برای بابامه پس مهم نیست
حتما مثل همیشه الآنم مسته
کاراش پایه خودش
رفتمو توی پارک داشتم قدم میزدم
کمکم هوا سرد شد و شروع کرد دونه دونه برف اومدن .. خیلی سرد بود
صدای آژیر پلیس به گوشم رسید
یه پسر داشت با یه موتور از دست پلیسا انگار فرار میکرد
دزده؟
شاید
کم کم نزدیک شد و یه هو پیچید سمت پارک
سکته رو زدم چون گفتم الان میزنه بهم
& یااااا.. کسگی شیبالللللللل چیکار میکنی
ولی بهم بی توجهی کرد .. هه .. فک کرده کیه رفتم دنبالش که دیدم یواشکی یه جا پیش یه پسری با لباسای پوشیده نگه داشت
داشت چیزایی رو زدم بلد میکردن(حرف هایی رو نه وسایل)
آروم گوش کردم بهشون
زیاد چیزی نمیفهمیدم خیلی آروم حرف میزدن.. یه هو پاکت سیگ*گارم از توی جیبم که سوراخ بود افتاد .. یه هو ساکت شدن..وای نه
فک کنم صدای افتادنشو شنیدن ..آخه توی پارک اون ساعت هیشکی نبود و کاملا سکوت بود .. صدای پا میشیندم که داره به سمتم میاد
(راوی)
انیآ که ترسیده بود نفس نفس میزد
نمیتونست فرار کنه چون اونا موتور داشتنو صدای پاشو حتما میشنیدن پس همون جا وایساد بلکه اون دو نفر برن
یکی از اونا صدای افتادنشو شنیدن (صدای افتادن پاکت سیگ*ارو) آروم به سمت دیواری که انیآ پشتش قایم شده بود رفت
یه هو دست انیآ رو گرفتو جلوی دهنشو گرفت و کشوند پشت دیوار . اون یکی از پسرا که اونجا بود با جدیته تمام از انیآ سوال میپرسید
¢ ببینم تو چی شنیدی ؟ جاسوسی ؟ پلیسی؟
&ن..نه باور کنید من چیزی نشدیم
¢زود باش بگووو
&بزارید برم تورو خدا .. من نه جاسوسم نه پلیس .. حتی شماهارو نمیشناسم
بعد حرف دختر پسر اشاره ای به مرد موتور سوار کرد و مرد یه دستمال جلوی دهن انیآ گذاشت و..
( انیآ)
یه چیزی جلوی دهنم گذاشت و من دیگه هیچی نفهمیدم ..
like?
pŧ= ¹
© انیآ .. بهتره دیگه بری ..تو نمیتونی با اضافه کاری پول خیلی بیشتری دریافت کنی یادت رفته؟
& عا..میدونم..همین یه ذره بیشتر هم نیاز دارم و باید بمونم
© من از دست تو چیکار کنم .. امروز اصلا استراحت نکردی پاشو برو .. من به رئیس میگم بیشتر کار کردی
&جدی؟..مرسی کتی
©خواهش .. یکی طلبت « چشمک »
(راوی)
انیآ بعد ساعت ها کار بلاخره تونست از کافه خارج بشه و یکم استراحت کنه .. با خستهگی لباساشو عوض کرد و به سمت خونه ای که کرایه کرده بود راه افتاد
اون تنها زندگی میکرد .. پیش باباش
ولی باباش عوضی ای بیش نبود .. جوز دعوا و درد سر چیزی برای انیآ نداشت
(انیآ)
بعد چند دقیقه رسیدم دم خونه
ولی ..چرا تمام اساس ها بیرونه ..یعنی چی
@ ببین بچه جون اینجا خونه ی منههههه .. اگر تا الان گذاشتم اینجا بمونی واس خاطر این بود که دلم برات سوخت .. اجاره رو دوماهه ندادی .. اینم وسایلات
حالا گورتو گم کن برو
بازم اون صابخونه.. یه مرده چاغه بی اعصاب منحرف
آخه من با این زندگی چیکار کنم
مجبورم امشبو یه جا سر کنم .. وسایلم که برای بابامه پس مهم نیست
حتما مثل همیشه الآنم مسته
کاراش پایه خودش
رفتمو توی پارک داشتم قدم میزدم
کمکم هوا سرد شد و شروع کرد دونه دونه برف اومدن .. خیلی سرد بود
صدای آژیر پلیس به گوشم رسید
یه پسر داشت با یه موتور از دست پلیسا انگار فرار میکرد
دزده؟
شاید
کم کم نزدیک شد و یه هو پیچید سمت پارک
سکته رو زدم چون گفتم الان میزنه بهم
& یااااا.. کسگی شیبالللللللل چیکار میکنی
ولی بهم بی توجهی کرد .. هه .. فک کرده کیه رفتم دنبالش که دیدم یواشکی یه جا پیش یه پسری با لباسای پوشیده نگه داشت
داشت چیزایی رو زدم بلد میکردن(حرف هایی رو نه وسایل)
آروم گوش کردم بهشون
زیاد چیزی نمیفهمیدم خیلی آروم حرف میزدن.. یه هو پاکت سیگ*گارم از توی جیبم که سوراخ بود افتاد .. یه هو ساکت شدن..وای نه
فک کنم صدای افتادنشو شنیدن ..آخه توی پارک اون ساعت هیشکی نبود و کاملا سکوت بود .. صدای پا میشیندم که داره به سمتم میاد
(راوی)
انیآ که ترسیده بود نفس نفس میزد
نمیتونست فرار کنه چون اونا موتور داشتنو صدای پاشو حتما میشنیدن پس همون جا وایساد بلکه اون دو نفر برن
یکی از اونا صدای افتادنشو شنیدن (صدای افتادن پاکت سیگ*ارو) آروم به سمت دیواری که انیآ پشتش قایم شده بود رفت
یه هو دست انیآ رو گرفتو جلوی دهنشو گرفت و کشوند پشت دیوار . اون یکی از پسرا که اونجا بود با جدیته تمام از انیآ سوال میپرسید
¢ ببینم تو چی شنیدی ؟ جاسوسی ؟ پلیسی؟
&ن..نه باور کنید من چیزی نشدیم
¢زود باش بگووو
&بزارید برم تورو خدا .. من نه جاسوسم نه پلیس .. حتی شماهارو نمیشناسم
بعد حرف دختر پسر اشاره ای به مرد موتور سوار کرد و مرد یه دستمال جلوی دهن انیآ گذاشت و..
( انیآ)
یه چیزی جلوی دهنم گذاشت و من دیگه هیچی نفهمیدم ..
like?
- ۴۰۲
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط