بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۱"
ویو ا.ت
همین که آخرین جرعهی آبپرتقالم رو خوردم، از روی صندلی بلند شدم.
& من دیگه تموم کردم..
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از روی پرونده بلند کنه گفت:
- بشین ...
اخم کردم.
& برای چی؟
این بار پرونده رو بست و مستقیم نگاهم کرد.
- چون هنوز حرفم تموم نشده...
با بیحوصلگی دوباره روی صندلی نشستم.
& بگو.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند ..
بعد با همون لحن جدی همیشگیش گفت:
- از امروز، هرجای عمارت میتونی بری؛ کتابخونه، باغ، سالن ورزش، استخر یا هر جای دیگه ..
متعجب نگاش کردم.
& جدی؟
- اما...
همون یه کلمه باعث شد دوباره اخم کنم ...
& میدونستم یه اما هم داره..
جونگکوک ادامه داد:
- بدون محافظ از عمارت خارج نمیشی....
دستبهسینه شدم.
& یعنی هنوزم منو زندانی میدونی..
نگاهش سردتر شد.
- اسمش زندانی نیست.
& پس چیه؟
- امنیت...
پوزخند زدم.
& امنیت یا کنترل؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی محکم گفت:
- هر اسمی دوست داری روش بذار..
قبل از اینکه دوباره بحثمون شروع بشه، مینجائه گفت:
«قربان، زمان جلسه رسیده.»
جونگکوک از جاش بلند شد..
کتش رو مرتب کرد و ساعتش رو نگاه انداخت...
بعد رو به من گفت:
- چند ساعت بیرونم.
بیتفاوت شونه بالا انداختم.
& به من ربطی نداره.
چند قدم به سمت در برداشت..
بعد ایستاد، بدون اینکه برگرده گفت:
- هر چیزی لازم داشتی، به خدمتکارها بگو.
& ..لازم نیست.
- لجبازی نکن..
& دستور نده...
برای چند لحظه سکوت شد.
مینجائه با نگاهش بین من و جونگکوک جابهجا میشد؛ انگار از این کلکلهای همیشگی خسته شده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید، چیزی نگفت و از عمارت خارج شد ...
صدای بسته شدن در که اومد، با خیال راحت روی صندلی لم دادم...
اما خبر نداشتم همین چند ساعت، قرار بود اتفاقی بیفته که دوباره آرامش عمارت رو به هم بزنه ....
ادامه دارد....🌷
"پارت ۲۱"
ویو ا.ت
همین که آخرین جرعهی آبپرتقالم رو خوردم، از روی صندلی بلند شدم.
& من دیگه تموم کردم..
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از روی پرونده بلند کنه گفت:
- بشین ...
اخم کردم.
& برای چی؟
این بار پرونده رو بست و مستقیم نگاهم کرد.
- چون هنوز حرفم تموم نشده...
با بیحوصلگی دوباره روی صندلی نشستم.
& بگو.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند ..
بعد با همون لحن جدی همیشگیش گفت:
- از امروز، هرجای عمارت میتونی بری؛ کتابخونه، باغ، سالن ورزش، استخر یا هر جای دیگه ..
متعجب نگاش کردم.
& جدی؟
- اما...
همون یه کلمه باعث شد دوباره اخم کنم ...
& میدونستم یه اما هم داره..
جونگکوک ادامه داد:
- بدون محافظ از عمارت خارج نمیشی....
دستبهسینه شدم.
& یعنی هنوزم منو زندانی میدونی..
نگاهش سردتر شد.
- اسمش زندانی نیست.
& پس چیه؟
- امنیت...
پوزخند زدم.
& امنیت یا کنترل؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی محکم گفت:
- هر اسمی دوست داری روش بذار..
قبل از اینکه دوباره بحثمون شروع بشه، مینجائه گفت:
«قربان، زمان جلسه رسیده.»
جونگکوک از جاش بلند شد..
کتش رو مرتب کرد و ساعتش رو نگاه انداخت...
بعد رو به من گفت:
- چند ساعت بیرونم.
بیتفاوت شونه بالا انداختم.
& به من ربطی نداره.
چند قدم به سمت در برداشت..
بعد ایستاد، بدون اینکه برگرده گفت:
- هر چیزی لازم داشتی، به خدمتکارها بگو.
& ..لازم نیست.
- لجبازی نکن..
& دستور نده...
برای چند لحظه سکوت شد.
مینجائه با نگاهش بین من و جونگکوک جابهجا میشد؛ انگار از این کلکلهای همیشگی خسته شده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید، چیزی نگفت و از عمارت خارج شد ...
صدای بسته شدن در که اومد، با خیال راحت روی صندلی لم دادم...
اما خبر نداشتم همین چند ساعت، قرار بود اتفاقی بیفته که دوباره آرامش عمارت رو به هم بزنه ....
ادامه دارد....🌷
- ۲۵۷
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط