بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۴"
ویو کوک
وقتی مین جائه گفت که بادیگارد ها دنبال دختره هستن تصمیم گرفتم از بار خارج بشم...
تقریبا سه ساعتی میشد که از بار خارج شده بودم و به شرکت رفته بودم.......
روی مبل چرمی دفترم نشسته بودم و به منظره تاریک بیرون خیره شده بودم...
در اتاق باز شد.
مین جائه وارد شد..
مین جائه: قربان دختره رو به عمارت بردن...
-خوبه الان میریم به سمت عمارت
با مین جائه سوار ماشینم شدیم و رفتیم به عمارت.......
وقتی که به داخل حیاط رفتم بادیگارد دختره رو تو صندوق عقب ماشین گذاشته بود...
نگاهم برای چند لحظه روی صورتش موند..
خیلی چهره زیبایی داشت.......
مین جائه: میخواید منتقلش کنیم به اتاق میهمان؟
-آره..
چند دقیقه بعد وارد طبقه دوم شدم.....
در رو باز کردم...
اتاق ساکت بود....
از بادیگاردها شنیده بودم که اسم دختره ا.ت هستش اسم قشنگی داره......
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم...
کار عجیبی بود..
من آدمی نبودم که برای کسی وقت بزارم......
مین جائه پشت در وایساده بود
مین جائه: قربان، اگه به هوش بیاد احتمالا دردسر درست میکنه...
پوزخند زدم....
-ازش انتظار دیگه ایی ندارم...
مین جائه: و اگه بخواد فرار کنه؟
نگاهم از ا.ت گرفته نشده بود.....
-نمیتونه.....
مین جائه سری تکان داد و رفت....
من هم بعد از چند لحظه از اتاق خارج شدم و در رو بستم...
اما درست وقتی به انتهای راهرو رسیدم، صدای افتادن چیزی از داخل اتاق شنیده شد......
سره جام وایسادم....
ظاهراً مهمان جدید عمارت داشت کمکم به هوش میآمد...
ادامه دارد........
"پارت ۴"
ویو کوک
وقتی مین جائه گفت که بادیگارد ها دنبال دختره هستن تصمیم گرفتم از بار خارج بشم...
تقریبا سه ساعتی میشد که از بار خارج شده بودم و به شرکت رفته بودم.......
روی مبل چرمی دفترم نشسته بودم و به منظره تاریک بیرون خیره شده بودم...
در اتاق باز شد.
مین جائه وارد شد..
مین جائه: قربان دختره رو به عمارت بردن...
-خوبه الان میریم به سمت عمارت
با مین جائه سوار ماشینم شدیم و رفتیم به عمارت.......
وقتی که به داخل حیاط رفتم بادیگارد دختره رو تو صندوق عقب ماشین گذاشته بود...
نگاهم برای چند لحظه روی صورتش موند..
خیلی چهره زیبایی داشت.......
مین جائه: میخواید منتقلش کنیم به اتاق میهمان؟
-آره..
چند دقیقه بعد وارد طبقه دوم شدم.....
در رو باز کردم...
اتاق ساکت بود....
از بادیگاردها شنیده بودم که اسم دختره ا.ت هستش اسم قشنگی داره......
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم...
کار عجیبی بود..
من آدمی نبودم که برای کسی وقت بزارم......
مین جائه پشت در وایساده بود
مین جائه: قربان، اگه به هوش بیاد احتمالا دردسر درست میکنه...
پوزخند زدم....
-ازش انتظار دیگه ایی ندارم...
مین جائه: و اگه بخواد فرار کنه؟
نگاهم از ا.ت گرفته نشده بود.....
-نمیتونه.....
مین جائه سری تکان داد و رفت....
من هم بعد از چند لحظه از اتاق خارج شدم و در رو بستم...
اما درست وقتی به انتهای راهرو رسیدم، صدای افتادن چیزی از داخل اتاق شنیده شد......
سره جام وایسادم....
ظاهراً مهمان جدید عمارت داشت کمکم به هوش میآمد...
ادامه دارد........
- ۷۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط