نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 11
مهمانی تموم شد و همه به خونه هاشون برگشتن. امروز برای می سو بهترین روزش توی عمرش بود.
از سان ها خدافظی کرد و سوار ماشینش شد و به سمت خونش راه افتاد، یکی هم داشت تعقیبش میکرد مامور جونگکوک بود چون جونگکوک میخواست بدونه که می سو کجا زندگی میکنه اصلا چیکارا میکنه و..
می سو اصلا متوجه ی این ادم نشد و وارد پارکینگ خونش شد. ماشین رو پارک کرد به سمت اسانسور رفت و بعد از اومدن اسانسور به پارکینگ سوارش شد و طبقه ی ۳ رو زد و به بالا رفت..
...
~فلش بک به سه روز بعد~
می سو که اماده شده بود به سرکارش بره ، کل خونه رو چک کرد و به سمت در رفت که گوشیش زنگ خورد.
+اهه کدوم خری اول صبح زنگ میزنه اخه؟ *گوشیش رو از توی کیفش دراورد*
با دیدن اسم /سان ها❤️/ روی صفحه ی گوشیش لبشو گاز گرفت و ریز خندید و جواب داد.
+الو؟سلام
σسلام خوبی؟
+اره خوبم..چیشده زنگ زدی صبح؟*اخم
σخندید*
+چرا میخندی؟ *در خونه رو قفل کرد و به سمت اسانسور رفت*
σمنتظرم.؟
+منتظر چی؟
σمعذرت خواهیت*خنده
+از کجا فهمیدی؟*وارد اسانسور شد و دکمه ی P رو زد*
σاز اخلاقت، میدونم فحشم دادی دیگه
+خب حالا ببخشید..*از اسانسور پیاده شد*
σافرین
+نمیگی چیشده؟ *سوار ماشینش شد*
σاها یادم رفت بگم.راستی زن جونگکوک مرد
+چی؟ *توی شک
σمیگم زنش مرد
+چرا؟
σزنش سه ساله که سرطان داشت و دکترا گفته بودن دیگه خوب نمیشه و میمیره
+ا.ال.الان جونگکوک حالش چطوره؟ *توی شک
σنگران حال اونی*تمسخر
+خب.. خب پس برای چی زنگ زدی و بهم گفتی؟
σچون اقای پارک ما رو دعوت کرده برای مراسم
+اها.. باشه.. مراسم کیه؟
/نکته بچها سان ها به می سو گفته اقای پارک کیه و.. /
σبرای امروز ساعت ۴ بعد از ظهر
+باشه
σمیام دنبالت
+ممنون.خدافظ*قطع کرد
می سو توی شک بود. اصلا نمیفهمید داره کجا میره داره چیکار میکنه و..
فقط توی این فکر بود که الان جونگکوک حالش چطوره و اون بچه ی بیچاره الان باید چیکار کنه چون اون فقط ۵ ساله و خورده ایشه..
جونگکوک هم توی بچگی خانوادشو از دست داده و حالا هم اینو بچش قراره تجربه کنه..
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 11
مهمانی تموم شد و همه به خونه هاشون برگشتن. امروز برای می سو بهترین روزش توی عمرش بود.
از سان ها خدافظی کرد و سوار ماشینش شد و به سمت خونش راه افتاد، یکی هم داشت تعقیبش میکرد مامور جونگکوک بود چون جونگکوک میخواست بدونه که می سو کجا زندگی میکنه اصلا چیکارا میکنه و..
می سو اصلا متوجه ی این ادم نشد و وارد پارکینگ خونش شد. ماشین رو پارک کرد به سمت اسانسور رفت و بعد از اومدن اسانسور به پارکینگ سوارش شد و طبقه ی ۳ رو زد و به بالا رفت..
...
~فلش بک به سه روز بعد~
می سو که اماده شده بود به سرکارش بره ، کل خونه رو چک کرد و به سمت در رفت که گوشیش زنگ خورد.
+اهه کدوم خری اول صبح زنگ میزنه اخه؟ *گوشیش رو از توی کیفش دراورد*
با دیدن اسم /سان ها❤️/ روی صفحه ی گوشیش لبشو گاز گرفت و ریز خندید و جواب داد.
+الو؟سلام
σسلام خوبی؟
+اره خوبم..چیشده زنگ زدی صبح؟*اخم
σخندید*
+چرا میخندی؟ *در خونه رو قفل کرد و به سمت اسانسور رفت*
σمنتظرم.؟
+منتظر چی؟
σمعذرت خواهیت*خنده
+از کجا فهمیدی؟*وارد اسانسور شد و دکمه ی P رو زد*
σاز اخلاقت، میدونم فحشم دادی دیگه
+خب حالا ببخشید..*از اسانسور پیاده شد*
σافرین
+نمیگی چیشده؟ *سوار ماشینش شد*
σاها یادم رفت بگم.راستی زن جونگکوک مرد
+چی؟ *توی شک
σمیگم زنش مرد
+چرا؟
σزنش سه ساله که سرطان داشت و دکترا گفته بودن دیگه خوب نمیشه و میمیره
+ا.ال.الان جونگکوک حالش چطوره؟ *توی شک
σنگران حال اونی*تمسخر
+خب.. خب پس برای چی زنگ زدی و بهم گفتی؟
σچون اقای پارک ما رو دعوت کرده برای مراسم
+اها.. باشه.. مراسم کیه؟
/نکته بچها سان ها به می سو گفته اقای پارک کیه و.. /
σبرای امروز ساعت ۴ بعد از ظهر
+باشه
σمیام دنبالت
+ممنون.خدافظ*قطع کرد
می سو توی شک بود. اصلا نمیفهمید داره کجا میره داره چیکار میکنه و..
فقط توی این فکر بود که الان جونگکوک حالش چطوره و اون بچه ی بیچاره الان باید چیکار کنه چون اون فقط ۵ ساله و خورده ایشه..
جونگکوک هم توی بچگی خانوادشو از دست داده و حالا هم اینو بچش قراره تجربه کنه..
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۶۵۸
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط