نام فیک مافیا جذاب من
نام فیک: مافیا جذاب من
Chapter: 1
Part: 10
¥۱برو کنار وگرنه میزنم میکشمش هاا
_اوکی میتونید ببریدش
+چیمیگی جونگکوک؟*بغض
_هیمنی که شنیدی*جدی
¥۲واقعا؟ *پوزخند
_اره
¥۱اوکی حالا گمشو اونور
جونگکوک رفت کنار و اون دوتا مرد می سو رو بردن به پایین که رسیدن جونگکوک از بالای پله ها به مغز هردوتا مرد شلیک کرد و افتادن زمین می سو بدجوری ترسیده بود.
سریع جونگکوک دوید و رفت پایین و می سو رو بغل کرد و اروم توی گوشش گفت:
_واقعا فکر کردی چیزی که برای منه رو میزارم کسه دیگه ببرتش؟
صدایی از می سو نشنید و متوجه خیس شدن لباسش شد، می سو اروم اشک میریخت و هیچی نمیگفت.
جونگکوک می سو رو براید بغل کرد و برد بالا توی اتاق خودش و گذاشتش روی تخت و گفت:
_دیگه باید باهام توی ی اتاق باشی
+چ.چرا؟
_مگه قرار نبود بهم جواب بدی؟به هر حال جوابت هرچی باشه بازم توی ی اتاقیم*دستاشو گذاشت توی جیبش*
+...
_خب؟
+چی؟
_میشنوم؟
+چیو.؟
_جوابت رو.!؟
+خب...خب*نگاه کرد به جونگکوک
_خب؟
+باهات ازدواج میکنم*اروم
_افرین دختر خوب
+ولی یچیزی...
_چی؟*نشست کنار می سو روی تخت*
+اگر بچه رو برات بدنیا بیارم و بعدش منو از خونت بندازی بیرون چی؟ یا بعد از بدنیا اومدن بچه کلا رفتارت باهام تغییر کن...*جونگکوک لب/اشو گذاشت روی لب/ای می سو*
می سو با چشمای گشاد به جونگکوک نگاه میکرد، اولین باری بود که کسی از ل/ب میبوستش.
جونگکوک ازش جدا شد.
_خوش.مزه بود
+چی؟
_می سو هیچکدوم یک از این اتفاقات نمیافته بهت قول میدم الانم بیخودی نگران چیزی نباش.
می سو چیزی نگفت. انگار که جونگکوک می سو رو رام و مطیع خودش کرده بود جوری که یادش رفته بود این مرد همونیه که مادرشو انقد کتک زد تا مرد و پدرشو هم کشت و خواهرش و هم بعد از کلی عذاب دادن کشتش و می سو هم الان توی مشتشه.
پارت اینده=
خواهرش تنها کسیه که مونده بود. میخواست روز عروسی، خواهرش رو بیاره و بهش نشون بده.
شاید این حس بزور می سو از نظر جونگ کوک کمی ازش کم بشه؟
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 1
Part: 10
¥۱برو کنار وگرنه میزنم میکشمش هاا
_اوکی میتونید ببریدش
+چیمیگی جونگکوک؟*بغض
_هیمنی که شنیدی*جدی
¥۲واقعا؟ *پوزخند
_اره
¥۱اوکی حالا گمشو اونور
جونگکوک رفت کنار و اون دوتا مرد می سو رو بردن به پایین که رسیدن جونگکوک از بالای پله ها به مغز هردوتا مرد شلیک کرد و افتادن زمین می سو بدجوری ترسیده بود.
سریع جونگکوک دوید و رفت پایین و می سو رو بغل کرد و اروم توی گوشش گفت:
_واقعا فکر کردی چیزی که برای منه رو میزارم کسه دیگه ببرتش؟
صدایی از می سو نشنید و متوجه خیس شدن لباسش شد، می سو اروم اشک میریخت و هیچی نمیگفت.
جونگکوک می سو رو براید بغل کرد و برد بالا توی اتاق خودش و گذاشتش روی تخت و گفت:
_دیگه باید باهام توی ی اتاق باشی
+چ.چرا؟
_مگه قرار نبود بهم جواب بدی؟به هر حال جوابت هرچی باشه بازم توی ی اتاقیم*دستاشو گذاشت توی جیبش*
+...
_خب؟
+چی؟
_میشنوم؟
+چیو.؟
_جوابت رو.!؟
+خب...خب*نگاه کرد به جونگکوک
_خب؟
+باهات ازدواج میکنم*اروم
_افرین دختر خوب
+ولی یچیزی...
_چی؟*نشست کنار می سو روی تخت*
+اگر بچه رو برات بدنیا بیارم و بعدش منو از خونت بندازی بیرون چی؟ یا بعد از بدنیا اومدن بچه کلا رفتارت باهام تغییر کن...*جونگکوک لب/اشو گذاشت روی لب/ای می سو*
می سو با چشمای گشاد به جونگکوک نگاه میکرد، اولین باری بود که کسی از ل/ب میبوستش.
جونگکوک ازش جدا شد.
_خوش.مزه بود
+چی؟
_می سو هیچکدوم یک از این اتفاقات نمیافته بهت قول میدم الانم بیخودی نگران چیزی نباش.
می سو چیزی نگفت. انگار که جونگکوک می سو رو رام و مطیع خودش کرده بود جوری که یادش رفته بود این مرد همونیه که مادرشو انقد کتک زد تا مرد و پدرشو هم کشت و خواهرش و هم بعد از کلی عذاب دادن کشتش و می سو هم الان توی مشتشه.
پارت اینده=
خواهرش تنها کسیه که مونده بود. میخواست روز عروسی، خواهرش رو بیاره و بهش نشون بده.
شاید این حس بزور می سو از نظر جونگ کوک کمی ازش کم بشه؟
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۳.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط