پآرت

پآرت4
تاریکی مطلق
تهیونگ=راستی راجب حرف دیشبم فکر کردی؟
ا.ت=راستش آره فکر کردم ولی مطمئن نیستم که انتخابم درسته یانه
تهیونگ=ا.ت ببین حتی اگه میتونی باهام ازدواج کن
ا.ت=چی؟تهیونگ حالت خوبه؟میگم حاضر نیستم باهات برم تو رابطه میگی باهام ازدواج کن؟
تهیونگ=از روی عشق و عاشقی نیست منم کشت مرده ی تو نیستم اون مرده خیلی خطرناکه و بدلیل شبیه بودن تو به زنش یک ثانیه هم بهت آسایش نمیده تنها راه اینکه از دستش در امان باشی بامن بودن هست میفهمی؟(داد)
ا.ت=من....من.....نمیتونم(ترس و گریه)
تهیونگ=این فقط یه ازدواج ساده هستش بعد ازدواجمون نه تو بامن کار داری نه من باتو(سرد)
ا.ت=خوب پس قرار نیس تو....
تهیونگ=آره قرار نیست بهت دست بزنم قول میدم
ا.ت=باشه پس قبوله(اشکاشو پاک کرد)
تهیونگ=بیا عروسی رو بندازیم پس فردا الانم بریم وسایل هارو بخریم هرچه زودتر بهتر
ا.ت=باشه
♡ا.ت و تهیونگ رفتن لباس عروس و کت شلوار و دسته گل رو خریدن خلاصش اینه♡
تهیونگ ا.ت رو گذاشت خونش خودشم برگشت عمارتشون خالش و عمه هاش هم اونجا زندگی می‌کردن
تهیونگ=سلام بهتون یه خبر دارم
بقیه=سلام بگو عزیزم
تهیونگ=من قراره ازدواج کنم پس فردا هم عروسیه
بقیه=چیییییی؟
تهیونگ=اخبار دوباره پخش نمیشه همه چی آماده هس دعوت مهمون ها هم گردن شما باشه
خاله تهیونگ=آخه پسرم این دختر خوش شانس کیه؟
تهیونگ=پس فردا اینجا قراره آماده بشه میبینی
"پس فردا صبح"
ا.ت ویو
تهیونگ اومد دنبالم رفتیم عمارتشون برخلاف چیزی که فکر میکردم تنها زندگی نمی‌کرد بلکه خانواده پرجمعیتی هم داشت رفتم داخل و احترام گذاشتم همه با تعجب بهم نگاه میکردن ولی بسیار مهربان و مهمون دوست بودن.
(بچه ها پدر تهیونگ رو همه مرده میدونن و اون عمارت هم مال پدرش بوده که الان به تهیونگ مونده و هیچکی جز تهیونگ نمیدونه که مادرش به دست پدرش مرده )
ا.ت=سلام
بقیه=سلام دخترم خوش اومدی امروز قراره عضوی از خانوادمون بشی
ا.ت=بله
ا.ت ویو با = رفتیم طبقه بالا آرایشگر ها اومدن و شروع به کار شدن بعد 1 ساعت تموم شدم واقعا خوشگل شده بودم ولی خیلی ناراحتم که بقیه فکر میکنن ما واقعا عاشق همیم.
= ویو
بعد اینکه اماده شدم از ا.ت هم پرسیدم که کارش تموم شده یانه بعدش باهم رفتیم پایین سوار ماشین شدیم و راه افتادیم نمیتونستم غرورمو کنار بزارم و بهش بگم که من واقعا عاشقشم اون نمیدونه که همه ی اینا یه بهونس تا بتونم به ا.ت نزدیک شم
رسیدن سال عروسی
"اَفتِر عروسی"
ا.ت ویو باهم سوار ماشین شده بودیم الان زن و شوهر به حساب میومدیم رفتیم به سمت عمارت خود تهیونگ ولی اینجا از عمارت قبلی بزرگتر بود و معلوم بود که اینجا تنها زندگی می‌کرد رفتیم داخل عمارت تو اتاق تنها بودم خواستم لباسمو عوض کنم در کمد رو باز کردم و با یه لباس خواب کوتاه مواجه شدم میدونستم اگه اینو بپوشم چه اتفاقاتی میوفته ولی با لباس عروس که نمیتونستم بخوابم پس لباس خواب رو پوشیدم تازه به پشتم توجه کردم خاله هاش اینجا رو تزئین کرده بودن روی تخت گل های رز بود همه جا تم عاشقانه و رمانتیک بود
دیدگاه ها (۷)

اسلاید1=لباس تهیونگاسلاید2=لباس ا.تاسلاید3=دسته گلاسلاید4=خو...

پارت14ا.ت ویو وقتی از ماشین باهم پیاده شدیم و دست همو گرفتیم...

پارت13ا.ت ویو تو عمارتش بودیم داشتم اطرافمو نگاه میکردم که ی...

پارت12منظورش از این کار چی بود؟ بخاطر بند اومدن نفسم ازش جدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط