p36

p36
سه روز بعد:

الینا تقریباً از اتاقش بیرون نمی‌اومد. هلنا بارها بهش زنگ زده بود. تهیونگ هم پیام داده بود. اما الینا به هیچ‌کس جواب نداده بود.

جونگکوک خودش رو غرق کار کرده بود. جلسه. قرارداد. ماموریت.

هر چیزی که نذاره به الینا فکر کنه. اما موفق نمی‌شد.

اون شب تهیونگ بدون اجازه وارد دفتر جونگکوک شد.

×باید حرف بزنیم.

جونگکوک حتی سرش رو بلند نکرد.

_حوصله ندارم.

×من دارم.

جونگکوک با اخم نگاهش کرد. تهیونگ نفس عمیقی کشید.

×فکر نمی‌کنی یه چیزی اشتباهه؟

_نه.

×واقعاً؟

جونگکوک سکوت کرد.

تهیونگ ادامه داد:

×الینایی که می‌شناختی، بدون جنگیدن تسلیم می‌شد؟

جونگکوک فکش منقبض شد.

_موضوع تموم شده.

×برای تو تموم شده یا داری خودت رو گول می‌زنی؟

چند ثانیه سکوت شد.

بعد جونگکوک آروم گفت:

_تهیونگ... برو بیرون.

تهیونگ فهمید بیشتر از این نمی‌تونه فشار بیاره.

اما قبل از رفتن گفت:

×فقط امیدوارم یه روز حقیقت رو بفهمی و دیر نشده باشه.

و رفت.

ویو الینا:

الینا کنار پنجره نشسته بود. دستش آروم روی شکمش قرار گرفت. اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

زیر لب زمزمه کرد:

+کاش می‌تونستم بهش بگم...

اما می‌دونست نمی‌تونه. چون الکس هنوز تهدیدش می‌کرد. و الینا حاضر بود هر دروغی رو تحمل کنه...به جز اینکه جونگکوک آسیب ببینه....

هلنا دیگه مطمئن شده بود یه چیزی درست نیست. الینا رو از بچگی می‌شناخت. می‌دونست وقتی ناراحته چجوری رفتار می‌کنه. می‌دونست وقتی دروغ میگه چجوری نگاهش رو می‌دزده.

و اون شب...الینا دروغ گفته بود.

هلنا در اتاق الینا رو زد.

+بیا تو.

صداش خسته بود. هلنا وارد شد و کنار تخت نشست. چند ثانیه فقط به دوستش نگاه کرد.

صورتش رنگ پریده بود. چشم‌هاش از گریه متورم شده بود.

÷میخوای تا کی ادامه بدی؟

الینا خودش رو به نشنیدن زد.

+چی رو؟

هلنا پوزخند تلخی زد.

÷داری برای آدم اشتباهی نقش بازی می‌کنی.

الینا سکوت کرد.

÷من تو رو می‌شناسم.

بازم سکوت.هلنا نفس عمیقی کشید.

÷اون شب دروغ گفتی، مگه نه؟

دست الینا روی ملحفه مشت شد.

+هلنا...

÷فقط جواب بده.

اشک توی چشم‌های الینا جمع شد. اما چیزی نگفت و همین سکوت...

برای هلنا کافی بود.چشم‌هاش گرد شد.

÷خدای من...الکس مجبورت کرده، نه؟

الینا سریع سرش رو بلند کرد.

+آروم حرف بزن!

هلنا خشکش زد. چون این اولین جواب واقعی بود که ازش گرفته بود

÷پس حق با منه...

اشک از چشم الینا پایین افتاد.

+لطفاً دیگه نپرس.

÷چرا؟

+چون اگه حرف بزنم، جونگکوک آسیب می‌بینه.

هلنا ماتش برد.

÷چی؟

اما الینا سرش رو تکون داد.

+بیشتر از این نمی‌تونم چیزی بگم.

هلنا چند ثانیه ساکت موند.بعد آروم دست دوستش رو گرفت.

÷باشه.

هلنا ادامه داد:

÷فعلاً چیزی نمی‌پرسم...ولی یه چیز رو بدون...من نمیذارم تنهایی این بار رو به دوش بکشی.

و برای اولین بار بعد از هفته‌ها...الینا توی آغوش بهترین دوستش شکست و گریه کرد.

در حالی که پشت در اتاق...الکس ایستاده بود و تمام مکالمه رو شنیده بود...
⭐️⭐️
دیدگاه ها (۷)

وایب فیکشن⭐️فیکشن my favorite enemy

p35سکوت سنگینی توی سالن افتاده بود. جونگکوک با اخم به الکس ن...

p31ویوفردای اون روز:الینا تازه از خواب بیدار شده بود که گوشی...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط