#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹


ویو رینا___



هشت سالم بود...
اون روز برای اولین بار پا گذاشتم توی خونه‌ای که قرار بود از اون به بعد، خونه‌ی من باشه.

ماشین جلوی یه عمارت بزرگ و باشکوه ایستاد. از پشت شیشه به ساختمون خیره شده بودم و دست‌هام رو محکم به هم فشار می‌دادم.

همه‌چیز برام غریبه بود.
حتی آدم‌هایی که قرار بود از این به بعد خانواده‌ام باشن.
در ماشین باز شد.

زن و مردی کنار ورودی عمارت ایستاده بودن. لبخند می‌زدن، اما من هنوز نمی‌دونستم باید بهشون اعتماد کنم یا نه.
زن با مهربونی گفت:

ـ «رینا؟»

آروم سرم رو تکون دادم.

ـ «بله...»

جلو اومد و دستم رو گرفت.

ـ «از امروز، اینجا خونه‌ی توئه.»

برای اولین بار لبخند کوچیکی زدم.
شاید بالاخره یه خانواده داشتم...
اما اون موقع نمی‌دونستم این خونه، قراره هم زیباترین و هم تاریک‌ترین بخش زندگی من باشه.

همون لحظه چشمم به پسری افتاد که چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.

موهای مشکی، صورت بی‌حالت و نگاهی که حتی برای چند ثانیه هم روی من نمی‌موند.
زن به سمتش برگشت.

ـ «یونگی، بیا. می‌خوام با رینا آشنا بشی.»


پسر بدون اینکه چیزی بگه، نگاهم کرد.
من با ذوق چند قدم به سمتش رفتم.

ـ «سلام... من رینام.»

چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:

ـ «می‌دونم.»

و از کنارم رد شد.
همون‌جا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.
لبخندم کم‌کم محو شد.
ولی هنوز بچه بودم...

هنوز فکر می‌کردم اگر بیشتر تلاش کنم، شاید یه روز بتونم دوستش بشم.



ادامه دارد.....



لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۰)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³پانزده سال بعد...رینا ب...

#هم_خون_بی_خون " ‌ خلاصه "رینا دختری‌ست که از کودکی توسط خا...

این ویدیو برا رمان جدید #هم_خون_بی_خون امیدوارم خوشتون اومده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط