پارت ۳
پارت ۳
چراغا کم نور شده بود، فقط نور شمعها روی صورتها میافتاد و فضا رو قشنگتر میکرد. پریناز وسط ایستاده بود، لبخند به لب، و همه با هیجان براش دست میزدند.
همه با هم گفتند: تولدت مبارک!
پریناز چشمهاشو بست، یه نفس عمیق کشید و شمعها رو فوت کرد.
همون لحظه صدای دست زدن، سوت، خنده و تبریک کل فضا رو پر کرد.
نازنین با لبخند بهش نگاه میکرد.
بعد جلو رفت، دوباره بغلش کرد و گفت: بازم تولدت مبارک، خوشگلترین دختر دنیا.
پریناز خندید و گفت: تو خودت خوشگلتری!
بعد رفتند سمت میز.
کیک رو بریدند، شربت ریختند، ظرف تنقلات از هر طرف روی میز دیده میشد؛ چیپس، پفک، میوه، شکلات، آجیل… همهچی بود.
آهنگ هم بلند پخش میشد و چند نفر داشتند میرقصیدند.
نازنین طبق معمول یه کم عقبتر وایساده بود.
نه اینکه نخواد خوش بگذرونه، فقط خجالتی بود و بلد نبود خیلی راحت وسط جمع ریلکس باشه.
همون موقع پریناز دیدش.
اومد سمتش، دستشو گرفت و با مهربونی گفت: نازنین، چرا اونجوری وایسادی؟ بیا دیگه، چرا خجالت میکشی؟
نازنین آروم خندید و لب زد: من خوبم… شما برین، من همینجا هستم.
پریناز اخماش رفت تو هم و گفت: نه، نمیذارم! امروز باید خوش بگذرونی. بیا بالاخره یه بارم تو جمع خودتو ول کن.
و قبل از اینکه نازنین چیزی بگه، دستشو کشید و برد وسط.
چند دقیقهای با هم شروع کردند به رقصیدن.
نازنین اولش خیلی خشک بود، ولی کمکم با خندهی پریناز و آهنگ و فضای شاد جمع، یه کم راحتتر شد.
همون موقع، یه کوچولوی چهار ساله با موهای مرتب و چشمهای درشت دوید طرفش.
مانیا بود؛ دخترعموی کوچیک نازنین که همیشه از دیدنش ذوق میکرد.
تا رسید، خودش رو انداخت بغل نازنین و با اون صدای شیرین بچگیش گفت: نازنین!
نازنین دلش براش ضعف رفت. خم شد، بغلش کرد و گفت: وای سلام مانیا کوچولوی من!
مانیا محکم گونهشو بوسید و با لحن بامزهای گفت: خیلی دلتنگت بودم آبجی نازنین…
لبخند نازنین از ته دل شد، لبخندش عمیقتر شد. پیشونی مانیا رو بوسید و گفت: منم دلتنگت بودم خوشگلِ آبجی…
همون موقع، برادر دوقلوی مانیا هم که همسنش بود، با یه ماشین کوچیک تو دستش دوید سمتشون و لب زد: مانیا بیا بریم بازی کنیم!
مانیا دست نازنینو محکم گرفت و با ذوق گفت: آبجی تو هم بیاااا!
قبل از اینکه نازنین بتونه مخالفت کنه، هر دو بچه دستاشو گرفتن و کشوندنش سمت حیاط بزرگ و نورونی خونه. حیاط پر از چراغهای ریسهای بود که دور درختا پیچیده بودن، هوا هم خنک و دلنشین بود.
بچهها دویدند وسط حیاط و با خنده گفتند: آبجی بیا ما رو بگیررر!
نازنین خندید.
برای اولین بار اون شب، واقعاً از ته دل خندید و گفت: وایسا ببینم الان میگیرمتون!
دوید دنبالشون. صدای خندهی بچهها تو حیاط پیچیده بود. مانیا جیغ میزد و قهقهه میزد، برادرش هم هی عقبعقب میرفت و میخندید.
چند ثانیه بعد، نازنین که حواسش کامل به بچهها بود، ناگهانی برگشت سمت خونه که همون لحظه محکم خورد به یه نفر.
لیوان شربت از دست اون شخص رها شد و کامل ریخت روی پیراهنش.
نازنین یخ زد.
سرشو آروم بالا آورد.
پارسا بود.
با یه لیوان خالی تو دستش، گوشی کنار گوشش، پیراهنش خیس از شربت.
اخماش تو هم رفته بود. تماسشو قطع کرد. با حرص گوشی رو از گوشش پایین آورد.
چند قطره شربت از آستینش چکه کرد.
نگاهش روی نازنین قفل شد و با حرص گفت: دختره احمق! مگه کوری؟ جلوتو نمیبینی؟!
صدای پارسا سرد و تیز بود.
بچهها ساکت شدن.
مانیا دست نازنینو ول کرد.
نازنین رنگش پرید. واقعاً از ترس لرزید.
ـ ب… ببخشید… من حواسم به بچهها بود…
پارسا یه پوزخند عصبی زد و گفت: ببخشید؟ ببخشید و زهرمار! میدونی این پیراهن چقدر قیمتشه؟! اصلاً چرا اینقدر دست و پا چلفتیای؟
چند نفر از داخل خونه متوجه صدا شدن و سرک کشیدن.
نازنین حس کرد گلویش خشک شده.
چشمهاش برق زد، ولی سعی کرد گریه نکنه.
ـ واقعاً عمدی نبود…
پارسا یه قدم جلوتر اومد و ادامه داد: تو هیچوقت حواست نیست. همیشه همینطوری مزاحمی.
اون کلمه مزاحم مثل یه سیلی خورد تو صورت نازنین.
دلش فشرده شد.
چند ثانیه سکوت شد.
فقط صدای آهنگ از داخل خونه میاومد.
مانیا آروم گفت: آبجی ناراحت نشو…
نازنین خم شد، دستی به موهای مانیا کشید و سعی کرد لبخند بزنه.
ولی لبخندش لرزید.
پارسا زیر لب غر زد و برگشت سمت خونه که بره لباسشو عوض کنه.
نازنین همونجا خشک شده بود.
قلبش تند میزد.
یه حس تحقیر… یه حس کوچیک شدن.
همون لحظه پریناز با عجله اومد بیرون.
ـ چی شده؟
نگاهش بین پارسای عصبی و نازنینِ رنگپریده چرخید و گفت: پارسا، تو باز چی گفتی؟!
پارسا بدون اینکه برگرده گفت: هیچی. فقط یکی باید یاد بگیره جلوی پاشو ببینه.
و رفت داخل.
پریناز رفت سمت نازنین.
ـ نازنین؟ خوبی؟
چراغا کم نور شده بود، فقط نور شمعها روی صورتها میافتاد و فضا رو قشنگتر میکرد. پریناز وسط ایستاده بود، لبخند به لب، و همه با هیجان براش دست میزدند.
همه با هم گفتند: تولدت مبارک!
پریناز چشمهاشو بست، یه نفس عمیق کشید و شمعها رو فوت کرد.
همون لحظه صدای دست زدن، سوت، خنده و تبریک کل فضا رو پر کرد.
نازنین با لبخند بهش نگاه میکرد.
بعد جلو رفت، دوباره بغلش کرد و گفت: بازم تولدت مبارک، خوشگلترین دختر دنیا.
پریناز خندید و گفت: تو خودت خوشگلتری!
بعد رفتند سمت میز.
کیک رو بریدند، شربت ریختند، ظرف تنقلات از هر طرف روی میز دیده میشد؛ چیپس، پفک، میوه، شکلات، آجیل… همهچی بود.
آهنگ هم بلند پخش میشد و چند نفر داشتند میرقصیدند.
نازنین طبق معمول یه کم عقبتر وایساده بود.
نه اینکه نخواد خوش بگذرونه، فقط خجالتی بود و بلد نبود خیلی راحت وسط جمع ریلکس باشه.
همون موقع پریناز دیدش.
اومد سمتش، دستشو گرفت و با مهربونی گفت: نازنین، چرا اونجوری وایسادی؟ بیا دیگه، چرا خجالت میکشی؟
نازنین آروم خندید و لب زد: من خوبم… شما برین، من همینجا هستم.
پریناز اخماش رفت تو هم و گفت: نه، نمیذارم! امروز باید خوش بگذرونی. بیا بالاخره یه بارم تو جمع خودتو ول کن.
و قبل از اینکه نازنین چیزی بگه، دستشو کشید و برد وسط.
چند دقیقهای با هم شروع کردند به رقصیدن.
نازنین اولش خیلی خشک بود، ولی کمکم با خندهی پریناز و آهنگ و فضای شاد جمع، یه کم راحتتر شد.
همون موقع، یه کوچولوی چهار ساله با موهای مرتب و چشمهای درشت دوید طرفش.
مانیا بود؛ دخترعموی کوچیک نازنین که همیشه از دیدنش ذوق میکرد.
تا رسید، خودش رو انداخت بغل نازنین و با اون صدای شیرین بچگیش گفت: نازنین!
نازنین دلش براش ضعف رفت. خم شد، بغلش کرد و گفت: وای سلام مانیا کوچولوی من!
مانیا محکم گونهشو بوسید و با لحن بامزهای گفت: خیلی دلتنگت بودم آبجی نازنین…
لبخند نازنین از ته دل شد، لبخندش عمیقتر شد. پیشونی مانیا رو بوسید و گفت: منم دلتنگت بودم خوشگلِ آبجی…
همون موقع، برادر دوقلوی مانیا هم که همسنش بود، با یه ماشین کوچیک تو دستش دوید سمتشون و لب زد: مانیا بیا بریم بازی کنیم!
مانیا دست نازنینو محکم گرفت و با ذوق گفت: آبجی تو هم بیاااا!
قبل از اینکه نازنین بتونه مخالفت کنه، هر دو بچه دستاشو گرفتن و کشوندنش سمت حیاط بزرگ و نورونی خونه. حیاط پر از چراغهای ریسهای بود که دور درختا پیچیده بودن، هوا هم خنک و دلنشین بود.
بچهها دویدند وسط حیاط و با خنده گفتند: آبجی بیا ما رو بگیررر!
نازنین خندید.
برای اولین بار اون شب، واقعاً از ته دل خندید و گفت: وایسا ببینم الان میگیرمتون!
دوید دنبالشون. صدای خندهی بچهها تو حیاط پیچیده بود. مانیا جیغ میزد و قهقهه میزد، برادرش هم هی عقبعقب میرفت و میخندید.
چند ثانیه بعد، نازنین که حواسش کامل به بچهها بود، ناگهانی برگشت سمت خونه که همون لحظه محکم خورد به یه نفر.
لیوان شربت از دست اون شخص رها شد و کامل ریخت روی پیراهنش.
نازنین یخ زد.
سرشو آروم بالا آورد.
پارسا بود.
با یه لیوان خالی تو دستش، گوشی کنار گوشش، پیراهنش خیس از شربت.
اخماش تو هم رفته بود. تماسشو قطع کرد. با حرص گوشی رو از گوشش پایین آورد.
چند قطره شربت از آستینش چکه کرد.
نگاهش روی نازنین قفل شد و با حرص گفت: دختره احمق! مگه کوری؟ جلوتو نمیبینی؟!
صدای پارسا سرد و تیز بود.
بچهها ساکت شدن.
مانیا دست نازنینو ول کرد.
نازنین رنگش پرید. واقعاً از ترس لرزید.
ـ ب… ببخشید… من حواسم به بچهها بود…
پارسا یه پوزخند عصبی زد و گفت: ببخشید؟ ببخشید و زهرمار! میدونی این پیراهن چقدر قیمتشه؟! اصلاً چرا اینقدر دست و پا چلفتیای؟
چند نفر از داخل خونه متوجه صدا شدن و سرک کشیدن.
نازنین حس کرد گلویش خشک شده.
چشمهاش برق زد، ولی سعی کرد گریه نکنه.
ـ واقعاً عمدی نبود…
پارسا یه قدم جلوتر اومد و ادامه داد: تو هیچوقت حواست نیست. همیشه همینطوری مزاحمی.
اون کلمه مزاحم مثل یه سیلی خورد تو صورت نازنین.
دلش فشرده شد.
چند ثانیه سکوت شد.
فقط صدای آهنگ از داخل خونه میاومد.
مانیا آروم گفت: آبجی ناراحت نشو…
نازنین خم شد، دستی به موهای مانیا کشید و سعی کرد لبخند بزنه.
ولی لبخندش لرزید.
پارسا زیر لب غر زد و برگشت سمت خونه که بره لباسشو عوض کنه.
نازنین همونجا خشک شده بود.
قلبش تند میزد.
یه حس تحقیر… یه حس کوچیک شدن.
همون لحظه پریناز با عجله اومد بیرون.
ـ چی شده؟
نگاهش بین پارسای عصبی و نازنینِ رنگپریده چرخید و گفت: پارسا، تو باز چی گفتی؟!
پارسا بدون اینکه برگرده گفت: هیچی. فقط یکی باید یاد بگیره جلوی پاشو ببینه.
و رفت داخل.
پریناز رفت سمت نازنین.
ـ نازنین؟ خوبی؟
- ۲۵۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط