رمان
پارت ۲
پارسا چند ثانیه ساکت موند. اینبار در سکوتش بهجای خشم صرف، یک مکثِ سنگین بود؛ انگار حرف او رو رد نمیکرد، اما هنوز حاضر نبود راحت بپذیره.
ـ شاید. ولی تو هم خوب میدونستی حضورت چه وضعیتی درست میکنه.
نازنین ابروهاش رو جمع کرد و لب زد: یعنی من چون ممکنه تو ناراحت بشی، نباید بیام خونه عمهام؟
پارسا مستقیم نگاهش کرد.
لحنش هنوز سرد بود، اما از حالت تهاجمی فاصله گرفت.
ـ بحثِ ناراحت شدن من نیست. بحث اینه که بعضی موقعیتها، هرچقدر هم ظاهرشون ساده باشه، برای بعضی آدمها ساده نیستن. تو اینو میدونی. منم میدونم.
نازنین چشم از او نگرفت.
صداش پایین بود، اما محکم: من فقط اومدم تولد پریناز. نه برای بحث، نه برای اذیت کردن کسی، نه برای زنده کردن چیزی از پارسال.
پارسا به کادوی توی دستش نگاه کرد. روبانش زیر فشار انگشتهای نازنین کمی کج شده بود. بعد خیلی آروم گفت:
اگه واقعاً فقط برای پریناز اومدی… پس نذار امشب خراب بشه.
نازنین به چشمای پارسا نگاه کرد.
دلخوری در چشمهاش بود، اما صداش رو کنترل کرد و لب زد: و خراب شدنش گردن منه؟
پارسا چیزی نگفت. فقط نگاهش روی صورت او ماند؛ ساکت، بسته، سختخوان.
نازنین چند لحظه منتظر جواب موند، اما وقتی چیزی نشنید، نفسش رو آروم بیرون داد. انگار تصمیم گرفت چیزی رو بگه که مدتها نگه داشته بود.
کمی مکث کرد.
بعد با صدایی پایینتر، اما مستقیم گفت: من میدونم این رفتارهات فقط به خاطر اتفاقهای پارسال نیست…
پارسا ابروهاش خیلی کم بالا رفت، اما حرفی نزد.
نازنین ادامه داد: به خاطر اون اتفاقیه که وقتی بچه بودیم افتاد… مگه نه؟
این بار سکوت بینشون فرق کرد.
سنگینتر شد. شخصیتر شد.
پارسا نگاهش رو از او گرفت و به گوشه حیاط دوخت، اما همین حرکتش کافی بود که نازنین بفهمه حدسش بیراه نبوده.
نازنین با تلخی آرومی گفت: همیشه فکر میکردم یه روز بالاخره ازش رد میشی. یا حداقل یه بار دربارهش حرف میزنی. ولی تو فقط سالهاست همونو نگه داشتی و هر بار یه جور دیگه نشونش دادی.
پارسا فکش را سفت کرد و جواب داد: الان وقت این حرفا نیست.
نازنین فوری جواب نداد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد گفت: اتفاقاً شاید تنها دلیلی که الان اینجوری جلوی من وایسادی همین باشه. چون اگه فقط بحث پارسال بود، اینهمه سردی و اینهمه فاصله… اینهمه سال طول نمیکشید.
صدای خندهی مهمونها از داخل میاومد، اما اینجا، وسط حیاط، انگار هوا سنگینتر شده بود.
پارسا بالاخره نگاهش کرد.
لحنش هنوز کنترلشده بود، اما محکم: تو فکر میکنی همهچی رو میفهمی، در حالی که نمیدونی بعضی چیزها برای طرف مقابل چهجوری مونده.
نازنین ابروهاش رو جمع کرد و ادامه داد: پس بگو. یه بار بگو. به جای اینکه هر دفعه فقط با اخم و کنایه و پس زدن جوابم رو بدی.
پارسا سکوت کرد.
نازنین لبخند خیلی کمرنگ و بیجانی زد؛ از اون لبخندهایی که بیشتر از گریه درد دارند.
ـ دیدی؟ نمیگی. هیچوقت هم نمیگی. فقط میذاری من حدس بزنم و تاوان چیزی رو بدم که حتی هیچوقت نذاشتی درست دربارهش حرف بزنیم.
پارسا این بار آروم گفت: موضوع تاوان نیست.
نازنین بیمعطلی جواب داد: پس چیه؟ چون از بیرون، دقیقاً شبیه تاوان دادنه.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد نازنین نگاهش رو از او گرفت و به در ورودی خونه پریناز خیره شد و لب زد: من اومدم تولد پریناز. فقط برای پریناز.
لحنش قاطع بود. انگار بعد از این مکالمه، حرف دیگهای برای گفتن با پارسا نداشت.
پارسا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهی که دیگه سردیِ اولیهاش رو نداشت، اما جای اون رو یک جور سنگینیِ عجیب گرفته بود؛ انگار چیزی در درونش فشرده میشد.
نازنین کادو رو محکمتر در دست گرفت و ادامه داد: دیگه حرفی ندارم.
و قبل از اینکه پارسا فرصت کنه جوابی بده، یا شاید قبل از اینکه خودش دوباره پشیمون بشه، روش رو برگردوند و به سمت در ورودی خانه رفت.
دستش رو که به سمت دستگیره برد، احساس کرد پارسا هنوز پشت سرش ایستاده. اما سعی کرد به بهش فکر نکنه. فقط دستگیره رو فشار داد و وارد خونه شد.
پریناز تا چشمش به نازنین افتاد، یه جیغ کوتاه از خوشحالی کشید و دوید سمتش.
ـ اااا نازنین! بالاخره اومدییییی!
نازنین لبخند زد و همونطور که کمی خجالتزده بود، گفت: تولدت مبارک عزیزم
پریناز محکم بغلش کرد و گونهشو بوسید و جواب داد:
قربونت برم، چقدر خوشگلی امشب!
نازنین خندید و جعبهی کادو رو گرفت سمتش و لب زد: اینم واسه تو… امیدوارم خوشت بیاد.
پریناز با ذوق کادو رو گرفت، اما هنوز بازش نکرد چون بقیه داشتن برای فوت کردن شمع جمع میشدن.
چند دقیقه بعد، همه دور کیک ایستاده بودن.
پارسا چند ثانیه ساکت موند. اینبار در سکوتش بهجای خشم صرف، یک مکثِ سنگین بود؛ انگار حرف او رو رد نمیکرد، اما هنوز حاضر نبود راحت بپذیره.
ـ شاید. ولی تو هم خوب میدونستی حضورت چه وضعیتی درست میکنه.
نازنین ابروهاش رو جمع کرد و لب زد: یعنی من چون ممکنه تو ناراحت بشی، نباید بیام خونه عمهام؟
پارسا مستقیم نگاهش کرد.
لحنش هنوز سرد بود، اما از حالت تهاجمی فاصله گرفت.
ـ بحثِ ناراحت شدن من نیست. بحث اینه که بعضی موقعیتها، هرچقدر هم ظاهرشون ساده باشه، برای بعضی آدمها ساده نیستن. تو اینو میدونی. منم میدونم.
نازنین چشم از او نگرفت.
صداش پایین بود، اما محکم: من فقط اومدم تولد پریناز. نه برای بحث، نه برای اذیت کردن کسی، نه برای زنده کردن چیزی از پارسال.
پارسا به کادوی توی دستش نگاه کرد. روبانش زیر فشار انگشتهای نازنین کمی کج شده بود. بعد خیلی آروم گفت:
اگه واقعاً فقط برای پریناز اومدی… پس نذار امشب خراب بشه.
نازنین به چشمای پارسا نگاه کرد.
دلخوری در چشمهاش بود، اما صداش رو کنترل کرد و لب زد: و خراب شدنش گردن منه؟
پارسا چیزی نگفت. فقط نگاهش روی صورت او ماند؛ ساکت، بسته، سختخوان.
نازنین چند لحظه منتظر جواب موند، اما وقتی چیزی نشنید، نفسش رو آروم بیرون داد. انگار تصمیم گرفت چیزی رو بگه که مدتها نگه داشته بود.
کمی مکث کرد.
بعد با صدایی پایینتر، اما مستقیم گفت: من میدونم این رفتارهات فقط به خاطر اتفاقهای پارسال نیست…
پارسا ابروهاش خیلی کم بالا رفت، اما حرفی نزد.
نازنین ادامه داد: به خاطر اون اتفاقیه که وقتی بچه بودیم افتاد… مگه نه؟
این بار سکوت بینشون فرق کرد.
سنگینتر شد. شخصیتر شد.
پارسا نگاهش رو از او گرفت و به گوشه حیاط دوخت، اما همین حرکتش کافی بود که نازنین بفهمه حدسش بیراه نبوده.
نازنین با تلخی آرومی گفت: همیشه فکر میکردم یه روز بالاخره ازش رد میشی. یا حداقل یه بار دربارهش حرف میزنی. ولی تو فقط سالهاست همونو نگه داشتی و هر بار یه جور دیگه نشونش دادی.
پارسا فکش را سفت کرد و جواب داد: الان وقت این حرفا نیست.
نازنین فوری جواب نداد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد گفت: اتفاقاً شاید تنها دلیلی که الان اینجوری جلوی من وایسادی همین باشه. چون اگه فقط بحث پارسال بود، اینهمه سردی و اینهمه فاصله… اینهمه سال طول نمیکشید.
صدای خندهی مهمونها از داخل میاومد، اما اینجا، وسط حیاط، انگار هوا سنگینتر شده بود.
پارسا بالاخره نگاهش کرد.
لحنش هنوز کنترلشده بود، اما محکم: تو فکر میکنی همهچی رو میفهمی، در حالی که نمیدونی بعضی چیزها برای طرف مقابل چهجوری مونده.
نازنین ابروهاش رو جمع کرد و ادامه داد: پس بگو. یه بار بگو. به جای اینکه هر دفعه فقط با اخم و کنایه و پس زدن جوابم رو بدی.
پارسا سکوت کرد.
نازنین لبخند خیلی کمرنگ و بیجانی زد؛ از اون لبخندهایی که بیشتر از گریه درد دارند.
ـ دیدی؟ نمیگی. هیچوقت هم نمیگی. فقط میذاری من حدس بزنم و تاوان چیزی رو بدم که حتی هیچوقت نذاشتی درست دربارهش حرف بزنیم.
پارسا این بار آروم گفت: موضوع تاوان نیست.
نازنین بیمعطلی جواب داد: پس چیه؟ چون از بیرون، دقیقاً شبیه تاوان دادنه.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد نازنین نگاهش رو از او گرفت و به در ورودی خونه پریناز خیره شد و لب زد: من اومدم تولد پریناز. فقط برای پریناز.
لحنش قاطع بود. انگار بعد از این مکالمه، حرف دیگهای برای گفتن با پارسا نداشت.
پارسا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهی که دیگه سردیِ اولیهاش رو نداشت، اما جای اون رو یک جور سنگینیِ عجیب گرفته بود؛ انگار چیزی در درونش فشرده میشد.
نازنین کادو رو محکمتر در دست گرفت و ادامه داد: دیگه حرفی ندارم.
و قبل از اینکه پارسا فرصت کنه جوابی بده، یا شاید قبل از اینکه خودش دوباره پشیمون بشه، روش رو برگردوند و به سمت در ورودی خانه رفت.
دستش رو که به سمت دستگیره برد، احساس کرد پارسا هنوز پشت سرش ایستاده. اما سعی کرد به بهش فکر نکنه. فقط دستگیره رو فشار داد و وارد خونه شد.
پریناز تا چشمش به نازنین افتاد، یه جیغ کوتاه از خوشحالی کشید و دوید سمتش.
ـ اااا نازنین! بالاخره اومدییییی!
نازنین لبخند زد و همونطور که کمی خجالتزده بود، گفت: تولدت مبارک عزیزم
پریناز محکم بغلش کرد و گونهشو بوسید و جواب داد:
قربونت برم، چقدر خوشگلی امشب!
نازنین خندید و جعبهی کادو رو گرفت سمتش و لب زد: اینم واسه تو… امیدوارم خوشت بیاد.
پریناز با ذوق کادو رو گرفت، اما هنوز بازش نکرد چون بقیه داشتن برای فوت کردن شمع جمع میشدن.
چند دقیقه بعد، همه دور کیک ایستاده بودن.
- ۲۶۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط