چند پارتی درخواستی
چند پارتی درخواستی
The Little Witness(شاهد کوچک )
Part:1
خب سلام من ا.تم و هفت سالی میشه که با جونک کوک ازدواج کردم و خب اون بچه خیلی دوست داشت ولی من بچه نمیخواستم اما با این حال کار خودشو کرد و الان یه دختر۵ ساله داریم
.....
جونگ کوک:سلام بیب
ا.ت:سلام عشقم خسته نباشی
جونگ کوک:مرسی
یونا:سلام بابایی
کوک:سلام پرنسس بیا بغل بابا ببینم
یونا:دلم برات تنگ شده بود بابایی
کوک:منم همینطور فسقلی ...اینجات چیشده بابایی
یونا:زخمی شده دیگه
کوک:ا.ت چیکار میکنی
ا.ت:غذا درست میکنم عشقم
کوک:بیا اینجا ببینم
ا.ت:اومدم...بله
کوک:این چیه
اشاره کرد به زخم روی چونه یونا
ا.ت:زخمه دیگه
کوک:چی زخمه دیگه؟*خنده عصبی
ا.ت:خب..اره
کوک:خودم میدونم زخمه چرا زخم شده تو چرا اینهمه بیخیالی اصلا حواست به بچه هست؟*داد
ا.ت:خب من چه بدونم چرا زخمه شده از خودش بپرس
کوک:من میگم چرا حواست به بچه نیست مگه تو این خونه چیکار میکنی ؟*بلند
ا.ت:سر من داد نزن خب یه زخمه کوچیکه دیگه*کمی بلند
کوک:بابا چرا زخمی شدی
یونا:خوردم زمین
کوک:کجا خوردی زمین
یونا:داشتم از پلهها میومدم پایین که تو پله یکی مونه به آخر افتادم
کوک:ا.ت تو خبر نداری که بچه خورده زمین؟
ا.ت:نه
کوک:پرنسس اون موقع مامان چیکار میکرد
یونا:با خاله لونا حرف میزد
کوک :ا.ت یعنی اون دوست ابلهت از بچت مهم تره*بلند
«چشمانی کوچک، که تمامِ ویرانیهای ما را دید.»
The Little Witness(شاهد کوچک )
Part:1
خب سلام من ا.تم و هفت سالی میشه که با جونک کوک ازدواج کردم و خب اون بچه خیلی دوست داشت ولی من بچه نمیخواستم اما با این حال کار خودشو کرد و الان یه دختر۵ ساله داریم
.....
جونگ کوک:سلام بیب
ا.ت:سلام عشقم خسته نباشی
جونگ کوک:مرسی
یونا:سلام بابایی
کوک:سلام پرنسس بیا بغل بابا ببینم
یونا:دلم برات تنگ شده بود بابایی
کوک:منم همینطور فسقلی ...اینجات چیشده بابایی
یونا:زخمی شده دیگه
کوک:ا.ت چیکار میکنی
ا.ت:غذا درست میکنم عشقم
کوک:بیا اینجا ببینم
ا.ت:اومدم...بله
کوک:این چیه
اشاره کرد به زخم روی چونه یونا
ا.ت:زخمه دیگه
کوک:چی زخمه دیگه؟*خنده عصبی
ا.ت:خب..اره
کوک:خودم میدونم زخمه چرا زخم شده تو چرا اینهمه بیخیالی اصلا حواست به بچه هست؟*داد
ا.ت:خب من چه بدونم چرا زخمه شده از خودش بپرس
کوک:من میگم چرا حواست به بچه نیست مگه تو این خونه چیکار میکنی ؟*بلند
ا.ت:سر من داد نزن خب یه زخمه کوچیکه دیگه*کمی بلند
کوک:بابا چرا زخمی شدی
یونا:خوردم زمین
کوک:کجا خوردی زمین
یونا:داشتم از پلهها میومدم پایین که تو پله یکی مونه به آخر افتادم
کوک:ا.ت تو خبر نداری که بچه خورده زمین؟
ا.ت:نه
کوک:پرنسس اون موقع مامان چیکار میکرد
یونا:با خاله لونا حرف میزد
کوک :ا.ت یعنی اون دوست ابلهت از بچت مهم تره*بلند
«چشمانی کوچک، که تمامِ ویرانیهای ما را دید.»
- ۳.۰k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط