part
𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
part : 2
ویو تهیونگ
دختره خیلی لجبازی هستش ، معلوم نیست چه بلایی سر لیلی اورده که اینجوری لال شده .
تو همین فکرا بودم که یک نفر زنگ در رو زد .
تهیونگ : بله؟
بادیگارد : یک دقیقه بیاین جلو در
تهیونگ : هه تو داری به من دستور میدی؟ ( پوزخند )
بادیگارد : بیا ممکنه واست منفعت داشته باشه
تهیونگ : وایسا الان میام
رفتم و چونکه هوا یکم سرد بود سویشرت ام رو پوشیدم و رفتم ببینم چی میگه . در رو باز کردم که دیدم سه تا مرد سرش رو انداختن پایین و اومدن تو . از رفتارشون عصبی شدم و عربده ای بلند کشیدم .
تهیونگ : هوییی . چته سرتو میندازی پایین میای تو ؟
بادیگارد : این کیف که پر از دلار هستش رو بگیر و بگو اون دختره کجاست ؟
در کیف رو باز کردم و با دیدن اون همه دلار چشمام برق زد . ولی یه سوالی ذهنمو درگیر کرد و ازش پرسیدم .
تهیونگ : خواهرم لیلی کجاست ؟( نگران )
بادیگارد : زیادی حرف زد و کشته شد
با جوابی که بهم داد زانو هام سست شد و افتادم رو زمین هنوز تو شک بودم که دوباره سوالشو پرسید .
بادیگارد : گفتم دختره کجاست ؟ ( عربده )
تهیونگ : اونجا تو زیر زمینه
ویو لینا
بعده اون همه کتکی که تهیونگ بهم زد بیهوش شدم که زمان زیادی نگذشت و چندتا مرد هیکلی که بهشون میخورد بادیگارد باشند وارد زیر زمین شدند و جوری نگام می کردن که انگار ارث باباشونو خوردم . یکیشون اومد نزدیکم و از بازوم گرفتو بلندم کرد و گفت
بادیگارد : تاوان کار هاتو خواهی دید
با جوابی که بهم داد تو دلم لرزید و شروع کردم به داد و بیداد کردن و صدا کردن تهیونگ
لینا : تهیونگ ... نههه ... خواهش میکنم ..... تهیونگگگ ( داد و گریه )
همینجوری داشتم داد و بیداد میکردم که یکیشون یه دستمال سفید گذاشت رو دهنم و بعد سیاهی .......
سه ساعت بعد
با صدای باز و بسته شدن در چشمام رو باز کردم و دیدم که تو ی زیرزمین هستم و دست و پام به صندلی بسته شدن .
با به یاد آوردن آخرین خاطراتم اشکی از گونم چکید و کم کم تبدیل شد به گریه .
داشتم همینطوری گریه میکردم که در باز شد و هیکل بزرگی در چهار چوب در نمایان شد .....
میدونم خیلی کم شد پارت بعد جبران می کنم 😔🙏🏻
ادامه در پارت ۳
شرط : ۱0 لایک . شرط پارت قبلی رو برسونید
part : 2
ویو تهیونگ
دختره خیلی لجبازی هستش ، معلوم نیست چه بلایی سر لیلی اورده که اینجوری لال شده .
تو همین فکرا بودم که یک نفر زنگ در رو زد .
تهیونگ : بله؟
بادیگارد : یک دقیقه بیاین جلو در
تهیونگ : هه تو داری به من دستور میدی؟ ( پوزخند )
بادیگارد : بیا ممکنه واست منفعت داشته باشه
تهیونگ : وایسا الان میام
رفتم و چونکه هوا یکم سرد بود سویشرت ام رو پوشیدم و رفتم ببینم چی میگه . در رو باز کردم که دیدم سه تا مرد سرش رو انداختن پایین و اومدن تو . از رفتارشون عصبی شدم و عربده ای بلند کشیدم .
تهیونگ : هوییی . چته سرتو میندازی پایین میای تو ؟
بادیگارد : این کیف که پر از دلار هستش رو بگیر و بگو اون دختره کجاست ؟
در کیف رو باز کردم و با دیدن اون همه دلار چشمام برق زد . ولی یه سوالی ذهنمو درگیر کرد و ازش پرسیدم .
تهیونگ : خواهرم لیلی کجاست ؟( نگران )
بادیگارد : زیادی حرف زد و کشته شد
با جوابی که بهم داد زانو هام سست شد و افتادم رو زمین هنوز تو شک بودم که دوباره سوالشو پرسید .
بادیگارد : گفتم دختره کجاست ؟ ( عربده )
تهیونگ : اونجا تو زیر زمینه
ویو لینا
بعده اون همه کتکی که تهیونگ بهم زد بیهوش شدم که زمان زیادی نگذشت و چندتا مرد هیکلی که بهشون میخورد بادیگارد باشند وارد زیر زمین شدند و جوری نگام می کردن که انگار ارث باباشونو خوردم . یکیشون اومد نزدیکم و از بازوم گرفتو بلندم کرد و گفت
بادیگارد : تاوان کار هاتو خواهی دید
با جوابی که بهم داد تو دلم لرزید و شروع کردم به داد و بیداد کردن و صدا کردن تهیونگ
لینا : تهیونگ ... نههه ... خواهش میکنم ..... تهیونگگگ ( داد و گریه )
همینجوری داشتم داد و بیداد میکردم که یکیشون یه دستمال سفید گذاشت رو دهنم و بعد سیاهی .......
سه ساعت بعد
با صدای باز و بسته شدن در چشمام رو باز کردم و دیدم که تو ی زیرزمین هستم و دست و پام به صندلی بسته شدن .
با به یاد آوردن آخرین خاطراتم اشکی از گونم چکید و کم کم تبدیل شد به گریه .
داشتم همینطوری گریه میکردم که در باز شد و هیکل بزرگی در چهار چوب در نمایان شد .....
میدونم خیلی کم شد پارت بعد جبران می کنم 😔🙏🏻
ادامه در پارت ۳
شرط : ۱0 لایک . شرط پارت قبلی رو برسونید
- ۵۶۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط