Part first

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
Part : first


ویو لینا

یه چند روزی بود که حوصلم بشدت سر رفته بود پس تصمیم گرفتم که با رفیقم لیلی بریم بیرون تا یه هوایی به کَلَمون بخوره پس آستین های نداشتمو بالا زدم و رفتم تا لباسمو بپوشم بریم بیرون .

لیلی : لینا بدو دیگه دو ساعته منتظرم

لینا : خببب الان اومدن

چند مین بعد

لینا : خب دیدی سریع آماده شدم

لیلی : اره قرار بود ساعت ۷ بریم الان ساعت ۷:۴۰ ( پوکر )

لینا : خب حالا نَمُردی که

لیلی : یه روزی بالاخره سر این کارات میمیرم

لینا : عه خدا نکنه

تهیونگ : هوی کجا دارین میرین ( داد )

لیلی : داریم با لینا میریم بیرون سریع میایم

تهیونگ : باشه ولی سریع

لیلی : خب ، لینا بیا بریم

لینا : اوک

لیلی ، لینا : خدافظ

تهیونگ : خدافظ

لیلی و لینا رفتن و یکم خوشگذروندن ولی تو راه برگشت اتفاقی واسشون افتاد که سرنوشت هردوشون تغییر کرد

لیلی : لینا من یه لحظه میرمو میام

لینا : اوک ولی سریع بیا

لیلی : باش

چند مینی گذشت و خبری از لیلی نشد و کم کم داشتم نگران میشدم که ناگهان صدای گلوله اومد ، بیشتر ترسیدم و دنبال صدا رفتم که با صحنه ای که دیدم مطمئنم قلبم برای یه لحظه ایستاد .
لیلی غرق در خون روی زمین افتاده بود و چند تا مرد هم دورش با اصلحه ایستاده بودن . سریع رفتم پشت دیوار و بی صدا گریه کردم اونقد که چشمام کاملا غرق در اشک بود ولی دیگه نتونستم تحمل کنم و هق کوچکی از گلویم اومد و یکی از مرد ها همان لحظه گفت

مرد : صدای چیه ؟

مرد دیگری جواب داد

مرد : حتما کسی اینجاست

ویو لینا

با حس اینکه یکی داره نزدیکم میشه پا به فرار گذاشتم و رفتم خونه پیش تهیونگ

رسیدم دم در خونه و اشکام رو با دستام پاک کردم و با کلیدی که داشتم در رو باز کردم و وارد خونه شدم که تهیونگ پوکر نگام کرد و گفت ...

تهیونگ : لیلی کو ؟

می دونستم که اگر بهش اینو بگم قطعا من رو هم می‌کشه پس گفتم

لینا : ر .‌. رفت یجا کاری د.... داشت

یهو دیدم که تهیونگ سمتم حمله ور شد و مچ دستم رو محکم گرفت و برد سمت زیر زمین .
در رو باز کرد و من رو انداخت زمین و گفت

تهیونگ : الکی واسه من دروغ نباف ( داد )

لینا : دروغ ن .. نمیگم ( گریه )

تهیونگ : هه فک کردی من باور میکنم اونقد میزنمت تا راستش رو بگی

یهو دیدم تهیونگ داره با شلاق به سمتم میاد و تا جایی که می‌تونست میزدتم ولی دیگه تحمل نداشتم و بعد سیاهی .......


ادامه در پارت ۲
شرط : فقط ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۲)

خب سلام قشنگام اول اینکه 90 تایی شدنمون رو تبریک میگم و اینک...

پارت ۲۲ویو ا / ت بعد اینکه غذامون رو خوردیم رفتیم سوار ماشین...

part=4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط