موقع اذان که میشه بی اراده چشمم میفته به جای خالی مادرجون

موقع اذان که میشه بی اراده چشمم میفته به جای خالی مادرجون...
دست میکشم روی خاک تیممش...
چادرنمازش رو بغل میکنم...
بو میکشم...
میترسم عطرش از چادرش بره...😢😢😢
آخرین سفر مشهدمون بود😭
دیدگاه ها (۱۳)

بعد...منم پیشش خوابیدم و اونو مهکم بغل کردم من نمیتونستم بخو...

the hardeat way ۸

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

دختر گوجو...پارت۸* گوجو که دید اوضاع خیلی خیطه،ممکنه نانامی ...

I can be myself with himPart¹⁰⁶میا برام لباس اورد و عوض کردم...

سناریو🥂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط