موقع اذان که میشه بی اراده چشمم میفته به جای خالی مادرجون

موقع اذان که میشه بی اراده چشمم میفته به جای خالی مادرجون...
دست میکشم روی خاک تیممش...
چادرنمازش رو بغل میکنم...
بو میکشم...
میترسم عطرش از چادرش بره...😢😢😢
آخرین سفر مشهدمون بود😭
دیدگاه ها (۱۳)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

تکپارتی جونگ کوک

I can be myself with himPart¹⁰⁶میا برام لباس اورد و عوض کردم...

سناریو🥂

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۵●•_راوی_ (برای اولین بار از ...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۰ ویو راوی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط