" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶۰
ویو راوی
تهیونگ از جاش بلند شد و به طرف وسایل های کتی رفت ویکی یکی وسایل رو از تو کیسه ها در اورد
اول دو تا ظرف که یکیش برای غذا بود و اون یکی برای آب و بعدش ظرف خاک رو در اورد و سرهمشون کرد و در اخر هم پتوی نرم رو توی جعبه گذاشت تا جای خواب کتی باشه
+وای خدااااا .....چه قدر وسیله براش خریدی ( ذوق )
_ معلومه .....نمیتونم که دست خالی بیارمش
تهیونگ ظرف خاک رو گذاشت کنار در و جعبه خوابش هم گذاشت کنار اتاق خواب و ظرف غذا هم دقیقا کنارش جعبه خواب گذاشت و ظرف اب رو گذاشت روی اوپن و بعد از اینکه کارش تموم شد رفت سپت نورا و کتی رو از نورا گرفت و برد گذاشت کنار ظرف اب
_ به خاطر اینکه هم کتی و هم مامانش پاشون آسیب دیده تا وقتی که کاملا خوب بشین بنده جابه جاتون میکنم
+ ممنونم ( خنده)
نورا وقتی دید کتی با اشتها داره اب میخوره گفت
+ نگاش کن چه قدر تشنه بود
_ اره خیلی هم تشنه بود انگار
نورا نگاهی به تهیونگ کرد و گفت
+خب اقا شام رو چیکار کنیم ؟
تهیونگ چند ثانیه فکرد کرد و بعد گفت
_ هیچی خانومم ......شما همین جا میشینی و میبینی که من چی برات درست میکنم
نورا به محض اینکه حرف تهیونگ رو شنید گفت
+نهههههه ......همون یه بار که غا
ذا درست کردی برای هفت پشتم کافیه
_ چرا اونوقت؟
+ یادت نیست ......داشتی آشپزخونه رو به آتیش میکشیدی ؟
_ خب الان میخوای چیکار کنیم ؟
+ نمیدونم
تهیونگ سریع از جاش بلند شد و رفت سمت تلفن و شروع کرد به شماره گرفتن و بعد از چند دقیقه بلاخره حرف زد
_ الو ...سلام ، ببخشید میخواستم سفارش غذا بدم .....بله.......
تهیونگ غذا رو سفارش و داد و در اخر هم ادرس خونه رو داد و بعد خداحافظی کرد و تلفن رو گذاشت سرجاش و رفت سمت نورا ، نورا که هواسش پیش کتی بود با حس اینکه یک نفر از پشت بغلش کرد هینی کشید و گفت
+ ترسیدم ........ غذا چی شد ؟
تهیونگ محکم تر نورا رو بغل کرد و گفت
_ از یه رستورانی غذا سفارش دادم بیارن
+اهان .....خب........ میگم فردا قراره بری اونجا ؟
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت
_ اره
+ خب .......خب میگم شما تا کی قراره برین اونجا ؟
_ چطور ؟
+خب از فردا تعطیلات کریسمسه .........تا کی میرین ؟
_ نمیدونم ولی فکر کنم فردا آخرین روزیه که قراره بریم
+ اهان.........راستی امروز با اون لباسه خیلی جذاب شده بودی ها
تهیونگ خنده ای کرد و تا خواست چیزی بگه صدای زنگه در مانع شد و ...................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶۰
ویو راوی
تهیونگ از جاش بلند شد و به طرف وسایل های کتی رفت ویکی یکی وسایل رو از تو کیسه ها در اورد
اول دو تا ظرف که یکیش برای غذا بود و اون یکی برای آب و بعدش ظرف خاک رو در اورد و سرهمشون کرد و در اخر هم پتوی نرم رو توی جعبه گذاشت تا جای خواب کتی باشه
+وای خدااااا .....چه قدر وسیله براش خریدی ( ذوق )
_ معلومه .....نمیتونم که دست خالی بیارمش
تهیونگ ظرف خاک رو گذاشت کنار در و جعبه خوابش هم گذاشت کنار اتاق خواب و ظرف غذا هم دقیقا کنارش جعبه خواب گذاشت و ظرف اب رو گذاشت روی اوپن و بعد از اینکه کارش تموم شد رفت سپت نورا و کتی رو از نورا گرفت و برد گذاشت کنار ظرف اب
_ به خاطر اینکه هم کتی و هم مامانش پاشون آسیب دیده تا وقتی که کاملا خوب بشین بنده جابه جاتون میکنم
+ ممنونم ( خنده)
نورا وقتی دید کتی با اشتها داره اب میخوره گفت
+ نگاش کن چه قدر تشنه بود
_ اره خیلی هم تشنه بود انگار
نورا نگاهی به تهیونگ کرد و گفت
+خب اقا شام رو چیکار کنیم ؟
تهیونگ چند ثانیه فکرد کرد و بعد گفت
_ هیچی خانومم ......شما همین جا میشینی و میبینی که من چی برات درست میکنم
نورا به محض اینکه حرف تهیونگ رو شنید گفت
+نهههههه ......همون یه بار که غا
ذا درست کردی برای هفت پشتم کافیه
_ چرا اونوقت؟
+ یادت نیست ......داشتی آشپزخونه رو به آتیش میکشیدی ؟
_ خب الان میخوای چیکار کنیم ؟
+ نمیدونم
تهیونگ سریع از جاش بلند شد و رفت سمت تلفن و شروع کرد به شماره گرفتن و بعد از چند دقیقه بلاخره حرف زد
_ الو ...سلام ، ببخشید میخواستم سفارش غذا بدم .....بله.......
تهیونگ غذا رو سفارش و داد و در اخر هم ادرس خونه رو داد و بعد خداحافظی کرد و تلفن رو گذاشت سرجاش و رفت سمت نورا ، نورا که هواسش پیش کتی بود با حس اینکه یک نفر از پشت بغلش کرد هینی کشید و گفت
+ ترسیدم ........ غذا چی شد ؟
تهیونگ محکم تر نورا رو بغل کرد و گفت
_ از یه رستورانی غذا سفارش دادم بیارن
+اهان .....خب........ میگم فردا قراره بری اونجا ؟
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت
_ اره
+ خب .......خب میگم شما تا کی قراره برین اونجا ؟
_ چطور ؟
+خب از فردا تعطیلات کریسمسه .........تا کی میرین ؟
_ نمیدونم ولی فکر کنم فردا آخرین روزیه که قراره بریم
+ اهان.........راستی امروز با اون لباسه خیلی جذاب شده بودی ها
تهیونگ خنده ای کرد و تا خواست چیزی بگه صدای زنگه در مانع شد و ...................
- ۵۹۷
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط