#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹

𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴



یک هفته بعد...


یونگی کم‌کم داشت حالش خوب میشد.


رینا هر روز کنار تختش بود. برایش کتاب میخوند، براش غذا میآورد، دستش رو میگرفت و ساعت‌ها بهش نگاه میکرد.


یونگی دیگه اون سردی سابق رو نداشت. هنوز کم‌حرف بود، ولی نگاهش پر از چیزی بود که رینا تازه فهمیده بود اسمش چیه.


یونگی: رینا.

رینا: جونم؟

یونگی: بیا اینجا.


رینا رفت کنار تختش نشست.


یونگی: میدونی چند وقته منتظر این روز بودم؟

رینا: چند وقته؟

یونگی: از همون روز اول که اومدی خونه‌مون. هشت سالت بود. موهات رو بسته بودی، یه لباس صورتی پوشیده بودی، و با اون چشمای درشتت به من گفتی "سلام، من رینام".


رینا لبخند زد.


رینا: تو گفتی "میدونم" و رفتی.

یونگی: میدونم. چون اگه میموندم، نمیتونستم سرد باشم. و باید سرد میبودم.

رینا: چرا؟

یونگی: چون میدونستم اگه بهت نزدیک بشم، دیگه نمیتونم ازت دور بشم. و توی این دنیا، نزدیک بودن به من یعنی خطر.


رینا دستش رو گذاشت روی دست یونگی.


رینا: من از خطر نمیترسم.

یونگی: ولی من میترسم. از روزی که تیر خوردم، توی اون چند ثانیه که داشتم بیهوش میشدم، فقط به تو فکر میکردم. به اینکه اگه بمیرم، تو چی میشی؟

رینا: نمیمیری. قول دادی.

یونگی: میدونم. ولی دنیای من پر از آدم‌هاییه که دوست دارن منو بکشن. و حالا تو هدف شدی.


رینا نگاهش کرد.


رینا: یعنی چی؟

یونگی: یعنی خانواده‌ی پارک میدونن تو برام مهمی. از امروز، باید بیشتر از قبل مواظب خودت باشی.



ادامه دارد ......



لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
دیدگاه ها (۴)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹دو هفته بعد...یونگی از...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³فردا شب_____________یو...

بانوم فالوشه پیجش محشرهههههههههههههhttps://wisgoon.com/scary...

سلاممممم چه طوری پرنسس هام آقا یه چند وقت پیام هایی که بهم...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵صبح روز بعد...رینا تا ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط