پارت ۴: سنگینیِ حقیقت
پارت ۴: سنگینیِ حقیقت
تهیونگ به سختی پلک زد. تاریِ دیدش کمکم از بین رفت. آخرین چیزی که یادش بود، صدایِ کشیده شدنِ لاستیکِ دوچرخهاش رویِ آسفالت و بعد… تاریکیِ مطلق. حالا اینجا بود؛ تویِ تختِ بیمارستان، با بدنی که حس میکرد انگار زیرِ چرخهایِ یک کامیون له شده.
صدایِ باز شدنِ در، سکوتِ اتاق را شکست. تهیونگ انتظار داشت مادرش را ببیند که با چشمهایِ خیسش به سمتش میدود. اما کسی که وارد شد، «دکتر جئون»، پدرِ جونگکوک بود. با روپوشِ سفید و چهرهای که سعی میکرد آرامش را نشان دهد، اما در عمقِ چشمهایش، دردی عمیق پنهان بود.
تهیونگ با صدایی خشدار پرسید: «دکتر… مامان و بابا؟ چرا… چرا نیومدن؟ مگه قرار نبود بیان؟»
دکتر جئون به سمتِ پنجره رفت، لحظهای مکث کرد و بعد چرخید. او میدانست که باید این خبر را بدهد، و این سختترین وظیفهیِ زندگیاش بود. «تهیونگ… پسرم…»
تهیونگ با دیدنِ چهرهیِ جدیِ دکتر، قلبش شروع کرد به کوبیدن. «چی شده؟»
دکتر جئون جلو آمد و دستش را رویِ لبهیِ تخت گذاشت. «وقتی خبرِ تصادفِ تو رو شنیدن، اونا… اونا با عجله راهیِ بیمارستان شدن. تمامِ طولِ مسیر داشتن با هم بحثمیکردن… شاید سرِ اینکه تقصیرِ کی بوده که تو اینجوری شدی… و همین حواسپرتی…»
مکث کرد و نفسِ عمیقی کشید. «تهیونگ، تصادفِ اونا… خیلی شدیدتر از اون چیزی بود که بشه تصور کرد. اونا… اونا دیگه پیشِ ما نیستن. همون لحظه…»
سکوتِ وحشتناکی اتاق را پر کرد. انگار اکسیژنِ هوا تمام شده بود. تهیونگ فقط به دکتر نگاه میکرد. کلمات تویِ مغزش میچرخیدند، اما معنایشان را نمیفهمید. «یعنی… مردن؟»
دکتر جئون سرش را به نشانهی تأیید پایین انداخت.
تهیونگ هیچ اشکی نریخت. یک خلأ بزرگ در قلبش ایجاد شد که هیچچیز نمیتوانست پرش کند. او حس میکرد زندگیاش درست در همین لحظه به دو نیم تقسیم شده؛ قبل از این خبر و بعد از آن.
دکتر جئون بعد از مدتی که فقط سکوت بود، ادامه داد: «من هماهنگیهایِ لازم رو انجام دادم. با مادربزرگت صحبت کردم. از این لحظه به بعد، تو تحتِ سرپرستیِ اون هستی. من خودم شخصاً میبرمت اونجا. تو هنوز به مراقبت نیاز داری، تهیونگ.»
تهیونگِ زخمی، با سری بانداژ شده و روحی که تازه فرو ریخته بود، توسطِ دکتر جئون به ماشین منتقل شد. در تمامِ مسیر تا خانهیِ مادربزرگ، حتی یک کلمه هم حرف نزد.وقتی به خانهیِ مادربزرگ رسیدند، دکتر جئون فقط به مادربزرگ گفت که «تصادفِ تهیونگ سنگین بوده و نیاز به استراحتِ مطلق داره.» او هیچ حرفی از نتایجِ آزمایشهایِ اولیهای که خودش انجام داده بود و نشاندهندهیِ یک بیماریِ جدی (سرطان) در تهیونگ بود، نزد. این راز، مثل یک بمبِ ساعتی تویِ پروندهیِ پزشکیِ تهیونگ باقی ماند.
مادربزرگ با دیدنِ نوهیِ داغدیدهاش، فقط او را در آغوش گرفت و اشک ریخت. او فکر میکرد تهیونگ فقط به خاطرِ تصادفِ دوچرخه و از دست دادنِ والدینش غمگین است. او نمیدانست که تهیونگ، علاوه برِ داغِ یتیمی، بارِ سنگینِ یک مرگِ تدریجی را هم بر دوش میکشد.
[پایان پارت ۴]
تهیونگ به سختی پلک زد. تاریِ دیدش کمکم از بین رفت. آخرین چیزی که یادش بود، صدایِ کشیده شدنِ لاستیکِ دوچرخهاش رویِ آسفالت و بعد… تاریکیِ مطلق. حالا اینجا بود؛ تویِ تختِ بیمارستان، با بدنی که حس میکرد انگار زیرِ چرخهایِ یک کامیون له شده.
صدایِ باز شدنِ در، سکوتِ اتاق را شکست. تهیونگ انتظار داشت مادرش را ببیند که با چشمهایِ خیسش به سمتش میدود. اما کسی که وارد شد، «دکتر جئون»، پدرِ جونگکوک بود. با روپوشِ سفید و چهرهای که سعی میکرد آرامش را نشان دهد، اما در عمقِ چشمهایش، دردی عمیق پنهان بود.
تهیونگ با صدایی خشدار پرسید: «دکتر… مامان و بابا؟ چرا… چرا نیومدن؟ مگه قرار نبود بیان؟»
دکتر جئون به سمتِ پنجره رفت، لحظهای مکث کرد و بعد چرخید. او میدانست که باید این خبر را بدهد، و این سختترین وظیفهیِ زندگیاش بود. «تهیونگ… پسرم…»
تهیونگ با دیدنِ چهرهیِ جدیِ دکتر، قلبش شروع کرد به کوبیدن. «چی شده؟»
دکتر جئون جلو آمد و دستش را رویِ لبهیِ تخت گذاشت. «وقتی خبرِ تصادفِ تو رو شنیدن، اونا… اونا با عجله راهیِ بیمارستان شدن. تمامِ طولِ مسیر داشتن با هم بحثمیکردن… شاید سرِ اینکه تقصیرِ کی بوده که تو اینجوری شدی… و همین حواسپرتی…»
مکث کرد و نفسِ عمیقی کشید. «تهیونگ، تصادفِ اونا… خیلی شدیدتر از اون چیزی بود که بشه تصور کرد. اونا… اونا دیگه پیشِ ما نیستن. همون لحظه…»
سکوتِ وحشتناکی اتاق را پر کرد. انگار اکسیژنِ هوا تمام شده بود. تهیونگ فقط به دکتر نگاه میکرد. کلمات تویِ مغزش میچرخیدند، اما معنایشان را نمیفهمید. «یعنی… مردن؟»
دکتر جئون سرش را به نشانهی تأیید پایین انداخت.
تهیونگ هیچ اشکی نریخت. یک خلأ بزرگ در قلبش ایجاد شد که هیچچیز نمیتوانست پرش کند. او حس میکرد زندگیاش درست در همین لحظه به دو نیم تقسیم شده؛ قبل از این خبر و بعد از آن.
دکتر جئون بعد از مدتی که فقط سکوت بود، ادامه داد: «من هماهنگیهایِ لازم رو انجام دادم. با مادربزرگت صحبت کردم. از این لحظه به بعد، تو تحتِ سرپرستیِ اون هستی. من خودم شخصاً میبرمت اونجا. تو هنوز به مراقبت نیاز داری، تهیونگ.»
تهیونگِ زخمی، با سری بانداژ شده و روحی که تازه فرو ریخته بود، توسطِ دکتر جئون به ماشین منتقل شد. در تمامِ مسیر تا خانهیِ مادربزرگ، حتی یک کلمه هم حرف نزد.وقتی به خانهیِ مادربزرگ رسیدند، دکتر جئون فقط به مادربزرگ گفت که «تصادفِ تهیونگ سنگین بوده و نیاز به استراحتِ مطلق داره.» او هیچ حرفی از نتایجِ آزمایشهایِ اولیهای که خودش انجام داده بود و نشاندهندهیِ یک بیماریِ جدی (سرطان) در تهیونگ بود، نزد. این راز، مثل یک بمبِ ساعتی تویِ پروندهیِ پزشکیِ تهیونگ باقی ماند.
مادربزرگ با دیدنِ نوهیِ داغدیدهاش، فقط او را در آغوش گرفت و اشک ریخت. او فکر میکرد تهیونگ فقط به خاطرِ تصادفِ دوچرخه و از دست دادنِ والدینش غمگین است. او نمیدانست که تهیونگ، علاوه برِ داغِ یتیمی، بارِ سنگینِ یک مرگِ تدریجی را هم بر دوش میکشد.
[پایان پارت ۴]
- ۲۴۵
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط