پارت ۲: وقتی زمان ایستاد

پارت ۲: وقتی زمان ایستاد
هوا سنگین بود. اون روز، برخلافِ همه‌یِ روزهایِ قبلی، آسمونِ سئول رنگِ خاکستریِ تیره به خودش گرفته بود. انگار حتی ابرها هم می‌دونستن که قرار نیست همه‌چیز مثل قبل باشه.

تهیونگ با همون انرژیِ همیشگی، با دوچرخه‌ش از پیچِ تندِ جاده رد شد. اون داشت با خودش فکر می‌کرد که چطور قراره فردا به جونگ‌کوک بگه که یه نقشه‌ی جدید برای بازیِ پنهان‌موش‌ها کشیده. تهیونگ با لبخند داشت به مسیرِ جلویِ پاش نگاه می‌کرد که…

جیییییییییییززززز…

صدایِ جیغِ ترمزِ یه ماشین از دور شنیده شد. تهیونگ سرش رو بالا آورد، اما چیزی که دید، فقط یه نورِ خیره‌کننده و سفید بود.

همه چیز در عرضِ چند ثانیه، تغییر کرد. صدایِ برخوردِ سنگین، صدایِ شکستنِ پلاستیک و فلز، و بعد… سکوتِ مرگبار.

«تهیونگ!!!»صدایِ جیغِ جونگ‌کوک که از دور داشت می‌دوید، تویِ گوشِ تهیونگ مثلِ یه زمزمه‌یِ دور می‌اومد. تهیونگ روی زمین افتاده بود. آسمونِ خاکستری داشت دورِ چشم‌هاش می‌چرخید. اون حس می‌کرد بدنش سنگینه، اما در عین حال، انگار داشت تویِ هوا معلق می‌شد. درد؟ نه، اون اصلاً درد رو حس نمی‌کرد. فقط یه حسِ سرمایِ عجیبی تمامِ وجودش رو می‌گرفت.

اون آخرین چیزی که دید، تصویرِ چشم‌هایِ پر از اشک و وحشتِ جونگ‌کوک بود که داشت به سمتش می‌دوید. و بعد… سیاهی. سیاهیِ مطلق.

بیمارستان…

صدایِ دستگاه‌هایِ مانیتورینگ، تنها صدایی بود که تویِ راهروهایِ سرد و سفیدِ بیمارستان شنیده می‌شد. بییییییییپ… بییییییییپ…

مادر و پدرِ تهیونگ، با چشم‌هایی که از گریه و خون افتاده بود،پشتِ شیشه‌یِ اتاقِ آی‌سی‌یو (ICU) ایستاده بودن. تهیونگ اونجا بود، اما انگار نبود. اون زیرِ پوششِ سفید، مثلِ یه عروسکِ شکسته، بی‌حرکت افتاده بود.

پدرِ جونگ‌کوک، که خودش یه پزشکِ شناخته‌شده بود، با چهره‌ای که از همیشه خسته‌تر و غمگین‌تر بود، از اتاقِ عمل بیرون اومد. اون نگاهی به والدینِ تهیونگ انداخت که قلبِ هر کسی رو تکه‌تکه می‌کرد.

«اون… اون الان توی کماست. آسیبِ مغزیِ خیلی شدیدی دیده. ما تمامِ تلاشمون رو می‌کنیم، اما…» حرفش رو خورد. اون نمی‌خواست امیدِ اون‌ها رو کاملاً از بین ببره، اما به عنوانِ یه پزشک، حقیقت رو می‌دونست. تهیونگ تویِ یه دنیایِ مبهم و تاریک گیر کرده بود؛ جایی که نه صدایِ خنده‌هایِ جونگ‌کوک رو می‌شنید و نه لرزشِ دست‌هایِ مادربزرگش رو وقتی که با نگرانی بالای سرش بود.

اون شب، جونگ‌کوک پشتِ درِ بیمارستان، رویِ یه صندلیِ فلزیِ سرد، مچاله شده بود. اون دیگه اون بچه‌یِ خندون نبود. اون فقط یه پسرِ کوچولو بود که با تمامِ وجودش داشت التماس می‌کرد: «خدا، لطفاً اون رو برگردون. من قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت تند دوچرخه‌سواری نمی‌کنم… فقط اون رو برگردون.»

اما سرنوشت، نقشه‌یِ دیگه‌ای داشت. تهیونگ بیدار شدهبود، اما دیگه اون تهیونگِ قبلی نبود. اون تویِ تاریکیِ کما، یه چیزی رو از دست داده بود که هیچ‌وقت نمی‌تونست برگردونه
[پایان پارت ۲]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

رمان تهکوک =دوستی دوباره ژانر=عاشقانه. بچه گانه.دوستانه.کودک...

ادامه پارت ۵

پارت ۱۸: (بخش اول) – در چنگالِ کابوستهیونگ توی تاریکیِ مطلقِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط