𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟖

دقایقی بعد، درِ اتاق اورژانس باز شد.

دکتری با روپوش سفید بیرون اومد و به اطراف نگاه کرد.

ـ «خانواده‌ی بیمار کیه؟»

مینا مثل برق پرید جلو.

ـ «من! من دوستشم!»

دستاش می‌لرزید.

کوک اما همون‌طور آروم سر جاش ایستاد، فقط با نگاه سنگینش دکتر رو دنبال کرد.

دکتر نگاهی به مینا انداخت و گفت:

ـ «خیلی نگران نباشید. مشکل حیاتی نداره.
فشار عصبی شدیدی بهش وارد شده، واسه همین بیهوش شده.
الان تحت سرم و آرام‌بخشه. وقتی بیدار شد، باید مراقب باشید استرس زیادی بهش وارد نشه.»

مینا با نفس لرزون گفت:

ـ «می‌تونم برم داخل؟ فقط چند دقیقه…»

دکتر لبخند کوتاهی زد.

ـ «باشه، ولی آروم. فقط یه نفر.»

مینا سریع برگشت سمت کوک. نگاه پیروزمندانه‌ای زد، انگار می‌خواست بگه

«دیدی من اول شدم دیدی ریدن برات»

. بعد با عجله وارد اتاق شد.

کوک همون بیرون نشست.

زانوهاشو بالا کشید، دستاشو قفل کرد پشت گردنش.

نگاهش به کف سرد بیمارستان بود، اما توی ذهنش فقط یه جمله تکرار می‌شد:

ـ «اگه دوباره بیدار شی، ات… من نمی‌ذارم فقط مال اون باشی.»

(چه گوها)

دیدم بقیه یزید بازی در میارن پارت نمیزارن گفتم حداقل من بزارم حوصلتون نرینه👈🏻👉🏻😁
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟗ات روی تخت بیمارستان دراز کش...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

بانو فالوشهhttps://wisgoon.com/auvauvjhauvauvjhf

این بانو فالو شهhttps://wisgoon.com/rose1127

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟐ناگهان یکی از انگشتای ات تکو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط