قاتل سادیسمی سرنوشتم
{قاتل سادیسمی سرنوشتم}
Part6
میا رفت دست صورتشو شست مسواک زد رفت پایین نشست سر سفره شروع کرد به خوردن تو فکر این بود که چطور میتونه نظر ته رو جلب کنه تا بفهمه چرا آنقدر بدجنس اینا
میا:ته تو نمیخوای درباره اینکه چرا خانوادت کشته شدن و چرا تو اینقدر بداخلاق شدی و به این بیماری مبتلا شدی بهم بگی من به کسی نمیگم قول میدم بین خودمون بمونه
ته:به تو ربطی ندارع غذاتو بخور...عربدع
میا:نه میخوام کمکت کنم چرا باهام اینجوری حرف میزنی
ته:برای اینکه خیلی فضول تشریف داری
میا:من قصد فصولی ندارم فقط هدفم اینه که کمکت کنم
ته:برو بابا اگر میخواستی بهم کمک کنی قرار نمیکردی و منو عصبی نمیکردی که دست روت بلند کنم
میا:آدم هم میتونه تو اعصبانیت فکر کنه چیکار میکنه نمیتونی بگی که عصبی بودی و نمیفهمیدی چیکار میکردی حالت بگو ببینم اگر من فرار نکنم میزاری کمکت کنم حالت بهتر بشه
ته:شاید نمیدونم
میا:اوم
ته:اوم یعنی چی با من درست صحبت کن
میا:باشه بابا آروم باش مگه من میگفتم دیوونه بازی چرا درمیاری
ته:با من درست صحبت کن بخاطر این حرفات حق نداری تا یک هفته غذا بخوری
میا:چییییی من خب میمیرم که این چه دوست داشتنیههه
ته:گمشو تو اتاقت حرومی..داد
میا:این چه وضعشه باورم نمیشه واقعا دارم دیوونه میشم...پوزخند عوفففف
ته:اره دیوونه بشو تا یه فص بزنمت آدم شی
میا:یاااا بسه انقدر به بقیه زود نکو...داد
فک کردی اگر هی گوش زد کنی کسی به حرفت گوش میده؟؟
تو باید اینو بومی که اگر میخوایی آدم ها به حرفت گوش کنی باید باهاشون مهروبن باشی باید آدم درستی باشی باید آدم قابل اعتمادی باشی نمیتونی همینجوری با این همه رفتار بد کنار این همه آدم باشی باید رو خودت کار کنی تا دیگه به کسی که اشتباهات رو میگیره ناراحت نشی انتقاد پذیر باشی اینجوری که نمیشه عدالت برقرار کرد تو مگه حیوونی که بخوایی هرمی میاد زیر دستت بدون فکر بکشی چرا آنقدر خودت بین ادما بده میکنی این کار باعث میشه از جامعه دور بشی آنقدر نسبت به همه و اطرافیانت بد بین نباش خوب نیست نکن بسه دیگه آنقدر زور نکو آنقدر بهمون آسیب نزن ادمایی هستن که هدف دارن آرزو دارن و تو با شکنجه کردنشون کل زندگی اونارو میگیری حتی خانواده هاشون ناراحت میشن نکن چقدر میخوایی به اطرافیانت آسیب بزنی این آسیب بزنی آخرش چی میشه ها اخرش چی میخوایی به فرمانروایی برسی ؟
اصن ببین اون موقع اصن آدم حسابت میکنن اصن به این فکر کردی یهو پلیس بیا بگیرتت و بهت حکم اعدام بدن ها؟؟ ته خودتو از این فلاکت نجات بده
ته که خیلی تخت تأثیر قرار گرفته بود چشماش پر شد اشک نمیدونست باید چیکار کنه انگار کنه اون حرکت ها دست خودش نبوده و فقط میخواسته خودش زندگی بهتری داشته باشه چون هیچ وقت با خانواده خودش زندگی آروم بهتری نداشته همه بهش دروغ گفتن از پشت بهش خنجر زدن وقتی که کیا حرفاش زد بعداز چند مین ته رفت تو اتاقش شروع کرد به گریه کردن تو تنهایاش سعی کرد خودشو خالی کنه یا اصن بیاد از کیا عذر خواهی کنه شب بو ساعت 9 شب بود که ته هنوز از اتاق نیومده بود بیرون
میا رفت تو اتاقش تا یکم بخاطر اون تند رفتاری اون از خود خوری حالش و بهتر کنه در اتاقش و زد رفت داخل
میا:ته بیداری؟؟
ته:بیدارم بیا تو عزیزم
میا:تو خوبی انکار گریه کردی چشمات قرمزه
ته:نه گریه نکردم فقط زیاد تو لپ تاب نگاه کردم باعث شده چشمام قرمز بشه
میا:کی میخوایی دست از این دروغ گفتن برداری من که میدونم گریه کردی باش باشه اشکال ندارع بیا بغلم تا آروم شب
ته که از خدا بود یکی بغلش کنه بلند شد رفت بغل میا .میا هم بی رحمی نکرد محکم بغلت کرد و نوازشش کرد ارومش کرد
میا:ته همه چی درست میشه نیاز نیست خودتو ناراحت کنی باشه؟!آروم باش باهم درستش میکنیم فقط توهم باید با این بیماریت بجنگ سنت خوب بشی میدونم مقصر تو نیستی میدونم دست خودت نیست بیاد توهم بهم کمک کنی تا خوب بشی باشه عزیزم ؟؟
ته:باشه میا تمام تلاشم و میکنم
میا:آفرین عزیزم پس داروخانه یادت نره و الان بشین اینجا به من درباره این خانوادت چرا مردن چیشد که مردم بگو و ورا تو این بیماری گرفتی بگو
ته:امم خب نمیدونم
میا:میدونی فقط بهم بگو
ته:نه نمیدونم
میا:ععع ته پس من چجوری کمکت کنم خوب بشی
ته:میا لطفت بهم گیر نده
میا:باشه پس برو تو جان بخواب به چیزای دیگه پای هم فکر نکن که حمله عصبی بهت دست بده فقط نفس عمیق بکش بخواب عزیزم
ته:باشه میا
میا:آفرین
میا:شبت بخیر
و...
تا پارت بعدی بای بای
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
Part6
میا رفت دست صورتشو شست مسواک زد رفت پایین نشست سر سفره شروع کرد به خوردن تو فکر این بود که چطور میتونه نظر ته رو جلب کنه تا بفهمه چرا آنقدر بدجنس اینا
میا:ته تو نمیخوای درباره اینکه چرا خانوادت کشته شدن و چرا تو اینقدر بداخلاق شدی و به این بیماری مبتلا شدی بهم بگی من به کسی نمیگم قول میدم بین خودمون بمونه
ته:به تو ربطی ندارع غذاتو بخور...عربدع
میا:نه میخوام کمکت کنم چرا باهام اینجوری حرف میزنی
ته:برای اینکه خیلی فضول تشریف داری
میا:من قصد فصولی ندارم فقط هدفم اینه که کمکت کنم
ته:برو بابا اگر میخواستی بهم کمک کنی قرار نمیکردی و منو عصبی نمیکردی که دست روت بلند کنم
میا:آدم هم میتونه تو اعصبانیت فکر کنه چیکار میکنه نمیتونی بگی که عصبی بودی و نمیفهمیدی چیکار میکردی حالت بگو ببینم اگر من فرار نکنم میزاری کمکت کنم حالت بهتر بشه
ته:شاید نمیدونم
میا:اوم
ته:اوم یعنی چی با من درست صحبت کن
میا:باشه بابا آروم باش مگه من میگفتم دیوونه بازی چرا درمیاری
ته:با من درست صحبت کن بخاطر این حرفات حق نداری تا یک هفته غذا بخوری
میا:چییییی من خب میمیرم که این چه دوست داشتنیههه
ته:گمشو تو اتاقت حرومی..داد
میا:این چه وضعشه باورم نمیشه واقعا دارم دیوونه میشم...پوزخند عوفففف
ته:اره دیوونه بشو تا یه فص بزنمت آدم شی
میا:یاااا بسه انقدر به بقیه زود نکو...داد
فک کردی اگر هی گوش زد کنی کسی به حرفت گوش میده؟؟
تو باید اینو بومی که اگر میخوایی آدم ها به حرفت گوش کنی باید باهاشون مهروبن باشی باید آدم درستی باشی باید آدم قابل اعتمادی باشی نمیتونی همینجوری با این همه رفتار بد کنار این همه آدم باشی باید رو خودت کار کنی تا دیگه به کسی که اشتباهات رو میگیره ناراحت نشی انتقاد پذیر باشی اینجوری که نمیشه عدالت برقرار کرد تو مگه حیوونی که بخوایی هرمی میاد زیر دستت بدون فکر بکشی چرا آنقدر خودت بین ادما بده میکنی این کار باعث میشه از جامعه دور بشی آنقدر نسبت به همه و اطرافیانت بد بین نباش خوب نیست نکن بسه دیگه آنقدر زور نکو آنقدر بهمون آسیب نزن ادمایی هستن که هدف دارن آرزو دارن و تو با شکنجه کردنشون کل زندگی اونارو میگیری حتی خانواده هاشون ناراحت میشن نکن چقدر میخوایی به اطرافیانت آسیب بزنی این آسیب بزنی آخرش چی میشه ها اخرش چی میخوایی به فرمانروایی برسی ؟
اصن ببین اون موقع اصن آدم حسابت میکنن اصن به این فکر کردی یهو پلیس بیا بگیرتت و بهت حکم اعدام بدن ها؟؟ ته خودتو از این فلاکت نجات بده
ته که خیلی تخت تأثیر قرار گرفته بود چشماش پر شد اشک نمیدونست باید چیکار کنه انگار کنه اون حرکت ها دست خودش نبوده و فقط میخواسته خودش زندگی بهتری داشته باشه چون هیچ وقت با خانواده خودش زندگی آروم بهتری نداشته همه بهش دروغ گفتن از پشت بهش خنجر زدن وقتی که کیا حرفاش زد بعداز چند مین ته رفت تو اتاقش شروع کرد به گریه کردن تو تنهایاش سعی کرد خودشو خالی کنه یا اصن بیاد از کیا عذر خواهی کنه شب بو ساعت 9 شب بود که ته هنوز از اتاق نیومده بود بیرون
میا رفت تو اتاقش تا یکم بخاطر اون تند رفتاری اون از خود خوری حالش و بهتر کنه در اتاقش و زد رفت داخل
میا:ته بیداری؟؟
ته:بیدارم بیا تو عزیزم
میا:تو خوبی انکار گریه کردی چشمات قرمزه
ته:نه گریه نکردم فقط زیاد تو لپ تاب نگاه کردم باعث شده چشمام قرمز بشه
میا:کی میخوایی دست از این دروغ گفتن برداری من که میدونم گریه کردی باش باشه اشکال ندارع بیا بغلم تا آروم شب
ته که از خدا بود یکی بغلش کنه بلند شد رفت بغل میا .میا هم بی رحمی نکرد محکم بغلت کرد و نوازشش کرد ارومش کرد
میا:ته همه چی درست میشه نیاز نیست خودتو ناراحت کنی باشه؟!آروم باش باهم درستش میکنیم فقط توهم باید با این بیماریت بجنگ سنت خوب بشی میدونم مقصر تو نیستی میدونم دست خودت نیست بیاد توهم بهم کمک کنی تا خوب بشی باشه عزیزم ؟؟
ته:باشه میا تمام تلاشم و میکنم
میا:آفرین عزیزم پس داروخانه یادت نره و الان بشین اینجا به من درباره این خانوادت چرا مردن چیشد که مردم بگو و ورا تو این بیماری گرفتی بگو
ته:امم خب نمیدونم
میا:میدونی فقط بهم بگو
ته:نه نمیدونم
میا:ععع ته پس من چجوری کمکت کنم خوب بشی
ته:میا لطفت بهم گیر نده
میا:باشه پس برو تو جان بخواب به چیزای دیگه پای هم فکر نکن که حمله عصبی بهت دست بده فقط نفس عمیق بکش بخواب عزیزم
ته:باشه میا
میا:آفرین
میا:شبت بخیر
و...
تا پارت بعدی بای بای
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
- ۲۵۵
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط