قاتل سادیسمی سرنوشتم
{قاتل سادیسمی سرنوشتم}
Part5
میا چشماش باز کرد و اولین جمله ای که به زبون آورد
میا:من کجام؟چرا دستام بستس؟؟
ته:سلام خانم دکتر
میا:ته چرا باهام اینکارو کردی؟؟
ته:میا من تورو دوست دارم
میا:ولی من فقط دکتر تو هستم
ته:ولی از این به بعد بشی دکتر همیشگی من
میا: ولی من اینجا نمیتونم بمونم کلی بیمار تو مطب دارم که باید به اونا برسم
ته:نگران نباش میزارم بری مطب ولی لطفا فرار نکن
میا:باشه ولی قول بده آسیبی به هیچ کدوم از خانوادم نزنی
ته:نگران نباش کاری به اونا ندارم من تورو دوست دارم میا
میا برای اینکه بتونه بهش نزدیک بشه و بفهمه چرا قبول کرد گفت
میا:منم دوست دارم
ته: واقعا؟
میا:اره
ته: بادیگاردا
بادیگارد:بله آقا
ته:دستای خانم باز کنید
بادیگارد: چشم
میا چه از بوسیدن بوسیده شدن بدش میومد وقتی دید ته داره نزدیکش میشه رفت عقب
ته: چرا ازم فاصله میگیری
میا:ته من از بوسیدن و بدوسیده شدن بدم میاد لطفا تا چند وقت نیا سمتم
ته:باشه عزیزم بیا بریم ناهار بخوریم
میا لبخندی زد سرش و به تایید تکون داد
رفتم ناهار خوردن که کیا تصمیم گرفت از پنجره اتاق فرار کنه رفت اتاقش خودش زد به خواب ته آمد تو اتاق چک کرد که خوابه بعدش رفت و در بست میا بعداز رفتن ته یواشکی بلند شد در اتاقش و قفل کرد رفت لبه پنجره آرومی از اونجا رفت پایین میخواست فرار کنه بادیگارد ها گرفتنش
بادیگارد:خانم کجا میرید
میا:دارم میرم خرید برمیگردم
بادیگارد:لازم نکرده به امجوما بگید اپن میره براتون خرید شما اجازه خروج از این عمارت ندارید لطفا برگردید اتاقتون
ته که از پشتش میومد دستشون زده بود پشتش گرفته و عصبی میومد سمت میا
میا که ترسیده بود برگشت سمت ته گفت
میا:ته ببین بخدا میخواستم برم خرید
ته:یعنی احوما برات توضیح نداده بود قانون های اینجارو؟؟
ته:منو خر میکنی دختر...پوزخند
ته:مگه نگفتی فرار نمیکنی؟... عربدع
ته:مگه من بازیچه توعم حرومزاده... عربده
ته:ببریدش اتاق شکنجه تا خودم بیام
بادیگارد:چشم آقا
میا رو بردنش اتاق شکنجه میا گریه میکرد
ته آمد داخل اتاق عربدع کشید
ته:که از عمارت من فرار میکنی ها؟؟ باید زودتر از اینا ادبت میکردم
شلاق برداشت گفت میزنم تو بشمار نزدیک صدتا شلاق به میا زد که میت دیگه نای حرف زدنی براش باقی نمونده بود از حال رفت دیگه نتونست چیزی ببینه سیاهی مطلق.
بعداز اون روز ته زنگ زد پرستار تا بیان زخماش پانسمان کنم
میا:ته منو باید ول کنی اینکه میگی دوسم داری این دوست داشتن نیست این یه جور انتقام
ته:نه من دوست دارم داشتی فرار میکردی منم نزاشتم فرار کنی تنبیهت کردم
میا:چرا اینجوری این عشق علاقه نیست عشق علاقه یعنی اینکه تو حتی دلت میاد اون مسی دوسش داری به خش روش بیوفته یا یه خار تو پاش بره چون اگر این اتفاق بیوفته یعنی حال خودتم بد میشه ولی تو با دستای خودت منو زدی این عشق علاقه نیست ته تو داری منو اعذاب میدی
ته:همینی که هست
میا که دیگه حرفی نداشت سرش پایین انداخت اشک ریخت که دوباره به فکرش رسید که شب فرار کنه مطمئن بود که این سری دیگه گیر نمیوفته ناهارشو که دیگه خورده بود بلند شد و رفت تو اتاقش شروع کرد به نوشتن وقتی نوشتنش دیگه تمو شده بود که چشماش گرم شده بود تصمیم گرفت برای پنج دقیقه سرش و بزاره رو میزش که پنج دقیقه چرت بزنه که خوابش برد که شب شده بود
ته:میا بیا شام بخور
ته:میا...بلند
ته:کیا بیا شام الان سرد میشه
میا:ها باش آمدم...خوابالو
میا بلندشد رفت پایین شروع کرد به خوردن شام وقتی تموم شد دوباره رفت تو اتاقش قرار بود شب فرار کنه همه خواب بودن میا بلند شد یواشکی از در خارج شد که یهو ته جلوش ظاهر شد میا که ترسیده بود
میا:میرفتم قدم بزنم
ته:که میرفتی قدم بزنی ها؟؟خونه به این بزرگی تو حیاط قدم بزنی؟؟
میا:ببخشید نمیدونستم به این هم گیر میدی
ته:برو تو اتاقت تا همین وسط نکشتمت
میا که ترسیده بود برگشت تو اتاقش نتونست فرار کنه با ترس خوابید صبح که ته بالا سرش بود از خواب پرید با ترس
ته:چرا ترسید خوبی تب کردی
میا:نه خوبم چیزی نیست بیا برمی صبحانه بخوریم .
ته:باشه بیا بریم
و....
تا پارت بعدی بای بای
اگر میخواید پارت بعدی رو بزارم لایک هارو به 14 تا برسونید
بای بای
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
Part5
میا چشماش باز کرد و اولین جمله ای که به زبون آورد
میا:من کجام؟چرا دستام بستس؟؟
ته:سلام خانم دکتر
میا:ته چرا باهام اینکارو کردی؟؟
ته:میا من تورو دوست دارم
میا:ولی من فقط دکتر تو هستم
ته:ولی از این به بعد بشی دکتر همیشگی من
میا: ولی من اینجا نمیتونم بمونم کلی بیمار تو مطب دارم که باید به اونا برسم
ته:نگران نباش میزارم بری مطب ولی لطفا فرار نکن
میا:باشه ولی قول بده آسیبی به هیچ کدوم از خانوادم نزنی
ته:نگران نباش کاری به اونا ندارم من تورو دوست دارم میا
میا برای اینکه بتونه بهش نزدیک بشه و بفهمه چرا قبول کرد گفت
میا:منم دوست دارم
ته: واقعا؟
میا:اره
ته: بادیگاردا
بادیگارد:بله آقا
ته:دستای خانم باز کنید
بادیگارد: چشم
میا چه از بوسیدن بوسیده شدن بدش میومد وقتی دید ته داره نزدیکش میشه رفت عقب
ته: چرا ازم فاصله میگیری
میا:ته من از بوسیدن و بدوسیده شدن بدم میاد لطفا تا چند وقت نیا سمتم
ته:باشه عزیزم بیا بریم ناهار بخوریم
میا لبخندی زد سرش و به تایید تکون داد
رفتم ناهار خوردن که کیا تصمیم گرفت از پنجره اتاق فرار کنه رفت اتاقش خودش زد به خواب ته آمد تو اتاق چک کرد که خوابه بعدش رفت و در بست میا بعداز رفتن ته یواشکی بلند شد در اتاقش و قفل کرد رفت لبه پنجره آرومی از اونجا رفت پایین میخواست فرار کنه بادیگارد ها گرفتنش
بادیگارد:خانم کجا میرید
میا:دارم میرم خرید برمیگردم
بادیگارد:لازم نکرده به امجوما بگید اپن میره براتون خرید شما اجازه خروج از این عمارت ندارید لطفا برگردید اتاقتون
ته که از پشتش میومد دستشون زده بود پشتش گرفته و عصبی میومد سمت میا
میا که ترسیده بود برگشت سمت ته گفت
میا:ته ببین بخدا میخواستم برم خرید
ته:یعنی احوما برات توضیح نداده بود قانون های اینجارو؟؟
ته:منو خر میکنی دختر...پوزخند
ته:مگه نگفتی فرار نمیکنی؟... عربدع
ته:مگه من بازیچه توعم حرومزاده... عربده
ته:ببریدش اتاق شکنجه تا خودم بیام
بادیگارد:چشم آقا
میا رو بردنش اتاق شکنجه میا گریه میکرد
ته آمد داخل اتاق عربدع کشید
ته:که از عمارت من فرار میکنی ها؟؟ باید زودتر از اینا ادبت میکردم
شلاق برداشت گفت میزنم تو بشمار نزدیک صدتا شلاق به میا زد که میت دیگه نای حرف زدنی براش باقی نمونده بود از حال رفت دیگه نتونست چیزی ببینه سیاهی مطلق.
بعداز اون روز ته زنگ زد پرستار تا بیان زخماش پانسمان کنم
میا:ته منو باید ول کنی اینکه میگی دوسم داری این دوست داشتن نیست این یه جور انتقام
ته:نه من دوست دارم داشتی فرار میکردی منم نزاشتم فرار کنی تنبیهت کردم
میا:چرا اینجوری این عشق علاقه نیست عشق علاقه یعنی اینکه تو حتی دلت میاد اون مسی دوسش داری به خش روش بیوفته یا یه خار تو پاش بره چون اگر این اتفاق بیوفته یعنی حال خودتم بد میشه ولی تو با دستای خودت منو زدی این عشق علاقه نیست ته تو داری منو اعذاب میدی
ته:همینی که هست
میا که دیگه حرفی نداشت سرش پایین انداخت اشک ریخت که دوباره به فکرش رسید که شب فرار کنه مطمئن بود که این سری دیگه گیر نمیوفته ناهارشو که دیگه خورده بود بلند شد و رفت تو اتاقش شروع کرد به نوشتن وقتی نوشتنش دیگه تمو شده بود که چشماش گرم شده بود تصمیم گرفت برای پنج دقیقه سرش و بزاره رو میزش که پنج دقیقه چرت بزنه که خوابش برد که شب شده بود
ته:میا بیا شام بخور
ته:میا...بلند
ته:کیا بیا شام الان سرد میشه
میا:ها باش آمدم...خوابالو
میا بلندشد رفت پایین شروع کرد به خوردن شام وقتی تموم شد دوباره رفت تو اتاقش قرار بود شب فرار کنه همه خواب بودن میا بلند شد یواشکی از در خارج شد که یهو ته جلوش ظاهر شد میا که ترسیده بود
میا:میرفتم قدم بزنم
ته:که میرفتی قدم بزنی ها؟؟خونه به این بزرگی تو حیاط قدم بزنی؟؟
میا:ببخشید نمیدونستم به این هم گیر میدی
ته:برو تو اتاقت تا همین وسط نکشتمت
میا که ترسیده بود برگشت تو اتاقش نتونست فرار کنه با ترس خوابید صبح که ته بالا سرش بود از خواب پرید با ترس
ته:چرا ترسید خوبی تب کردی
میا:نه خوبم چیزی نیست بیا برمی صبحانه بخوریم .
ته:باشه بیا بریم
و....
تا پارت بعدی بای بای
اگر میخواید پارت بعدی رو بزارم لایک هارو به 14 تا برسونید
بای بای
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
- ۲۳۳
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط