My soul
My soul
part 30
با خوندن محتوای نامه لحظه ای خشکم زد... هااان... این یارو... چی داره میگه واسه خودش... عشق من... واااا چه غلطااا... بچه پرو بزنم شل و پلش کنم... خداروشکر از جین اوپا خیلی چیزا یاد گرفتم... با ماهیتابه و دمپایی هم خوب بلدم کار کنم ولی صبر کن ببینم
این لباسی که من دیدم خیلی فرق داره حتی اون ندیمه ای که اوردتش نگفت فرستندش کیه... اخه من لعنتی از کجا بودم از طرف کیه...
حتی خودشو داخل نامه هم معرفی نکرده... صبر کن ببینم این دیگه چیه
پشت جعبه و روی نامه یک نوشته ای بود شبیه امضا... غلط نکنم مهر مخصوصی چیزیه... ولی من بیچاره که از اینا سر در نمیارم حتی مال این دنیا هم نیستم... بهتره از تهیونگ کمک بگیرم اما ممکنه الان خواب باش... عیب نداره فردا ازش می پرسم
« ویو تهیونگ »
همینجوری بی هدف رو زمین خاکی نشسته بودم و تمرین شمشیرزنی باقی سربازهای سلطنتی نگاه میکردم... هعی ارزوی دیرینه بر باد رفتم کجایی... کجایی که ببینی ته ته به چه حالی افتاده... هعی
بسه بسه ته به خودت بیا... الان وقت غصه خوردن نیست... گذشته ها گذشته بهتره فکر الانت باشی... هاری بهت نیاز داره... یالا برو پیش فرمانده جئون ازش معذرت بخواه... بابت رفتار زشته دیروزت... برو تو میتونی...
شاید هم تونستی دلش نرم کنی و سرباز بشی اونطوری میتونی به ارزوت هم برسی... اره با یک تیر دو نشون میزنی... ایول به خودم... ایول
از سر جام بلند شدم، فرمانده جئون میدیدم اما جرات نزدیک شدن بهش نداشتم... حالا چیکار کنم... چجوری تو روش نگاه کنم... بدجوری گند زدی پسر... اوووف
نمیدونم این شجاعت یهویی از کجا اوردم اما با قدم های بلند و استوار به سمتش رفتم
ادامه دارد.....
part 30
با خوندن محتوای نامه لحظه ای خشکم زد... هااان... این یارو... چی داره میگه واسه خودش... عشق من... واااا چه غلطااا... بچه پرو بزنم شل و پلش کنم... خداروشکر از جین اوپا خیلی چیزا یاد گرفتم... با ماهیتابه و دمپایی هم خوب بلدم کار کنم ولی صبر کن ببینم
این لباسی که من دیدم خیلی فرق داره حتی اون ندیمه ای که اوردتش نگفت فرستندش کیه... اخه من لعنتی از کجا بودم از طرف کیه...
حتی خودشو داخل نامه هم معرفی نکرده... صبر کن ببینم این دیگه چیه
پشت جعبه و روی نامه یک نوشته ای بود شبیه امضا... غلط نکنم مهر مخصوصی چیزیه... ولی من بیچاره که از اینا سر در نمیارم حتی مال این دنیا هم نیستم... بهتره از تهیونگ کمک بگیرم اما ممکنه الان خواب باش... عیب نداره فردا ازش می پرسم
« ویو تهیونگ »
همینجوری بی هدف رو زمین خاکی نشسته بودم و تمرین شمشیرزنی باقی سربازهای سلطنتی نگاه میکردم... هعی ارزوی دیرینه بر باد رفتم کجایی... کجایی که ببینی ته ته به چه حالی افتاده... هعی
بسه بسه ته به خودت بیا... الان وقت غصه خوردن نیست... گذشته ها گذشته بهتره فکر الانت باشی... هاری بهت نیاز داره... یالا برو پیش فرمانده جئون ازش معذرت بخواه... بابت رفتار زشته دیروزت... برو تو میتونی...
شاید هم تونستی دلش نرم کنی و سرباز بشی اونطوری میتونی به ارزوت هم برسی... اره با یک تیر دو نشون میزنی... ایول به خودم... ایول
از سر جام بلند شدم، فرمانده جئون میدیدم اما جرات نزدیک شدن بهش نداشتم... حالا چیکار کنم... چجوری تو روش نگاه کنم... بدجوری گند زدی پسر... اوووف
نمیدونم این شجاعت یهویی از کجا اوردم اما با قدم های بلند و استوار به سمتش رفتم
ادامه دارد.....
- ۲.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط