he Queen of My Heart ❤️👑
he Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت بیست و یکم
ایو:حرفشم نزن صددرصد لیا نمیخواد خانوادش تو این حال ببیننش صبر کنید به هوش بیاد. درضمن لوکا خواهرشو با این حال کنار تو ببینه پارتت میکنه
حری:لوکا؟
ایو:مین لوکا،برادر لیا هست
کایا:فعلا باید صبر کنم به هوش بیاد
حری تو برو کارای پذیرشو انجام بده
حری: باشه داداش تو همینجا بمون پس، من میرم،ایو تو هم بامن بیا
ایو:من چرا؟
حری:یعنی نمیای؟
ایو:اومدم بریم
حری و ایو از اتاق خارج شدن. دوباره نگاهمو به لیا دادم که هنوز چشماش بسته بود
چند دقیقه بعد در اتاق دوباره باز شد و حری و ایو برگشتن.
حری: کارای پذیرش انجام شد.
کایا فقط سر تکون داد.
ایو به لیا نگاه کرد و آروم کنار تختش رفت.
ایو: هنوز به هوش نیومده؟
کایا: نه.
حری: دکتر چیزی نگفت؟
کایا: دکتر بهش ارام بخش زده ممکنه دیر بیدار شه
ایو:پس منتظر میمونیم
جفتشون رو مبل گوشه اتاق نشستن
حری هرزگاهی بیرون میرفت و با چیزی تو دستش بر میگشت
یه بار اب یه بار قهوه یه بار انرژی زا
ساعت ها گذشت هوا دیگه تاریک شده بود لیا هنوز بیهوش بود
کایا: شما خسته اید برید من هستم پیشش
حری: ولی تو هم خیلی وقته اینجای
کایا:مشکلی نداره همینجا یکم استراحت میکنم
حری:مطمئنی
کایا:آره برید
حری: ایو پاشو
ایو: آخه..
حری:اخه نداریم خسته شدی دیگه پاشو من میرسونمت
جفتشون از اتاق بیرون رفتن، منم سرمو رو لبه تخت گذاشتم و سعی کردم که کمی استراحت کنم
چون یکم خسته بودم پلکام سنگین شد و متوجه نشدم کی خوابم برد
ویو لیاـ
آرومآروم صداهایی از اطرافم میشنیدم.
چشمام سنگین بود و انگار باز کردنشون سختترین کار دنیا بود.
چند لحظه تلاش کردم تا بالاخره تونستم چشمامو کمی باز کنم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید اتاق بود.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.
نگاهمو آروم دور اتاق چرخوندم.
کایا روی صندلی کنار تختم نشسته بود؛ سرش روی لبهی تخت قرار داشت و چشمهاش بسته بود.
گوشی کایا روی کشوی کنار تخت بود.
با زحمت دستمو بلند کردم و آروم گوشیشو برداشتم.
ساعت رو نگاه کردم.
۲:۴۲ شب.
گوشیو سر جاش گذاشتم.
گلوم خشک شده بود.
نگاهم به بطری آب کنار تخت افتاد.
آروم دستمو دراز کردم تا برش دارم، ولی توانش رو نداشتم. نوک انگشتام به بطری خورد و بطری از روی کشو سُر خورد و روی زمین افتاد.
با صدای افتادن بطری، کایا یه لحظه از جاش پرید. چشمهاشو با گیجی باز کرد و سریع اطرافشو نگاه کرد. همین که نگاهش به من افتاد، اخماش از تعجب باز شد،و از جاش بلند شد
کایا:لیا..خوبی؟..چیزی نیاز نداری؟..برم پرستارو صدا کنم؟
لیا ـ مچ دستمو رو پیشونیم گذاشتمو سرمو تکون دادم و با صدای ضعیفی خندیدم.
آروم باش من خوبم فقط یکم آب میخاستم
کایا بدون حرفی خم شد و بطری اب رو برداشت درشو باز کرد دسشو اروم زیر سرم برد و یکم بالا آورد بطری رو به دهنم نزدیک کرد و منم چند جرعه ازش خوردم
سرمو برگردوندم روی بالشت،کایا بطری رو کنار گذاشت و نگاهشو به دستگاه بالا سرم داد
چند دقیقه ساکت موندیم که در اتاق باز شد و پرستار اومد داخل
پرستار: بیدار شدین؟
کایا از جاش بلند شد.
کایا: بله، چند دقیقهای هست.
پرستار نزدیک تخت اومد و چندتا سؤال پرسید.
پرستار: سرگیجه دارین؟ حالت تهوع یا درد دارین؟
لیا: یکم حس ضعف دارم
پرستار سر تکون داد و چیزهایی رو یادداشت کرد.
پرستار: خوبه. صبح دکتر برا معاینه تون میاد فعلا استراحت کنید.
بعد از اتاق بیرون رفت.
لیا: خب،خسته شدی برو خونه استراحت کن
کایا:من خوبم
لیا:یعنی چی خوبی..تو تقریبا از بعد از ظهر اینجایی..حداقل برو رو مبل دراز بکش
کایا:من خوبم
لیا:😐..
کایا: باشه... میرم رو مبل.
آروم از کنار تخت فاصله گرفت و روی مبل گوشهی اتاق نشست.
چند لحظه بعد هم دراز کشید و دستشو روی چشمهاش گذاشت.
کایا:راستی نمیخای به خانوادت خبر بدی
لیا:نمیدونم..صبح بعد معاینه..به لوکا زنگ میزنم
کایا حرفی نزد
لیا: خب دکتر نگفت دردم بخاطر چی بوده
کایا:تو به دارچین حساسیت داری؟
لیا: نمیدونم غذایی که دارچین داشته باشه نخوردم
چیزی نگفت
چند دقیقه دیگه هم در سکوت گذشت.
کایا روی مبل دراز کشید،یه بار دیگه نگاهم کرد. و بعد خوابید
من فقط چشمامو بستم و سعی کردم استراحت کنم
🌷🌸🎀_
شرطا:۱۴تا لایک ـ ۱۴تا کامنت ـ ۴بازنشر
🍉🍎🍒🍓__
اسلاید دو لباس ایو
اسلاید سه لباس حری
🍁
که جفتش از پیش این @modelmodel فرشته خانومه که فقط موقطی پیجش بسته شده
___
#الارا_عاشقتونه
(ملکه قلب من)
پارت بیست و یکم
ایو:حرفشم نزن صددرصد لیا نمیخواد خانوادش تو این حال ببیننش صبر کنید به هوش بیاد. درضمن لوکا خواهرشو با این حال کنار تو ببینه پارتت میکنه
حری:لوکا؟
ایو:مین لوکا،برادر لیا هست
کایا:فعلا باید صبر کنم به هوش بیاد
حری تو برو کارای پذیرشو انجام بده
حری: باشه داداش تو همینجا بمون پس، من میرم،ایو تو هم بامن بیا
ایو:من چرا؟
حری:یعنی نمیای؟
ایو:اومدم بریم
حری و ایو از اتاق خارج شدن. دوباره نگاهمو به لیا دادم که هنوز چشماش بسته بود
چند دقیقه بعد در اتاق دوباره باز شد و حری و ایو برگشتن.
حری: کارای پذیرش انجام شد.
کایا فقط سر تکون داد.
ایو به لیا نگاه کرد و آروم کنار تختش رفت.
ایو: هنوز به هوش نیومده؟
کایا: نه.
حری: دکتر چیزی نگفت؟
کایا: دکتر بهش ارام بخش زده ممکنه دیر بیدار شه
ایو:پس منتظر میمونیم
جفتشون رو مبل گوشه اتاق نشستن
حری هرزگاهی بیرون میرفت و با چیزی تو دستش بر میگشت
یه بار اب یه بار قهوه یه بار انرژی زا
ساعت ها گذشت هوا دیگه تاریک شده بود لیا هنوز بیهوش بود
کایا: شما خسته اید برید من هستم پیشش
حری: ولی تو هم خیلی وقته اینجای
کایا:مشکلی نداره همینجا یکم استراحت میکنم
حری:مطمئنی
کایا:آره برید
حری: ایو پاشو
ایو: آخه..
حری:اخه نداریم خسته شدی دیگه پاشو من میرسونمت
جفتشون از اتاق بیرون رفتن، منم سرمو رو لبه تخت گذاشتم و سعی کردم که کمی استراحت کنم
چون یکم خسته بودم پلکام سنگین شد و متوجه نشدم کی خوابم برد
ویو لیاـ
آرومآروم صداهایی از اطرافم میشنیدم.
چشمام سنگین بود و انگار باز کردنشون سختترین کار دنیا بود.
چند لحظه تلاش کردم تا بالاخره تونستم چشمامو کمی باز کنم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید اتاق بود.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.
نگاهمو آروم دور اتاق چرخوندم.
کایا روی صندلی کنار تختم نشسته بود؛ سرش روی لبهی تخت قرار داشت و چشمهاش بسته بود.
گوشی کایا روی کشوی کنار تخت بود.
با زحمت دستمو بلند کردم و آروم گوشیشو برداشتم.
ساعت رو نگاه کردم.
۲:۴۲ شب.
گوشیو سر جاش گذاشتم.
گلوم خشک شده بود.
نگاهم به بطری آب کنار تخت افتاد.
آروم دستمو دراز کردم تا برش دارم، ولی توانش رو نداشتم. نوک انگشتام به بطری خورد و بطری از روی کشو سُر خورد و روی زمین افتاد.
با صدای افتادن بطری، کایا یه لحظه از جاش پرید. چشمهاشو با گیجی باز کرد و سریع اطرافشو نگاه کرد. همین که نگاهش به من افتاد، اخماش از تعجب باز شد،و از جاش بلند شد
کایا:لیا..خوبی؟..چیزی نیاز نداری؟..برم پرستارو صدا کنم؟
لیا ـ مچ دستمو رو پیشونیم گذاشتمو سرمو تکون دادم و با صدای ضعیفی خندیدم.
آروم باش من خوبم فقط یکم آب میخاستم
کایا بدون حرفی خم شد و بطری اب رو برداشت درشو باز کرد دسشو اروم زیر سرم برد و یکم بالا آورد بطری رو به دهنم نزدیک کرد و منم چند جرعه ازش خوردم
سرمو برگردوندم روی بالشت،کایا بطری رو کنار گذاشت و نگاهشو به دستگاه بالا سرم داد
چند دقیقه ساکت موندیم که در اتاق باز شد و پرستار اومد داخل
پرستار: بیدار شدین؟
کایا از جاش بلند شد.
کایا: بله، چند دقیقهای هست.
پرستار نزدیک تخت اومد و چندتا سؤال پرسید.
پرستار: سرگیجه دارین؟ حالت تهوع یا درد دارین؟
لیا: یکم حس ضعف دارم
پرستار سر تکون داد و چیزهایی رو یادداشت کرد.
پرستار: خوبه. صبح دکتر برا معاینه تون میاد فعلا استراحت کنید.
بعد از اتاق بیرون رفت.
لیا: خب،خسته شدی برو خونه استراحت کن
کایا:من خوبم
لیا:یعنی چی خوبی..تو تقریبا از بعد از ظهر اینجایی..حداقل برو رو مبل دراز بکش
کایا:من خوبم
لیا:😐..
کایا: باشه... میرم رو مبل.
آروم از کنار تخت فاصله گرفت و روی مبل گوشهی اتاق نشست.
چند لحظه بعد هم دراز کشید و دستشو روی چشمهاش گذاشت.
کایا:راستی نمیخای به خانوادت خبر بدی
لیا:نمیدونم..صبح بعد معاینه..به لوکا زنگ میزنم
کایا حرفی نزد
لیا: خب دکتر نگفت دردم بخاطر چی بوده
کایا:تو به دارچین حساسیت داری؟
لیا: نمیدونم غذایی که دارچین داشته باشه نخوردم
چیزی نگفت
چند دقیقه دیگه هم در سکوت گذشت.
کایا روی مبل دراز کشید،یه بار دیگه نگاهم کرد. و بعد خوابید
من فقط چشمامو بستم و سعی کردم استراحت کنم
🌷🌸🎀_
شرطا:۱۴تا لایک ـ ۱۴تا کامنت ـ ۴بازنشر
🍉🍎🍒🍓__
اسلاید دو لباس ایو
اسلاید سه لباس حری
🍁
که جفتش از پیش این @modelmodel فرشته خانومه که فقط موقطی پیجش بسته شده
___
#الارا_عاشقتونه
- ۲۱۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط