The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت بیستم
ویو کایاـ
دم در اتاق با استرس منتظر لیا بودم و قدم میزدم کههه
صدای جیغی از داخل اتاق بلند شد
کایا:لیا؟!
بدون اینکه منتظر جواب بمونم، سریع در اتاق رو باز کردم و وارد شدم
همین که چشمم به داخل اتاق افتاد، سر جام خشکم زد
لیا وسط اتاق روی زمین افتاده بود
یک دستش روی شکمش بود و چشمهاش بسته بود
کایا:لیا؟!
سریع خودمو بهش رسوندم و کنارش زانو زدم
کایا:لیا،صدای منو میشنوی؟
جوابی نداد
با نگرانی دستم رو روی شونهاش گذاشتم و آروم تکونش دادم
کایا:لیا...چشماتو باز کن
اما لیا هیچ واکنشی نشون نداد
دستمو از زیر کمرش رد کردم و بلندش کردم
کایا:لیا..بیدار شو
اما لیا همچنان بیهوش بود.
با استرس بیشتری نگاش کردم و دستمو روی صورتش گذاشتم
کایا:لیا؟صدای منو میشنوی؟
هیچ جوابی نداد
برای چند لحظه فقط به صورت بیحالش خیره موندم
کایا:لعنتی
بدون اینکه بیشتر از این صبر کنم، محکمتر توی بغلم گرفتمش و از اتاق بیرون اومدم
با عجله از پلهها پایین رفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم
درحالیکه لیا رو توی بغلم نگه داشته بودم در ماشین رو باز کردم و آروم روی صندلی گذاشتمش
بعد سریع دور ماشین چرخیدم و پشت فرمون نشستم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ماشین رو روشن کردم و با عجله از خونه خارج شدم
هر چند لحظه یکبار نگاهی به لیا میانداختم.
کایا:فقط بیدار شو لیا..
به سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم
گهگاهی به لیا نگاه مینداختم
که متوجه لکه های قرمز روی پوستش شدم
کایا: این لکه ها..لیا به چی حساسیت داری
نگاهم رو دوباره به جاده برگردوندم و پامو کمی بیشتر روی گاز فشار دادم.
چند دقیقه بعد ماشینو جلو بیمارستان پارک کردم و خودمو به سمت در لیا رسوندم درو باز کردم
بدون معطلی از ماشین بیرونش آوردم و با قدم های تند به سمت در ورودی بیمارستان رفتم
همین که وارد شدم یکی از پرستارا به سمتم اومد
ـ مشکلش چیه
کایا: بیهوشه قبلش درد شدید شکم داشته و لکه های قرمز رو بدنش ظاهر شد
پرستار رفت و با چنتا نیروی دیگه برگشت لیا رو روی تخت خوابوندم
و بردنش به سمت اتاقی
ـ شما همسر شونین
کایا: بله
ـ باید چند لحظه اینجا منتظر بمونید
فقط سر تکون دادم و دست به سینه به دیوار تکیه دادم
لیا چه اتفاقی برات افتاده
گوشیمو از جیبم در اوردم و با یولا تماس گرفتم
چندتا بوق که خورد جواب داد
کایا:الو یولا
یولا:بعله آقای کیم کاری داشتین
کایا:ناهار امروز تو غذا چیزی ریختی که ممکنه باعث حساسیت باشه؟
یولا:برای طعم دار کردن مرغ یکم دارچین اضافه کردم
شما نگفته بودین به چیزی حساسیت دارین چیزی شد؟
کایا:هیچی خدافظ
چند دقیقه گذشت و من همچنان کنار دیوار ایستاده بودم و به در اتاق خیره شده بودم
هر چند لحظه یکبار نگاهم روی ساعت میافتاد
بالاخره در اتاق باز شد و دکتر همراه چند پرستار از اتاق بیرون اومد.
سریع از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم.
دکتر نگاهی بهم انداخت
ـ شما همراه بیمار هستین؟
کایا:بله حالش چطوره
ـ بیمار به چیزی حساسیت شدید داره احتمالا چیزی خوردن که بدنش واکنش نشون داده
فعلا بهشون امپول آرام بخش تزریق کردیم که حالشون بهتر شه بخاطر همین ممکنه یکم به هوش اومدنشون طول بکشه. وقتی به هوش اومدن هم باید یه چندتا آزمایش ازشون گرفته شه
کایا:ممکنه به دارچین حساسیت داشته باشه
ـ احتمالش هست. با آزمایشات مشخص میشه. میتونید ببینیدش
کایا:ممنون
بعد رفتن دکتر وارد اتاق شدم. لیا هنوز بیهوش روی تخت دراز کشیده بود
چندتا دستگاه بالا سرش بود و به دستش سرم وصل بود
بی صدا رفتم رو صندلی کنار تخت نشستم و بهش خیره شدم چند ساعت گذشت ولی هنوز به هوش نیومده بود
پرستار وارد اتاق شد
ـ آقا لطفاً اینجارو امضا کنید
خودکارو ازش گرفتمو امضا کردم
ـ ممنون. اقا باید برا کارای پذیرش برید
کایا:باشه
بعد رفتن پرستار با گوشیم به حری زنگ زدم
حری:جونم داداش
کایا:حری یه سر میای بیمارستان
حری:بیمارستان؟ چرا؟ اتفاقی افتاده؟ خوبی؟
کایا:من خوبم لیا رو آوردم
حری:چی چیشده؟
کایا:هوف انقدر سوال نپرس
حری:باشه الان میام (قطع میکنه)
یه ربع گذشت و در اتاق به صدا در اومد حری به همراه ایو وارد اتاق شدن
ایو:لیااا چی اتفاقی افتاده
حری:ساکت باش بذار بخوابه
کایا:ایو رو از کجا پیدا کردی
حری:رفتم دنبالش دیگه
ایو:چیه میخواستی ازم مخفی کنی؟
حری:خب داداش چه اتفاقی براش افتاده
کایا:خودمم دقیق نمیدونم دکتر گفت حساسیته
حری:خب نمیخوای به خانوادش خبر بدی
ایو:حرفشم نزن صددرصد لیا نمیخواد خانوادش تو این حال ببیننش صبر کنید به هوش بیاد. درضمن لوکا خواهرشو با این حال کنار تو ببینه پارتت میکنه
🎀🌸
اسلاید دو لباس لیا
شرطا:۱۵تالایک۱۵تاکامنت۵تابازنشر
🍒🍎🍉
آبجی اِلارا دوستون داره😘
(ملکه قلب من)
پارت بیستم
ویو کایاـ
دم در اتاق با استرس منتظر لیا بودم و قدم میزدم کههه
صدای جیغی از داخل اتاق بلند شد
کایا:لیا؟!
بدون اینکه منتظر جواب بمونم، سریع در اتاق رو باز کردم و وارد شدم
همین که چشمم به داخل اتاق افتاد، سر جام خشکم زد
لیا وسط اتاق روی زمین افتاده بود
یک دستش روی شکمش بود و چشمهاش بسته بود
کایا:لیا؟!
سریع خودمو بهش رسوندم و کنارش زانو زدم
کایا:لیا،صدای منو میشنوی؟
جوابی نداد
با نگرانی دستم رو روی شونهاش گذاشتم و آروم تکونش دادم
کایا:لیا...چشماتو باز کن
اما لیا هیچ واکنشی نشون نداد
دستمو از زیر کمرش رد کردم و بلندش کردم
کایا:لیا..بیدار شو
اما لیا همچنان بیهوش بود.
با استرس بیشتری نگاش کردم و دستمو روی صورتش گذاشتم
کایا:لیا؟صدای منو میشنوی؟
هیچ جوابی نداد
برای چند لحظه فقط به صورت بیحالش خیره موندم
کایا:لعنتی
بدون اینکه بیشتر از این صبر کنم، محکمتر توی بغلم گرفتمش و از اتاق بیرون اومدم
با عجله از پلهها پایین رفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم
درحالیکه لیا رو توی بغلم نگه داشته بودم در ماشین رو باز کردم و آروم روی صندلی گذاشتمش
بعد سریع دور ماشین چرخیدم و پشت فرمون نشستم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ماشین رو روشن کردم و با عجله از خونه خارج شدم
هر چند لحظه یکبار نگاهی به لیا میانداختم.
کایا:فقط بیدار شو لیا..
به سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم
گهگاهی به لیا نگاه مینداختم
که متوجه لکه های قرمز روی پوستش شدم
کایا: این لکه ها..لیا به چی حساسیت داری
نگاهم رو دوباره به جاده برگردوندم و پامو کمی بیشتر روی گاز فشار دادم.
چند دقیقه بعد ماشینو جلو بیمارستان پارک کردم و خودمو به سمت در لیا رسوندم درو باز کردم
بدون معطلی از ماشین بیرونش آوردم و با قدم های تند به سمت در ورودی بیمارستان رفتم
همین که وارد شدم یکی از پرستارا به سمتم اومد
ـ مشکلش چیه
کایا: بیهوشه قبلش درد شدید شکم داشته و لکه های قرمز رو بدنش ظاهر شد
پرستار رفت و با چنتا نیروی دیگه برگشت لیا رو روی تخت خوابوندم
و بردنش به سمت اتاقی
ـ شما همسر شونین
کایا: بله
ـ باید چند لحظه اینجا منتظر بمونید
فقط سر تکون دادم و دست به سینه به دیوار تکیه دادم
لیا چه اتفاقی برات افتاده
گوشیمو از جیبم در اوردم و با یولا تماس گرفتم
چندتا بوق که خورد جواب داد
کایا:الو یولا
یولا:بعله آقای کیم کاری داشتین
کایا:ناهار امروز تو غذا چیزی ریختی که ممکنه باعث حساسیت باشه؟
یولا:برای طعم دار کردن مرغ یکم دارچین اضافه کردم
شما نگفته بودین به چیزی حساسیت دارین چیزی شد؟
کایا:هیچی خدافظ
چند دقیقه گذشت و من همچنان کنار دیوار ایستاده بودم و به در اتاق خیره شده بودم
هر چند لحظه یکبار نگاهم روی ساعت میافتاد
بالاخره در اتاق باز شد و دکتر همراه چند پرستار از اتاق بیرون اومد.
سریع از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم.
دکتر نگاهی بهم انداخت
ـ شما همراه بیمار هستین؟
کایا:بله حالش چطوره
ـ بیمار به چیزی حساسیت شدید داره احتمالا چیزی خوردن که بدنش واکنش نشون داده
فعلا بهشون امپول آرام بخش تزریق کردیم که حالشون بهتر شه بخاطر همین ممکنه یکم به هوش اومدنشون طول بکشه. وقتی به هوش اومدن هم باید یه چندتا آزمایش ازشون گرفته شه
کایا:ممکنه به دارچین حساسیت داشته باشه
ـ احتمالش هست. با آزمایشات مشخص میشه. میتونید ببینیدش
کایا:ممنون
بعد رفتن دکتر وارد اتاق شدم. لیا هنوز بیهوش روی تخت دراز کشیده بود
چندتا دستگاه بالا سرش بود و به دستش سرم وصل بود
بی صدا رفتم رو صندلی کنار تخت نشستم و بهش خیره شدم چند ساعت گذشت ولی هنوز به هوش نیومده بود
پرستار وارد اتاق شد
ـ آقا لطفاً اینجارو امضا کنید
خودکارو ازش گرفتمو امضا کردم
ـ ممنون. اقا باید برا کارای پذیرش برید
کایا:باشه
بعد رفتن پرستار با گوشیم به حری زنگ زدم
حری:جونم داداش
کایا:حری یه سر میای بیمارستان
حری:بیمارستان؟ چرا؟ اتفاقی افتاده؟ خوبی؟
کایا:من خوبم لیا رو آوردم
حری:چی چیشده؟
کایا:هوف انقدر سوال نپرس
حری:باشه الان میام (قطع میکنه)
یه ربع گذشت و در اتاق به صدا در اومد حری به همراه ایو وارد اتاق شدن
ایو:لیااا چی اتفاقی افتاده
حری:ساکت باش بذار بخوابه
کایا:ایو رو از کجا پیدا کردی
حری:رفتم دنبالش دیگه
ایو:چیه میخواستی ازم مخفی کنی؟
حری:خب داداش چه اتفاقی براش افتاده
کایا:خودمم دقیق نمیدونم دکتر گفت حساسیته
حری:خب نمیخوای به خانوادش خبر بدی
ایو:حرفشم نزن صددرصد لیا نمیخواد خانوادش تو این حال ببیننش صبر کنید به هوش بیاد. درضمن لوکا خواهرشو با این حال کنار تو ببینه پارتت میکنه
🎀🌸
اسلاید دو لباس لیا
شرطا:۱۵تالایک۱۵تاکامنت۵تابازنشر
🍒🍎🍉
آبجی اِلارا دوستون داره😘
- ۴۱۲
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط