No like ...

No like ...


حس ترجمه نیست ...
از خودم دور افتادم ...اما چشمانش خیلی زمان پبش گریسته بود ...در خودم در قربت هستم ، یک رویا باز کردم در رویام ...

شنیدما ، آره از وسط به آخر و از اول در آخر و نصف شم ترجمه نکردم ...
هیچی دیگه...هیچی

بذار خاطره بگم ؛ تنهای تنها بودم شب بود و
۱۱:۵۵ دقیقه البته ۵ دقیقه قبلش از پشت سرم ی انرژی یا انرژی خوار و حس کردم ، داشتم با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکردم و مشغول به کار بودم تا به صبح برام مهم نبود چیه و کیه و چی میخواد ...
۱۱:۵۵ دقیقه شدید تر از قبل حسش کردم نزدیکتر شد ...فکر شو نمیکرد من توان دیدن شو دارم همونجور که مشغول بودم بدون اینکه سرم یا چشامو بچرخونم از زاویه گوشه چشمم دیدمش ی گوله سفید تقریبا ۵۰ تا۶۰ سانتی بود مثل قورباغه میپرید ۳۰ c به ۳۰c میپرید موازی با پای راستم وایساد منم رو صندلی و از زاویه پنهان زیر نظر داشتمش و دو تا پرش کرد تا روی میز ۶۰ c سمت راستم و دو بار رو میز جابجا شد و ...خخخ
یکباره سرم و برگردوندم ...خخخ بند دلش برید و ی پرش زد و محو شد ...خخخ
به تورکی گفتم ؛ چی میخوای اینجا ...
بند دلش برید تو محو شدن ...خخخ
رقت اما چه رفتنی سریع از پشت سرم اومد و دیگه نمیتونستم ببینمش فقط جابجایی انرژی شو حس میکردم اونم سریع چند متر جابجا میشد همین که سرم صاف میکردم از پشت سرم انرژی ترسناکی ایجاد می‌کرد و ...خخخ خلاصه چی گفتم و چی شنید و کوتاه نیومد و من چیکار کردم ، گفتم نمیخوام این کار و بکنم و اونم کوتاه نیومد خلاصه از اون مکان بیرونش کردم ، چشمت روز بد نبینه رفت ۵ دقیقه بعدش ی سنگ از سنگ کوه جوری زد به دیوار پشت سرم در ۵ طبقه که ساختمان بغلی ۲ طبقه بود ، فاصله من و دیوارم تقریبا ۳ متر بود جوری که تونستم بدونم ابعاد سنگ تقریبا ۲۵ در ۲۵ یا ۲۰در۲۰ بود ...که نپرس ...فقط ی نشونه از بیرون با سنگ به دیوار زد که این مکان صاحب داره و کسی حق سکنا و ورود به اینجا رو نداره ...صبحش بچه ها که اومدن گفتند ؛ساواش از دیشب چه خبر ...دور از جون لاشیا میدونستند نگو به من نگفتند، منم ریلکس گفتم دیگه نمیبینیدش شما نگفتید اینجا چی هست ولی من بهش گفتم اجازه نمیدم از بچه هایی که شبا اینجان تغذیه کنی و دیگه حضورش و حس نخواهید کرد ...
نه باو ی قصه تخیلی مثل قبلنا بود که مشغول بشی ...همین ...اما ...
فردا ظهرش ی دعوا سرم افتاد و خون یکی ریخت و ...عصرش یادم افتاد صبح اول وقت باید صدقه بیرون کردن و مینداختم که یادم رفته بود و اون تونست ...سرم بندازه
دیدگاه ها (۰)

No like ...قشنگی زندگی از جایی شروع میشه که ...

No like ...میگه ؛ ...رویا باشم و اسم باشم ...در مژه ات اشک ...

استاد ریاضیات

قسܩـتـ سیزده،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧(راوی صحنه حساس شد نهمیخوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط