The Boss Savage
The Boss Savage
part 23
+بعدا میبینمت پارک هایجین اوه...
مکثش رو با نیشخند پررنگی پر کرد و با تمسخر گفت:
+منظورم جئون بود...میبینمت جئون هایجین...
و بی توجه به نگاه سرد و غم زده ای که به بدرقه ی راهش
نشسته بود از عمارت خارج شد.
با تکیه آرنج هاش به میله های جلوش که محافظی بود برای
رودخونه ی بزرگ و آبی رنگ زیر پل، سیگار رو دوباره
بین لبهاش گذاشت و دودش رو با دمی در سینه اش خفه کرد.
چشم های سردرگمش تمام موج های رودخونه رو از سر
میگذروند و جونگکوک احساس میکرد ذهنش هم مثل اون
پستی بلندی های آب، پر از تالطمه.
میتونست اشعه های گرم خورشیدی که تازه داشت سر از
خواب باال می اورد رو از پشت کوه های کشوری که از
اعماق وجود دلتنگش بود تشخیص بده.
تمام شب رو توی این شهر راه رفته بود.
و فکر کرده بود...
به تک تک چراغ هایی که مسیرش رو روشن میکردن...
به صاحب دکه هایی که بلند کیک ماهی های خوشمزه اشون
رو تبلیغ میکردن...
به درخت کریسمسی که میشد گفت توی همه ی خیابون ها
پابرجا ایستاده بود...
به تک تک این ها فکر کرده بود و حاال اینجا بود...
در کنار حفاظ های پل نامپو روي رود هان ایستاده بود و به
این فکر میکرد که چقدر دیگه وقت برای رفع دلتنگی
میخواست.
بیشتر خیابان های سئول رو با پاهاش متر کرده بود و اکثرا
رو از پشت شیشه های بخار گرفته ی تاکسی ها نگاه کرده
بود اما هنوز هم دلتنگ بود.
با تمام وجود سعی میکرد ذهنش رو از پرونده به سمت دیگه
ای سوق بده تا به منبع اصلی دلتنگیش حتی فکر کوچیکی هم
نکنه.
سعی میکرد خودش رو گول بزنه.
سعی میکرد خودش رو با دلتنگی برای کشورش کره، شهرش
سئول و خونه اش توی گانگنام سرگرم کنه اما جایی در اعماق
بی بدیل قلب و مغزش منبع این دلتنگی چیز دیگه ای بود.
اون حتی سعی نکرده بود به خونه اش بره شاید چون بوی گند
خاطراتش به شدت مژک های بینیش رو آزار میداد.
از اول هم نباید این پرونده رو قبول میکرد، از وقتی که اسم
اون لعنتی توی پرونده اومده بود نباید اون رو قبول میکرد و
االن چاره ای به جز ادامه دادنش نداشت.
از اینکه قرار بود هر روز اون رو کنار خودش داشته باشه
متنفر بود، از اینکه با اون کار کنه متنفر بود، از اینکه هر
روز و هر شب اون و ببینه متنفر بود...
متنفر و...دلتنگ؟
توی این موقعیت دقیقا حس ماهی ای رو داشت که از کنج
نگ زیباش اون رو بیرون کشیده و داخل اقیانوس رهاش
کرده بودن
part 23
+بعدا میبینمت پارک هایجین اوه...
مکثش رو با نیشخند پررنگی پر کرد و با تمسخر گفت:
+منظورم جئون بود...میبینمت جئون هایجین...
و بی توجه به نگاه سرد و غم زده ای که به بدرقه ی راهش
نشسته بود از عمارت خارج شد.
با تکیه آرنج هاش به میله های جلوش که محافظی بود برای
رودخونه ی بزرگ و آبی رنگ زیر پل، سیگار رو دوباره
بین لبهاش گذاشت و دودش رو با دمی در سینه اش خفه کرد.
چشم های سردرگمش تمام موج های رودخونه رو از سر
میگذروند و جونگکوک احساس میکرد ذهنش هم مثل اون
پستی بلندی های آب، پر از تالطمه.
میتونست اشعه های گرم خورشیدی که تازه داشت سر از
خواب باال می اورد رو از پشت کوه های کشوری که از
اعماق وجود دلتنگش بود تشخیص بده.
تمام شب رو توی این شهر راه رفته بود.
و فکر کرده بود...
به تک تک چراغ هایی که مسیرش رو روشن میکردن...
به صاحب دکه هایی که بلند کیک ماهی های خوشمزه اشون
رو تبلیغ میکردن...
به درخت کریسمسی که میشد گفت توی همه ی خیابون ها
پابرجا ایستاده بود...
به تک تک این ها فکر کرده بود و حاال اینجا بود...
در کنار حفاظ های پل نامپو روي رود هان ایستاده بود و به
این فکر میکرد که چقدر دیگه وقت برای رفع دلتنگی
میخواست.
بیشتر خیابان های سئول رو با پاهاش متر کرده بود و اکثرا
رو از پشت شیشه های بخار گرفته ی تاکسی ها نگاه کرده
بود اما هنوز هم دلتنگ بود.
با تمام وجود سعی میکرد ذهنش رو از پرونده به سمت دیگه
ای سوق بده تا به منبع اصلی دلتنگیش حتی فکر کوچیکی هم
نکنه.
سعی میکرد خودش رو گول بزنه.
سعی میکرد خودش رو با دلتنگی برای کشورش کره، شهرش
سئول و خونه اش توی گانگنام سرگرم کنه اما جایی در اعماق
بی بدیل قلب و مغزش منبع این دلتنگی چیز دیگه ای بود.
اون حتی سعی نکرده بود به خونه اش بره شاید چون بوی گند
خاطراتش به شدت مژک های بینیش رو آزار میداد.
از اول هم نباید این پرونده رو قبول میکرد، از وقتی که اسم
اون لعنتی توی پرونده اومده بود نباید اون رو قبول میکرد و
االن چاره ای به جز ادامه دادنش نداشت.
از اینکه قرار بود هر روز اون رو کنار خودش داشته باشه
متنفر بود، از اینکه با اون کار کنه متنفر بود، از اینکه هر
روز و هر شب اون و ببینه متنفر بود...
متنفر و...دلتنگ؟
توی این موقعیت دقیقا حس ماهی ای رو داشت که از کنج
نگ زیباش اون رو بیرون کشیده و داخل اقیانوس رهاش
کرده بودن
- ۹۷۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط