The Boss Savage
The Boss Savage
part17
فقط اومدم تا بهت بگم فکر نزدیک شدن به جونگکوک رو از
سرت بیرون کنی
دستش رو بلند کرد و با گرفتن گردنبند حلق آویز شده دور
گلوی هایجین درون مشتش و کشیدن اون زن رو به
خودش نزدیکتر کرد و تهدیدوار خیره به چشم های بی حس
هایجین، ادامه داد:
یونگی:خودم شما دو تا رو بهم نزدیک کردم، خودم باعث این
رابطه شدم، خودم باعث شکستن جونگکوک شدم و حالا خودم
میخوام این برزخ مزخرفی که بینتونه رو تموم کنم، پس پارک
هایجین...این و توی گوشت فرو کن! یه بار دیگه به
جونگکوک نزدیک بشو تا خودم بهت بفهمونم تاوان خیانت
یعنی چی...
تموم شدن حرفش با پایان فشار شدید مشتش به دور گردنبند
ظریف دور گردنش تموم شد و بعد از نیم نگاه پر از تنفری به
هایجین و اون گردنبند لعنتی ازش دور شد.
نفس حبس شده اش به خاطر فشار گلوبند رو بیرون داد و با
بلند کردن دست های کمی لرزونش اون رو نوازش وار روی
رد به جای مونده از فشار دور گردنش حرکت داد تا حس
خفگی و سوزش جای حلقه های ریز زنجیر گردنبد از بین
بره.
بیشتر از رد به جای مونده زنجیر و حس خفگی، سوزش قلب
بی قراری آزارش میداد که نواختن ساز ناکوک رو از سر
گرفته بود و با اون صدای آزاردهنده، خراش عمیقی روي
روح و روانش به جا میزاشت.
فکر میکرد به این زخم زبون ها عادت کرده باشه. فکر
میکرد بعد از سال ها دیگه دردی رو از این کلمات نفرت
انگیز احساس نکنه، اما هنوز هم مثل روز اول درد داشت.
هنوز هم میتونست دردش رو تا اعماق ژرف و بی انتهای
وجودش احساس کنه اما هایجین مصرانه تالش می کرد تا به
روی خودش نیاره چقدر این حرف ها قلب و روح و روان و
مغزش رو به درد میارن.
^مادرخوانده
با مخاطب قرار گرفتنش از طرف یکی از خدمتکار ها بعد از
مکث کوتاهی که برای جمع کردن خورده های شکسته ی
وجودش بود به عقب چرخید و نگاه بی حسش رو به پسر رو
به رو ش دوخت.
با دیدن نگاه خیره ی مرد سفیدپوش تعظیم کوتاهی کرد و
دست هاش رو جلوی بدنش به هم قفل کرد و مودبانه اعالم
وضعیتی که خودش رو براش آماده کرده بود به زبون اورد:
^طبق دستورتون تمامی میز های بازی از سالن مخصوص
جمع شدن و شام با تشریفات مورد نظرتون به درستی سرو
شد. فقط مونده اعلام خودتون برای پایان زودتر از موعد
مهمانی امشب...
مثل همیشه با اقتدار اما دوستانه دستور داد:
_همه چیز رو برای سخنرانی آماده کنید و بعد از محیا شدن
شرایط خبرم کنید
^چشم مادرخوانده
محبت ها و مهربونی هاش...
از خودگذشتگی هاش...
آرزوهاش...
همشون برای جیمین بود و هیچکس نمیتونست منکر این قضیه
بشه.
حالا دیدن غم اون مرد میتونست دنیاش رو زیر و رو کنه تا
راهی برای دیدن یه لبخند واقعی روي لبهاش پیدا کنه.
به چوب زیر دستش مثل هایجین خیره شد و آروم پرسید:
part17
فقط اومدم تا بهت بگم فکر نزدیک شدن به جونگکوک رو از
سرت بیرون کنی
دستش رو بلند کرد و با گرفتن گردنبند حلق آویز شده دور
گلوی هایجین درون مشتش و کشیدن اون زن رو به
خودش نزدیکتر کرد و تهدیدوار خیره به چشم های بی حس
هایجین، ادامه داد:
یونگی:خودم شما دو تا رو بهم نزدیک کردم، خودم باعث این
رابطه شدم، خودم باعث شکستن جونگکوک شدم و حالا خودم
میخوام این برزخ مزخرفی که بینتونه رو تموم کنم، پس پارک
هایجین...این و توی گوشت فرو کن! یه بار دیگه به
جونگکوک نزدیک بشو تا خودم بهت بفهمونم تاوان خیانت
یعنی چی...
تموم شدن حرفش با پایان فشار شدید مشتش به دور گردنبند
ظریف دور گردنش تموم شد و بعد از نیم نگاه پر از تنفری به
هایجین و اون گردنبند لعنتی ازش دور شد.
نفس حبس شده اش به خاطر فشار گلوبند رو بیرون داد و با
بلند کردن دست های کمی لرزونش اون رو نوازش وار روی
رد به جای مونده از فشار دور گردنش حرکت داد تا حس
خفگی و سوزش جای حلقه های ریز زنجیر گردنبد از بین
بره.
بیشتر از رد به جای مونده زنجیر و حس خفگی، سوزش قلب
بی قراری آزارش میداد که نواختن ساز ناکوک رو از سر
گرفته بود و با اون صدای آزاردهنده، خراش عمیقی روي
روح و روانش به جا میزاشت.
فکر میکرد به این زخم زبون ها عادت کرده باشه. فکر
میکرد بعد از سال ها دیگه دردی رو از این کلمات نفرت
انگیز احساس نکنه، اما هنوز هم مثل روز اول درد داشت.
هنوز هم میتونست دردش رو تا اعماق ژرف و بی انتهای
وجودش احساس کنه اما هایجین مصرانه تالش می کرد تا به
روی خودش نیاره چقدر این حرف ها قلب و روح و روان و
مغزش رو به درد میارن.
^مادرخوانده
با مخاطب قرار گرفتنش از طرف یکی از خدمتکار ها بعد از
مکث کوتاهی که برای جمع کردن خورده های شکسته ی
وجودش بود به عقب چرخید و نگاه بی حسش رو به پسر رو
به رو ش دوخت.
با دیدن نگاه خیره ی مرد سفیدپوش تعظیم کوتاهی کرد و
دست هاش رو جلوی بدنش به هم قفل کرد و مودبانه اعالم
وضعیتی که خودش رو براش آماده کرده بود به زبون اورد:
^طبق دستورتون تمامی میز های بازی از سالن مخصوص
جمع شدن و شام با تشریفات مورد نظرتون به درستی سرو
شد. فقط مونده اعلام خودتون برای پایان زودتر از موعد
مهمانی امشب...
مثل همیشه با اقتدار اما دوستانه دستور داد:
_همه چیز رو برای سخنرانی آماده کنید و بعد از محیا شدن
شرایط خبرم کنید
^چشم مادرخوانده
محبت ها و مهربونی هاش...
از خودگذشتگی هاش...
آرزوهاش...
همشون برای جیمین بود و هیچکس نمیتونست منکر این قضیه
بشه.
حالا دیدن غم اون مرد میتونست دنیاش رو زیر و رو کنه تا
راهی برای دیدن یه لبخند واقعی روي لبهاش پیدا کنه.
به چوب زیر دستش مثل هایجین خیره شد و آروم پرسید:
- ۷۹۶
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط