رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت پنجم: تماشایِ کابوسهایِ از یاد رفته
بعد از اینکه دکتر هان رفت، عمارت مثل یه قبرستون ساکت شده بود. اما این سکوت، از سکوتِ واقعی ترسناکتر بود؛ چون پشت این سکوت، یه طوفان داشت توی سرِ جونگکوک و اونجین میچرخید. جونگکوک نمیتونست با این حقیقت کنار بیاد که کسی که تمامِ دنیاش بود، حالا حتی اسمش رو هم نمیدونست.
اون تصمیمِ عجیبی گرفت. یه تصمیم که شاید از نظر هر کسی دیوانهوار باشه، ولی برای اون تنها راهِ باقیمونده بود. «باید ببینه. باید ببینه ما واقعاً کجا بودیم و چه کارهایی کردیم. شاید دیدن، بیشتر از شنیدن بهش کمک کنه.»
اونجین با نگرانی پرسید: «جونگکوک… یعنی میخوای فیلمها رو بهش نشون بدی؟ ولی… ولی بعضیهاشون خیلی دردناک هستن. ممکنه حالش بد بشه!»
جونگکوک با چشمهایی که انگار از خستگی و استرس قرمز شده بود، گفت: «اگه ندیده باشه، هیچوقت نمیفهمه کی بوده. اون باید بدونه چه مسیری رو اومده. حتی اگه اون مسیر، پر از خون و اشک باشه.»اون شب، جونگکوک و اونجین دورِ یه مانیتورِ بزرگِ توی سالن نشستن. تهیونگ هم مثل یه بچهیِ کنجکاو و بیخبر، کنارشون نشسته بود. جونگکوک با انگشتهای لرزون، کنترل رو دست گرفت و شروع کرد به پخش کردنِ ویدیوهایِ دوربینهایِ مداربسته.
اول، ویدیوهایِ خوشحال رو نشون دادن. تهیونگ که توی باغ قدم میزد، تهیونگ که داشت با اونجین میخندید، تهیونگ که داشت توی آشپزخانه شیطنت میکرد… تهیونگ با یه حالتِ عجیبی به مانیتور نگاه میکرد. انگار داشت به یه فیلمِ سینمایی نگاه میکرد که قهرمانِ اون فیلم، یه آدمِ دیگه است. اونجین با هر تصویر، دستش رو دورِ شونهیِ تهیونگ میکشید و با صدایِ لرزون میگفت: «ببین داداشی… این خودتی… ببین چقدر خوشحال بودی…»
اما بعد، فضا سنگین شد. جونگکوک داشت ویدیوهایِ سالنِ زیرزمین رو نشون میداد. ویدیوهایی که تهیونگ حتی خودش هم یادش نبود. دوربینها اون لحظهای رو ثبت کرده بودن که جونگکوک، در اوجِ خشم و جنون، تهیونگ رو به شکنجه گرفته بود. تصویرِ تهیونگ که روی زمین افتاده بود، با صورتِ کبود و چشمهایی که از درد اشک میریخت، توی مانیتور میدرخشید. صدایِ فریادهایِ تهیونگ که از بلندگوهایِ سیستم پخش میشد، توی فضایِ سالن پیچید.اونجین با جیغِ آرومی دستش رو جلویِ چشمش گرفت و زیرِ گریه زد. اما تهیونگ… تهیونگ فقط نگاه میکرد. اون حتی پلک هم نمیزد. اون با همون نگاهِ خالی و بیروح، به تصویرِ خودش که داشت زجر میکشید نگاه میکرد. انگار داشت یه گزارشِ پزشکی رو تماشا میکرد. هیچ واکنشی نداشت؛ نه ترس، نه گریه، نه حتی وحشت. این بیتفاوتیِ تهیونگ، جونگکوک رو از درون تیکه و پاره میکرد.
ساعتها گذشت. تمامِ خاطراتِ تلخ و شیرین، مثلِ یه نمایشِ بیرحم، جلویِ چشمِ تهیونگ پخش شد. جونگکوک تمامِ تلاشش رو کرد؛ از نقاشیهاش گفت، از خوراکیهایی که دوست داشت، از اون روزهایی که با هم میخندیدن و از اون روزهایی که با هم جنگیدن. اما تهیونگ… تهیونگ فقط سرش رو تکون میداد و میگفت: «آره… اینها جالبن… ولی من واقعاً یادم نمیاد.»
آخرِ شب، وقتی خستگیِ موندگاری تمامِ وجودشون رو گرفت، تهیونگ بلند شد. نگاهی به جونگکوک انداخت که با چشمهایی پُر از یأس، به مانیتور خیره شده بود. تهیونگ با همون لحنِ مودبانه و آرومِ همیشگی پرسید:
«ببخشید… من کجا بخوابم؟»جونگکوک، بدون اینکه نگاهش کنه، با صدایی که انگار از تهِ چاه درمیاومد، گفت: «اتاقِ من… بیا اینجا.»
تهیونگ حرفی نزد. فقط پشتِ سرِ جونگکوک راه افتاد. راهروهایِ بلند و تاریکِ عمارت، با اون نورپردازیهایِ ملایم، حسِ عجیبی به آدم میدادن. تهیونگ داشت به پشتِ سرِ جونگکوک نگاه میکرد که داشت با قدمهایِ سنگین راه میرفت. همون لحظه، انگار یه جرقه تویِ تاریکیِ ذهنش زده بشه.
یهو، یه فشارِ وحشتناک تویِ سرش پیچید. انگار هزارتا میخ داشت تویِ مغزش میکوبیدن. تصاویرِ ویدیوها، تصاویرِ شکنجه، صدایِ خندههایِ قدیمی و تصویرِ صورتِ جونگکوک که با عصبانیت داد میزد، همهی اونا با هم تویِ سرش ریختن. تهیونگ دستش رو گذاشت رویِ پیشونیاش و با صدایِ نالهای گفت: «آخ… سرم…»
جونگکوک که حسِ سنگینیِ قدمهایِ تهیونگ رو حس کرده بود، سریع برگشت. با دیدنِ حالِ تهیونگ که داشت از درد به خودش میپیچید، قلبش ریخت. «تهیونگ! چی شده؟!»
تهیونگ در حالی که چشماش از درد بسته میشد و صورتش رنگپریده شده بود، داشت تویِ اون طوفانِ خاطرات غرق میشد. تصاویرِ گذشته مثلِ یه قطار با سرعت از جلویِ چشماش رد میشدن. صورتِ جونگکوک، اون لبخندهایِواقعی، اون نگاههایِ عاشقانه و بعد… اون نگاههایِ خشن.
قسمت پنجم: تماشایِ کابوسهایِ از یاد رفته
بعد از اینکه دکتر هان رفت، عمارت مثل یه قبرستون ساکت شده بود. اما این سکوت، از سکوتِ واقعی ترسناکتر بود؛ چون پشت این سکوت، یه طوفان داشت توی سرِ جونگکوک و اونجین میچرخید. جونگکوک نمیتونست با این حقیقت کنار بیاد که کسی که تمامِ دنیاش بود، حالا حتی اسمش رو هم نمیدونست.
اون تصمیمِ عجیبی گرفت. یه تصمیم که شاید از نظر هر کسی دیوانهوار باشه، ولی برای اون تنها راهِ باقیمونده بود. «باید ببینه. باید ببینه ما واقعاً کجا بودیم و چه کارهایی کردیم. شاید دیدن، بیشتر از شنیدن بهش کمک کنه.»
اونجین با نگرانی پرسید: «جونگکوک… یعنی میخوای فیلمها رو بهش نشون بدی؟ ولی… ولی بعضیهاشون خیلی دردناک هستن. ممکنه حالش بد بشه!»
جونگکوک با چشمهایی که انگار از خستگی و استرس قرمز شده بود، گفت: «اگه ندیده باشه، هیچوقت نمیفهمه کی بوده. اون باید بدونه چه مسیری رو اومده. حتی اگه اون مسیر، پر از خون و اشک باشه.»اون شب، جونگکوک و اونجین دورِ یه مانیتورِ بزرگِ توی سالن نشستن. تهیونگ هم مثل یه بچهیِ کنجکاو و بیخبر، کنارشون نشسته بود. جونگکوک با انگشتهای لرزون، کنترل رو دست گرفت و شروع کرد به پخش کردنِ ویدیوهایِ دوربینهایِ مداربسته.
اول، ویدیوهایِ خوشحال رو نشون دادن. تهیونگ که توی باغ قدم میزد، تهیونگ که داشت با اونجین میخندید، تهیونگ که داشت توی آشپزخانه شیطنت میکرد… تهیونگ با یه حالتِ عجیبی به مانیتور نگاه میکرد. انگار داشت به یه فیلمِ سینمایی نگاه میکرد که قهرمانِ اون فیلم، یه آدمِ دیگه است. اونجین با هر تصویر، دستش رو دورِ شونهیِ تهیونگ میکشید و با صدایِ لرزون میگفت: «ببین داداشی… این خودتی… ببین چقدر خوشحال بودی…»
اما بعد، فضا سنگین شد. جونگکوک داشت ویدیوهایِ سالنِ زیرزمین رو نشون میداد. ویدیوهایی که تهیونگ حتی خودش هم یادش نبود. دوربینها اون لحظهای رو ثبت کرده بودن که جونگکوک، در اوجِ خشم و جنون، تهیونگ رو به شکنجه گرفته بود. تصویرِ تهیونگ که روی زمین افتاده بود، با صورتِ کبود و چشمهایی که از درد اشک میریخت، توی مانیتور میدرخشید. صدایِ فریادهایِ تهیونگ که از بلندگوهایِ سیستم پخش میشد، توی فضایِ سالن پیچید.اونجین با جیغِ آرومی دستش رو جلویِ چشمش گرفت و زیرِ گریه زد. اما تهیونگ… تهیونگ فقط نگاه میکرد. اون حتی پلک هم نمیزد. اون با همون نگاهِ خالی و بیروح، به تصویرِ خودش که داشت زجر میکشید نگاه میکرد. انگار داشت یه گزارشِ پزشکی رو تماشا میکرد. هیچ واکنشی نداشت؛ نه ترس، نه گریه، نه حتی وحشت. این بیتفاوتیِ تهیونگ، جونگکوک رو از درون تیکه و پاره میکرد.
ساعتها گذشت. تمامِ خاطراتِ تلخ و شیرین، مثلِ یه نمایشِ بیرحم، جلویِ چشمِ تهیونگ پخش شد. جونگکوک تمامِ تلاشش رو کرد؛ از نقاشیهاش گفت، از خوراکیهایی که دوست داشت، از اون روزهایی که با هم میخندیدن و از اون روزهایی که با هم جنگیدن. اما تهیونگ… تهیونگ فقط سرش رو تکون میداد و میگفت: «آره… اینها جالبن… ولی من واقعاً یادم نمیاد.»
آخرِ شب، وقتی خستگیِ موندگاری تمامِ وجودشون رو گرفت، تهیونگ بلند شد. نگاهی به جونگکوک انداخت که با چشمهایی پُر از یأس، به مانیتور خیره شده بود. تهیونگ با همون لحنِ مودبانه و آرومِ همیشگی پرسید:
«ببخشید… من کجا بخوابم؟»جونگکوک، بدون اینکه نگاهش کنه، با صدایی که انگار از تهِ چاه درمیاومد، گفت: «اتاقِ من… بیا اینجا.»
تهیونگ حرفی نزد. فقط پشتِ سرِ جونگکوک راه افتاد. راهروهایِ بلند و تاریکِ عمارت، با اون نورپردازیهایِ ملایم، حسِ عجیبی به آدم میدادن. تهیونگ داشت به پشتِ سرِ جونگکوک نگاه میکرد که داشت با قدمهایِ سنگین راه میرفت. همون لحظه، انگار یه جرقه تویِ تاریکیِ ذهنش زده بشه.
یهو، یه فشارِ وحشتناک تویِ سرش پیچید. انگار هزارتا میخ داشت تویِ مغزش میکوبیدن. تصاویرِ ویدیوها، تصاویرِ شکنجه، صدایِ خندههایِ قدیمی و تصویرِ صورتِ جونگکوک که با عصبانیت داد میزد، همهی اونا با هم تویِ سرش ریختن. تهیونگ دستش رو گذاشت رویِ پیشونیاش و با صدایِ نالهای گفت: «آخ… سرم…»
جونگکوک که حسِ سنگینیِ قدمهایِ تهیونگ رو حس کرده بود، سریع برگشت. با دیدنِ حالِ تهیونگ که داشت از درد به خودش میپیچید، قلبش ریخت. «تهیونگ! چی شده؟!»
تهیونگ در حالی که چشماش از درد بسته میشد و صورتش رنگپریده شده بود، داشت تویِ اون طوفانِ خاطرات غرق میشد. تصاویرِ گذشته مثلِ یه قطار با سرعت از جلویِ چشماش رد میشدن. صورتِ جونگکوک، اون لبخندهایِواقعی، اون نگاههایِ عاشقانه و بعد… اون نگاههایِ خشن.
- ۳۱۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط