تک پارتی

تک پارتی
آخرین تولد...

آن روز؟


روزی که بعد از آن دیگر هیچ لبخندی بر روی لبم نیامد
روزی که برای همیشه این دختر شاد و سر زنده مرد...
...........
با اشتیاق درحال جمع کردن لباس هایم بودم

هرکدام را با ذوق و شوق تا میکردم و داخل چمدان میگذاشتم

اشتیاق و شوقم آنقدر زیاد بود که نمیدانم چگونه توصیفش کنم

با شنیدن صدای لاستیک های ماشینش سریع از خانه بیرون زدم و دویدم به طرفش

......

کل راه را با معشوقه ام حرف میزدم
اجازه نمیدادم حتی لحظه ای سکوت ماشین را فرا گیرد

دم دمای غروب بودو هنوز به ساحل نرسیده بودیم

امروز تولدم بود!

قرار بود برای خوش گذرانی به ساحل بریم و کل روز را آنجا بمانیم

آهنگ را گذاشتم و هردو شروع به خواندن کردیم
گه گاهی میرقصیدم و دست هایم را تکان میدادم

صدای خنده هایمان کل ماشین را گرفته بود

همینجور که میخندیدم نوری از جلویمان در آمد

گویی چراغ کامیونی بود که دارد به سمت ماشین ما می آید

ترس به تک تک سلول های بدنم منتقل شد
نه این نمیتواند پایان ما باشد

صدای جیغ ها...
صدای لاستیک ماشین...
صدای برخورد کامیون با ماشین...

و تاریکی مطلق...



کم کم چشمانم را از هم فاصله دادم که بوی الکل به مشامم رسید

بیمارستان بودم
با یاد آوردی چند لحظه پیش اشک در چشمانم حلقه زد

"نه نه اینا همش یک کابوسه"
اصلا متوجه وضعیت خودم نبودم

جیغی زدم که پرستار به سمت آمد دستش را محکم گرفتمو

باچشمانی که اشک در آنها حلقه زده بودو صدایی که تهش بغض بدی بود پرسیدم:
حا..حالش خوبه دیگه مگه نه؟

پرستار چنان نگاهی بهم انداخت که خودم همچیز را از آن نگاهش خواندم
تمام شد
زندگی ام رفت
همه کسم رفت
چرا
چرا باید این اتفاق میوفتاد چرا!

صدای گریه ها و زجه هایم بالا رفته بود

همه سعی در آرام کردنم داشتند اما دست خودم نبود

در روزی که قرار بود بهترین روزم بشود
معشوقم
همه کسم
کسی که از همه چیز و همه کس بیشتر دوستش داشتم را از دست دادم

پس رویاهایمان چی؟
قول هایمان چی؟
قرار بود ازدواج کنیم مثلا
مگه دوست نداشت بابا بشه؟
چه شد همه اش یک شبه به باد رفت؟

دیگر تحمل نکردم و سرم را از دستم بیرون کشیدم

با حال بدم از بیمارستان خارج شدم

همه قصد داشتند جلویم را بگیرند
اما من فقط به جلو میرفتم و به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمیدادم...

هرجور شده خودم را به ساحل رساندم


از شیرینی فروشی آنور جاده کیک کوچک و ساده ای گرفتم

روی شن ها نشستم و شمع کیک را روشن کردم

اما این بار بجای آرزو فقط نشستم و یک دل سیر اشک ریختم
اشک ریختم و اشک ریختم!

دنیا برایم تمام شده بود

آن دختر شاد و خوشحال دیگر مرده بود
دیگر خسته بود
از سرنوشتش خسته بود

در روز تولدم کسی که عاشقانه میپرستیدمش را از دست دادم

با انگشتم بر روی شن های ساحل نوشتم:
همیشه دوستت دارم :)

و بعد به سمت آب رفتم!
آنقدر جلو رفتم که آب تا گردنم رسیده بود

لبخند تلخی به سرنوشتم زدم و خودم را به دست آب سپردم

هفت دقیقه زندگی من با خنده هایش گذشت و زندگی من هم با رفتنش به پایان رسید...
دیدگاه ها (۰)

سکوت پیست Part:¹⁵رفتم کنار و خودش روبه کیسه بکس وایساد..._بب...

سکوت پیستPart:¹⁴باز هم ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم صبحونمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط