MyFides! Forgave my sins | فیدس من!گناهانم رو ببخش
p3
ا.ت تو اتاق اعتراف در کلیسا
ا.ت: نمیدونستم چیکار کنم...من سه ماهه باردار بودم...باورم نمیشد که که ما تونستیم سه ماه رابطه نداشته باشیم و باورم نمیشه که سه ماه پیش یه بچه تو شکمم به وجود آمد و من نفهمیدم....برادر...خدا منو میبخشه؟...من امروز این بچه رو انداختم...من خیلی پریشون بودم....نتونستم به دوست پسرم بگم نتونستم به خانوادم بگم...این یک هفته که فهمیدم دنیا رو سرم خراب شد...میدیدم دارم یکم چاق میشم ولی بخدا نمیدونستم که بچه دارم...اگر میدونستم زودتر خلاص میشدم از دستش...برادر این راز بین من و تو میمونه؟...(گریه)
کشیش: خواهرم چرا بچه رو انداختی؟نعمت خدا بود...
ا.ت: میترسیدم...به خدا که میترسیدم
کشیش: از چی
ا.ت: از اینکه قبل ازدواج بچه دار بشم...از اینکه تهیونگ بفهمه و ولم کنه از اینکه حتا اگر ازدواج کنیم هر روز از خانواده خودم و اون بهم تیکه بندازن...از اینکه تو محلمون، پیش همسایههامون، پیش اقواممون مسخره بشم، برادر خانواده من مذهبی نیستن وبس خیلی سنتی هستن به خدا که برادر خبر ندارن من عاشق شدم(گریه)
کشیش: اروم باش خواهر اروم باش
ا.ت: چیکار کنم برادر؟چیکار کنم؟
کشیش: اعتراف به درگاه خدا کار خوبی بود اما برای بخشش باید پدر فرزند هم خبر دار بشه
ا.ت: اگر بفهمه و ناراحت شه که بچه رو انداختم یا اگر بفهمه و ولم کنه؟
کشیش: خواهر ...باید شجاعتش رو پیدا کنی...حقشه که بدونه
(کمی بعد)ا.ت از کلیسا بیرون امد...روسریش رو برداشت...گوشیش رو باز کرد و شماره تهیونگ رو گرفت
چند بوق اول تماس زده شد و تهیونگ با صدای شاد جواب ا.ت رو داد
تهیونگ: سلام عشقم خوبی
ا.ت: سلام(بغض)
تهیونگ: ا.ت!چیزی شده؟!کجایی الان؟
ا.ت: فقط بیا...فقط...فقط بیا(گریه)
تهیونگ: کجایی الان
ا.ت؛ کلیسا...کنار ساختمونم(گریه)
تهیونگ: امدم امدم
سریع گوشی رو قطع کرد و نصف روز رو مرخصی گرفت
ماشین رو روشن کرد و به سمت کلیسا رفت
تو دلش دعا میکرد چیزی نشده باشه
وقتی رسید تو اولین نگاه ا.ت رو دید که روی زمین نشسته و گریه میکنه
صداش زد
《 ا،تتتتننتتت 》
به سمتش دوید و تا نزدیکش شد خودشو انداخت رو زمین و با زانو کشیده شد به زمین و جلوی ات قرار گرفت
تهیونگ: چیشده؟
ا.ت سرشو اورد بالا
ا.ت: ببخشششیییدددد(گریه داغون)
تهیونگ: چرا چیشده
ا.ت اینقدر گریه میکرد که نفسش بالا نمیامد
ا.ت به خدا منو ببخش به مسیح قسمت میدم نرو
تهیونگ متوجه شد بی فایدس
سریع ا.ت رو تو بغلش کشوند و سرشو رو سینش گذاشت
تهیونگ: هرچی بود تموم شد...تموم شد...
(ساعاتی بعد)
حالا ا.ت همه چیز رو به تهیونگ گفته بود
پسر اینور نیمکت دختر اون ور نیمکت
نگاهشون به زمین و پشت به هم
چشمای تهیونگ قرمز...چشمای ا.ت خیس
ا.ت: خوبی؟
تهیونگ: ...
#فیک
#چند_پارتس
#bts
#2026
ا.ت تو اتاق اعتراف در کلیسا
ا.ت: نمیدونستم چیکار کنم...من سه ماهه باردار بودم...باورم نمیشد که که ما تونستیم سه ماه رابطه نداشته باشیم و باورم نمیشه که سه ماه پیش یه بچه تو شکمم به وجود آمد و من نفهمیدم....برادر...خدا منو میبخشه؟...من امروز این بچه رو انداختم...من خیلی پریشون بودم....نتونستم به دوست پسرم بگم نتونستم به خانوادم بگم...این یک هفته که فهمیدم دنیا رو سرم خراب شد...میدیدم دارم یکم چاق میشم ولی بخدا نمیدونستم که بچه دارم...اگر میدونستم زودتر خلاص میشدم از دستش...برادر این راز بین من و تو میمونه؟...(گریه)
کشیش: خواهرم چرا بچه رو انداختی؟نعمت خدا بود...
ا.ت: میترسیدم...به خدا که میترسیدم
کشیش: از چی
ا.ت: از اینکه قبل ازدواج بچه دار بشم...از اینکه تهیونگ بفهمه و ولم کنه از اینکه حتا اگر ازدواج کنیم هر روز از خانواده خودم و اون بهم تیکه بندازن...از اینکه تو محلمون، پیش همسایههامون، پیش اقواممون مسخره بشم، برادر خانواده من مذهبی نیستن وبس خیلی سنتی هستن به خدا که برادر خبر ندارن من عاشق شدم(گریه)
کشیش: اروم باش خواهر اروم باش
ا.ت: چیکار کنم برادر؟چیکار کنم؟
کشیش: اعتراف به درگاه خدا کار خوبی بود اما برای بخشش باید پدر فرزند هم خبر دار بشه
ا.ت: اگر بفهمه و ناراحت شه که بچه رو انداختم یا اگر بفهمه و ولم کنه؟
کشیش: خواهر ...باید شجاعتش رو پیدا کنی...حقشه که بدونه
(کمی بعد)ا.ت از کلیسا بیرون امد...روسریش رو برداشت...گوشیش رو باز کرد و شماره تهیونگ رو گرفت
چند بوق اول تماس زده شد و تهیونگ با صدای شاد جواب ا.ت رو داد
تهیونگ: سلام عشقم خوبی
ا.ت: سلام(بغض)
تهیونگ: ا.ت!چیزی شده؟!کجایی الان؟
ا.ت: فقط بیا...فقط...فقط بیا(گریه)
تهیونگ: کجایی الان
ا.ت؛ کلیسا...کنار ساختمونم(گریه)
تهیونگ: امدم امدم
سریع گوشی رو قطع کرد و نصف روز رو مرخصی گرفت
ماشین رو روشن کرد و به سمت کلیسا رفت
تو دلش دعا میکرد چیزی نشده باشه
وقتی رسید تو اولین نگاه ا.ت رو دید که روی زمین نشسته و گریه میکنه
صداش زد
《 ا،تتتتننتتت 》
به سمتش دوید و تا نزدیکش شد خودشو انداخت رو زمین و با زانو کشیده شد به زمین و جلوی ات قرار گرفت
تهیونگ: چیشده؟
ا.ت سرشو اورد بالا
ا.ت: ببخشششیییدددد(گریه داغون)
تهیونگ: چرا چیشده
ا.ت اینقدر گریه میکرد که نفسش بالا نمیامد
ا.ت به خدا منو ببخش به مسیح قسمت میدم نرو
تهیونگ متوجه شد بی فایدس
سریع ا.ت رو تو بغلش کشوند و سرشو رو سینش گذاشت
تهیونگ: هرچی بود تموم شد...تموم شد...
(ساعاتی بعد)
حالا ا.ت همه چیز رو به تهیونگ گفته بود
پسر اینور نیمکت دختر اون ور نیمکت
نگاهشون به زمین و پشت به هم
چشمای تهیونگ قرمز...چشمای ا.ت خیس
ا.ت: خوبی؟
تهیونگ: ...
#فیک
#چند_پارتس
#bts
#2026
- ۷۹۲
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط