partمجنون
:part²مجنون
جنی:دختر،چرا انقدر دیر اومدی نگرانت شدیم!
ا.ت:چقدر مگه دیر کردم؟
لیسا:نزدیک نیم ساعت
ا.ت:واقعا؟
رزی:اره عشقم ولش کن، بریم سر تمرین که خیلی دیر!
ا.ت:اره بریم
«دختر امروز شبیه همیششون نبودن انگار چیزی شده بود،استرس داشتن،مدام بهم، بعدم به من نگاه میکردن و اصلا حواسشون به دنس نبود کلافه شدم و تمرین غط کردم»
ا.ت: چیشده؟
رزی:چ..چی چیشده؟
ا.ت:ببین صدات داره میلرزه!چخبر شده؟ها!چیو دارین پنهان میکنین!
«چشام از شدت عصبانیت قرمز شده و بود تو چهره ی دخترا بیم و وحشت رو حس کردم!همیشه وقتی اینجوری میشم به خاطر بیماریم بیهوش میشدم»
جنی به سمتم اومد
جنی: دختر،الان وقتش نیست یکم استراحت کن خودم همه چیو برات تعریف میکنم،باشه؟
ا.ت:باشه...
«بیشتر از هرکسی به جنی اعتماد داشتم!اون فقط همگروهی یا یک دوست نبود! اون«خواهرم» بود از هرکسی بم نزدیک تر بود!بعد از اینکه خانوادم رهام کردم!فقط بخاطر دوستپسر و کارم!جنی زودتر از همه به دادم رسید بغلش کردم،بغلش آرامش خاصی بم میداد،از بغلش بیرون اومدم»
ا.ت: ادامه بدیم
لیسا:زود باشید دخترا لین قسمت دنس مال ا.ته و خیلی سخته و تا جایی که میشه باید زود تمومش کنیم که به ا.ت سخت نگذره...!
«بعد از 5 ساعت تمرین بدون استراحت بلخره تموم شد بدنم از درد داشت دیوانم میکرد کمرم اجازه راه رفتن بهم نمیداد!داشتم از درد به خودم میپیچیدم که جنی اومد پیشم»
جنی:بیا عشقم این مسکن بخور بهتر میشی...خب اینجا نمیتونم بهت بگم جریان چیه میای بریم خونه من؟
«با حرفاش تنم لرزید... چیشده؟چه اتفاقی افتاده!چرا انقدر نگرانه؟لرزه به جونم افتاده بود..قلبم تیر میکشید...ولی به روی خودم نیوردم و خیلی آروم بدون اینکه نشون بدم چقدر پریشونم جواب دادم»
ا.ت:بریم خونهی من کار دارم خونه اونجا باهم حرف میزنیم
جنی: باشه
«رفتیم سمت دخترا و بغلشون کردیم که دیدم لیسا تو گوش جنی چیزی گفت که جنی یه لحظه شوکه شد!نجوایی از حرفاشون به گوشم رسید که از جنی بود«حلش میکنم»چیرو؟چیشده؟... تو فکر بودم که با صدای جنی به خودم اومدم...»
جنی:کجایی دختر؟
ا.ت:ه...همینجا،بریم؟
جنی: اره بریم
-------------------
جنی:دختر،چرا انقدر دیر اومدی نگرانت شدیم!
ا.ت:چقدر مگه دیر کردم؟
لیسا:نزدیک نیم ساعت
ا.ت:واقعا؟
رزی:اره عشقم ولش کن، بریم سر تمرین که خیلی دیر!
ا.ت:اره بریم
«دختر امروز شبیه همیششون نبودن انگار چیزی شده بود،استرس داشتن،مدام بهم، بعدم به من نگاه میکردن و اصلا حواسشون به دنس نبود کلافه شدم و تمرین غط کردم»
ا.ت: چیشده؟
رزی:چ..چی چیشده؟
ا.ت:ببین صدات داره میلرزه!چخبر شده؟ها!چیو دارین پنهان میکنین!
«چشام از شدت عصبانیت قرمز شده و بود تو چهره ی دخترا بیم و وحشت رو حس کردم!همیشه وقتی اینجوری میشم به خاطر بیماریم بیهوش میشدم»
جنی به سمتم اومد
جنی: دختر،الان وقتش نیست یکم استراحت کن خودم همه چیو برات تعریف میکنم،باشه؟
ا.ت:باشه...
«بیشتر از هرکسی به جنی اعتماد داشتم!اون فقط همگروهی یا یک دوست نبود! اون«خواهرم» بود از هرکسی بم نزدیک تر بود!بعد از اینکه خانوادم رهام کردم!فقط بخاطر دوستپسر و کارم!جنی زودتر از همه به دادم رسید بغلش کردم،بغلش آرامش خاصی بم میداد،از بغلش بیرون اومدم»
ا.ت: ادامه بدیم
لیسا:زود باشید دخترا لین قسمت دنس مال ا.ته و خیلی سخته و تا جایی که میشه باید زود تمومش کنیم که به ا.ت سخت نگذره...!
«بعد از 5 ساعت تمرین بدون استراحت بلخره تموم شد بدنم از درد داشت دیوانم میکرد کمرم اجازه راه رفتن بهم نمیداد!داشتم از درد به خودم میپیچیدم که جنی اومد پیشم»
جنی:بیا عشقم این مسکن بخور بهتر میشی...خب اینجا نمیتونم بهت بگم جریان چیه میای بریم خونه من؟
«با حرفاش تنم لرزید... چیشده؟چه اتفاقی افتاده!چرا انقدر نگرانه؟لرزه به جونم افتاده بود..قلبم تیر میکشید...ولی به روی خودم نیوردم و خیلی آروم بدون اینکه نشون بدم چقدر پریشونم جواب دادم»
ا.ت:بریم خونهی من کار دارم خونه اونجا باهم حرف میزنیم
جنی: باشه
«رفتیم سمت دخترا و بغلشون کردیم که دیدم لیسا تو گوش جنی چیزی گفت که جنی یه لحظه شوکه شد!نجوایی از حرفاشون به گوشم رسید که از جنی بود«حلش میکنم»چیرو؟چیشده؟... تو فکر بودم که با صدای جنی به خودم اومدم...»
جنی:کجایی دختر؟
ا.ت:ه...همینجا،بریم؟
جنی: اره بریم
-------------------
- ۷.۴k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط