هانانمیدونم
#۲۷
هانا:"نمیدونم"
نامی:" هانا منظورمو میفهمی، جیمین خودکشی میکنه!"
هانا:" باشه! باشه!"
نامی:" لطفا هانا"
هانا:" باشه، انجامش میدم"
جیمین داشت به کل حرفاشون گوش میداد و فکر میکرد که هانا فقط به اجبار میخواد ببخشتش ولی از دل هانا خبری نداشت.
جیمین نمیدونست که هانا دوستش داره یا نه، توی دوراهی بود و نمیدونست چیکار دقیقا مثل یه بچه ای بود که توی پارک خانوادش رو گم کرده.
نامجون میاد بیرون و به ظاهر جیمین یه نگاه میندازه و ظاهرش طوری بود که قلب به نامجون به درد اومد.
نامجون در رو باز گذاشت و منتظر بود که جیمین بره داخل و با هانا یه گفت و گو مفصل بکنه و مشکلشون رو حل کنن.
جیمین با تعجب به نامجون و بعد به در باز نگاه دوخت و توی چشماش هزارتا سوالاتی بود که نمیدونست جوابشون چیه.
نامجون یه سر تکون داد و یه لبخند ملیح زد و جیمین با تردید قدم گذاشت و راهی اتاق شد وقتی جیمین داخل اتاق شد نامجون در رو بست.
جیمین سرش پایین بود و نمیتونست به هانا نگاه بکنه هانا با نگاهی که پر از اشک بود به جیمین نگاه میکرد و منتظر بود جیمین کنارش بشینه.
جیمین با تردید روی صندلی که کنار تخت هانا بود آروم نشست و فقط به دستاش نگاه میکرد که بلاخره نگاهش رو به صورت اشک آلود هانا دوخت.
جیمین:"ن...نمیدونم...از کجا...شروع کنم"
هانا:"اشکالی نداره"
جیمین:"چی؟!"
هانا:"تقصیر تو نبود"
جیمین:" تقصیر من بود خیلی متاسفم خیلی خیلی متاسفم"
هانا:" هی، متاسف نباش، تو تقصیری نداشتی"
اشک های جیمین دوباره شروع کردن به ریختن و جیمین با دستاش صورتشو گرفت تا هانا صورت اشک آلودش رو نبینه.
که هانا جیمین رو کشید توی بغلش و محکم بغلش گرفت که گریه جیمین متوقف شد و بعد از چند ثانیه دست های جیمین محکم دور کمر هانا حلقه میکنه.
بعد از چند ثانیه هانا برمیگرده و صورت جیمین رو توی دستاش میگیره و آروم لباش رو روی لبای جیمین میزاره....
خماری.....
نگران نباشید پارت بعد رو ساعت ۲۳ میزارم✨️
هانا:"نمیدونم"
نامی:" هانا منظورمو میفهمی، جیمین خودکشی میکنه!"
هانا:" باشه! باشه!"
نامی:" لطفا هانا"
هانا:" باشه، انجامش میدم"
جیمین داشت به کل حرفاشون گوش میداد و فکر میکرد که هانا فقط به اجبار میخواد ببخشتش ولی از دل هانا خبری نداشت.
جیمین نمیدونست که هانا دوستش داره یا نه، توی دوراهی بود و نمیدونست چیکار دقیقا مثل یه بچه ای بود که توی پارک خانوادش رو گم کرده.
نامجون میاد بیرون و به ظاهر جیمین یه نگاه میندازه و ظاهرش طوری بود که قلب به نامجون به درد اومد.
نامجون در رو باز گذاشت و منتظر بود که جیمین بره داخل و با هانا یه گفت و گو مفصل بکنه و مشکلشون رو حل کنن.
جیمین با تعجب به نامجون و بعد به در باز نگاه دوخت و توی چشماش هزارتا سوالاتی بود که نمیدونست جوابشون چیه.
نامجون یه سر تکون داد و یه لبخند ملیح زد و جیمین با تردید قدم گذاشت و راهی اتاق شد وقتی جیمین داخل اتاق شد نامجون در رو بست.
جیمین سرش پایین بود و نمیتونست به هانا نگاه بکنه هانا با نگاهی که پر از اشک بود به جیمین نگاه میکرد و منتظر بود جیمین کنارش بشینه.
جیمین با تردید روی صندلی که کنار تخت هانا بود آروم نشست و فقط به دستاش نگاه میکرد که بلاخره نگاهش رو به صورت اشک آلود هانا دوخت.
جیمین:"ن...نمیدونم...از کجا...شروع کنم"
هانا:"اشکالی نداره"
جیمین:"چی؟!"
هانا:"تقصیر تو نبود"
جیمین:" تقصیر من بود خیلی متاسفم خیلی خیلی متاسفم"
هانا:" هی، متاسف نباش، تو تقصیری نداشتی"
اشک های جیمین دوباره شروع کردن به ریختن و جیمین با دستاش صورتشو گرفت تا هانا صورت اشک آلودش رو نبینه.
که هانا جیمین رو کشید توی بغلش و محکم بغلش گرفت که گریه جیمین متوقف شد و بعد از چند ثانیه دست های جیمین محکم دور کمر هانا حلقه میکنه.
بعد از چند ثانیه هانا برمیگرده و صورت جیمین رو توی دستاش میگیره و آروم لباش رو روی لبای جیمین میزاره....
خماری.....
نگران نباشید پارت بعد رو ساعت ۲۳ میزارم✨️
- ۶.۸k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط